من فرهانم. پسری که مکانیکی داشت و خیلی کارش خوب بود... نوهی حاج توحیدِ معروف بودم که یه شهر رو سرش قسم میخوردن....
یه روز همهی ما نوهها و عموها و عمههامون رو دور هم جمع کرد و گفت: من یه نوه دیگه غیر از شماها دارم و اون نوه حاصل ازدواج من با زنی به غیر خاتون مادرتونه! بعد از فوت مادرتون من عاشق شدم و ازدواج کردم! حاصل اون ازدواج شد طاها پسرم که بعد از فوت مادرش گم شد و حالا بعد از این همه سال دخترشو پیدا کردم.
چشمم به دختر چادری ای افتاد که پشتش بهم بود.همین که به سمتم برگشت ماتم برد.
اون..... اون اینجا چیکار میکرد؟؟؟ اونم جلوی در خونهی ما؟ خونهی اقاجونم...؟
همون دختری که یک ماه قبل اومد یپشم و حسابی عاشقش شدم و بعدش گم و گور شده بود ❌😳
https://eitaa.com/joinchat/495583435C1b9939cbc2
سرگذشت زیبای فرهان، رمان خاموشیِ جنون
وحشت زده سمتش رفتم و غریدم
+اینجا چه غلطی میکنی؟! نکنه اومدی همه چیز بزاری کف دست حاجی؟! کم خرجت کردم؟!
دختری که حتی اسمش رو هم نمیدونستم با بغض لب زد
_چی داری میگی فرهان؟! من خودمم تازه فهمیدم... لعنتی من دختر عموتمممم چیکار کردی با من تووووو❌😳
https://eitaa.com/joinchat/495583435C1b9939cbc2
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
ته تغاری شیطون خونه حاج رسول بودم با نیم متر قد و دو متر زبون، بهم میگفتن آتیش پاره... بین سه تا دختر چادری و نجیب حاجی من شیطون ترینشون بودم. تو آرایشگاه کار میکردم، یک روز حاج بابام اومد خونه و گفت پسر حاج فتاح معتبر بازار داره میاد خواستگاری خواهرم داشتن صحبت مهریه رو میکردن خواهرم رو ابرا بود برای دیدن خواستگارا رفتم توی پذیرایی ولی با دیدن داماد بهت زده نگاهش کردم. داماد خوشتیپ همون کسی بود و پارسال...
عقب عقب رفتم با شنیدن صدای پدرم که گفت دختر کوچک ترم تینا و نگاه داماد که روی من چرخید حس کردم چیزی تا بیهوشیم نمونده اون کسی نبود جز....👇👇
https://eitaa.com/joinchat/214368321C8c116b6ca3