زیر چتر شهدا 🌹 🌱
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیو
شب جمعهست خیرات شهدا و امواتتون کمک کنید و روح اموات رو شاد کنید🙏
#پارت205💫
_چند میدی امروز ثابت کنم عاشقمی
به طرفش برگشتم
_با منی؟!
_با خود خودتم حنانه خانم
لبخند بدجنسی زد و ادامه داد
_حالا هی قیافه بگیر نگاه ازم بگیر
_چه جوری به این نتیجه رسیدی؟!
با چوب توی دستش خطی روی ماسه ها کشید
_این خط اینم نشون
_اگه دوستم داشتی صدام کن
بعد از چند دقیقهای با فریاد دایی نگاهم سمت دریا رفت
امیرعلی مگه دیوونه شدی ،بیا خطر داره
تا کمرتوی آب بود و هر لحظه بیشتر توی آب فرو میرفت دیگه جرات اینکه نگاهش کنم رو نداشتم
با ترس سرم رو بلند کردم،امیرعلی کامل توی آب بود به خودم جرات دادم و با فریاد گفتم
_امیرعلی
لبخند بدجنسی زد ،مشتش رو روی آب زد هورایی کشید و گفت
_دیدی ثابت کردم
عاشقانهای اجتماعی بر اساس واقعیت 😍😍😋
رمانی که ایتا رو ترکونده، چند پارتش رو بخون
اگه خوشت نیومد لفت بده 😎
این رمان کامل شده و اشتراکی هست
https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
حنانه دختری که دلش رو به
پسرخالهش امیرعلی میبازه 😍
ولی راه سختی پیش رو داره و ...
بر اساس واقعیت
پشیمون نمیشید ،مطمئن باشید 😌
https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
هیس🤫🤫🤫
من ادمین خانم علیکرم هستم 😍
یه رمان نابی نوشته که صدای خیلی ها رودر اورده. و داره براش دردسرمیشه.🤭🤭
حیفم اومد که این رمان از دستتون بره زود عضوبشید تا خصوصیش نکرده.
با خوندن این رمان یه اطلاعاتی از ماورا دستتون میاد که باید صدتا کتاب بخونید تا بفهمید.👌👌👌
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#اسبباران
جاوید سوار بر موتور ۲۵۰ سیسی مشکی رنگش از در باشگاه سوارکاری بیرون آمد.
همینطور که کلاه کاسکت مشکی را روی سرش میگذاشت پرسید:اگه از موتور نمیترسی برسونمت!پرسیدم:مگه این موتور،روندنش داخل شهر غیرمجاز نیست؟
لبخندی زد؛برای من غیرمجازی وجود نداره و کلاه کاسکت دیگری به دست من داد. پرسیدم:به خاطره اینکه شما نظامی هستید؟ در جوابم سکوت کرد.
کوله ام را از جلو انداختم و سوار موتورش شدم.حرکت کرد؛کمی که از باشگاه دورشدیم، دیدم این مسیر برگشت نیست،ترسیدم!چطور به او اعتماد کرده بودم؟هرچه جلوتر می رفتیم به مزارع می رسیدم.پرسیدم:کجا داریم میریم؟
جوابم را نداد،تمام وجود ترس شد،باران شروع به باریدن کرده بود.تو رو خدا وایستا،من بهت اعتماد کردم،چندضربه پشت سرهم به شانه اش کوبیدم ولی او اهمیتی نداد و سرعتش را زیاد کرد.باید کاری می کردم؛دیوونه نگه دار،غلط کردم بهت اعتماد کردم،کجا داریم می ریم؟من از سرما یخ زدم!سرش را خم کرد وتنها حرفی که زد این بود؛بهتره دهنت رو ببندی تا سردت نشه!
برای خوندن ادامه اش بیا تو پیج زیر👇
https://eitaa.com/joinchat/2542469701C6ffac3e0a2