سلام یه رمان داشتم میخوندم دختره پرستار بود بعد طی ماجرایی عاشق دکتر بخش شد. با اینکه دکتر خیلی ازش بزرگتر بود ولی دختره خیلی دوستش داشت.
تبلیغش رو دیدم رفتم تو کانالش
ولی انقدر رمان از همون پارتای اول قشنگ بود یادم رفت پیوستن رو بزنم
یهو پرتم کرد بیرون😭
تو رو خدا اگر لینکش رو دارید. برام بفرستید😭😭
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
این همون رمانیه که همه دنبالشن😍
داستان واقعی😋
قلم پاک😌
اثر نویسندهی رمان منتهای عشق و یگانه😍
کانال ثبت شده در #سایترسانهمحورِوزارتارشاد😳
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
دستمالی از جیبش در اوورد و کشید روی لبهام تا از قرمزی رژی که زده بودم کم کنه :_قرمزی لبهات قشنگه ولی فقط برای من و پشت اون در بسته نه عروسی با لجبازی جواب دادم:_عروسی داداشمه مثلا اومد نزدیکم صورتشو اوورد جلوتر و گفت:_شوهرت راضی نباشه شما آرایشی کنی دچار عقوبت الهی میشی بانو جان خندیدم و با دست هولش دادم عقب برگشتم سمت آینه از پشت بهم امد و سرشو خم کرد روی شونه ام:_تو بدون ارایش زیباتری الهه ی ناز
https://eitaa.com/joinchat/1826424136Cc739dd012c
دلبرونه های این رمانو بخونی ضعف میکنی😜🙈
❌هـــشــــدار:این رمان حاوی پارت های عاشقانه است که برای تمام سنین مناسب نمی باشد📵👇🏾
https://eitaa.com/joinchat/1826424136Cc739dd012c
❌فقد 50نفر عضو شن لینک موقت❌
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
#سوتی_شب_عقد.
تو ۱۷سالگی عروس شدم، با اینکه بچه روستا بودم خیلی از حیوون مخصوصا مار میترسیدم منو دادن به یک طلبه خیلی خجالتی و مظلوم. اولین شب عقد مارو فرستادن طبقه بالا، از بس خجالت میکشیدم سریع رفتم خوابیدم شوهرم هم اومد با فاصله از من خوابید یهو احساس کردم یک چیزی به دستم خورد ویک تکون ریز خورد چون خونه تاریک بود مطمئن شدم ماره جیغ بنفشی زدم شروع کردم گریه وشوهرم از ترس دست وپاشو گم کرده بود نمیدونست چرا جیغ میزنم 😱😱
با فریاد گفتم یک مار تو اتاقه.
لامپ هام رو روشن کردم تا مار رو پیدا کنم که...😂😂😂 منبع سوتی های ایتا اینجاست
https://eitaa.com/joinchat/1878458472C6390b39c1a
ناصر آقا راننده اسنپ بود و چند دفعهای باهاش برا خریدو کارهام بیرون رفته بودم و بهش اعتماد کردم. تا اینکه یه روز دخترم نفس که 16سالشه خواست از خونمون خیابون طبرسی(مشهد)بره موجهای آبی زنگ زدم به ناصرآقا تا ببردش.. ساعت نه شب بود زنگ زدم به نفس گوشیش در دسترس نبود خیلی نگرانش شدم. ساعت دوازده شب نفس پیام داد که مامان یه چیزی بهت میگم نگران نشی به باباهم چیزی نگی،گفتم دختر خبر مرگت معلوم هست کجایی؟گفت مامان من......
ادامه داستان👇
https://eitaa.com/joinchat/1589446106C24984aafe6