دختر فقیر شهرستانی بودم که اُستادم عاشقم شد و باهام ازدواج کرد، از همون اول خانواده اش مخالف ازدواج ما بودن، اونقدر تحقیرم کردن و بهم کنیز و کلفت گفتن که آخرش مجبور شدم از همسرم جدا بشم، توی شهر غریب بدبختی و بیچاره گی کشیدم، نون شب نداشتم بخورم، اما شهریه ی دانشگاهم و به هر زحمتی بود می دادم تا برای خودم کسی بشم و از این بیچاره گی نجات پیدا کنم.
تلاش هام نتیجه داد و فوق تخصص قبول شدم، خبر رسیده بود که همسرم با کدوم بیمارستان قرار داد داره و من از عمد اون بیمارستان رو انتخاب کردم و قرارداد بستم، حالا من یه دختر قدرتمند بودم که می خواستم انتقام سالهایی که سختی کشیدم و از همسر سابقم که خیلی جراح معروفی بود بگیرم، داشتم بیمار رو ویزیت می کردم که رسید و با دیدنم.....
ادامه ی این داستان جذاب👇😍🔥
https://eitaa.com/joinchat/538050827Cdd78e15ff2
شوهرم اُستادم بود
جراح معروف شهر و من دانشجوی ساده اش
خانواده اش من و در حد خاندانشون نمی دونستن و بالاخره کاری کردن طلاقم بده!
چند سال بعد تو ازمون فوق تخصص قبول شدم و به عنوان جراح قلب پا توی بیمارستانی گذاشتم که اون کار می کرد، بالای سر بیمار بودم که رسید و با دیدنم....
https://eitaa.com/joinchat/538050827Cdd78e15ff2
رمان جذابِ استادبهار👆😍