eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.3هزار دنبال‌کننده
612 عکس
305 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
حنانه دختری که دلش رو به پسرخاله‌ش امیرعلی میبازه 😍 ولی راه سختی پیش رو داره و ... بر اساس واقعیت پشیمون نمیشید ،مطمئن باشید 😌 https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
هیس🤫🤫🤫 من ادمین خانم علیکرم هستم 😍 یه رمان نابی نوشته که صدای خیلی ها رو‌در اورده. و داره براش دردسرمیشه.🤭🤭 حیفم اومد که این رمان از دستتون بره زود عضو‌بشید تا خصوصیش نکرده. با خوندن این رمان یه اطلاعاتی از ماورا دستتون میاد که باید صدتا کتاب بخونید تا بفهمید.‌👌👌👌 http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
جاوید سوار بر موتور ۲۵۰ سی‌سی مشکی رنگش از در باشگاه سوارکاری بیرون آمد. همینطور که کلاه کاسکت مشکی را روی سرش می‌گذاشت پرسید:اگه از موتور نمی‌ترسی برسونمت!پرسیدم:مگه این موتور،روندنش داخل شهر غیرمجاز نیست؟ لبخندی زد؛برای من غیرمجازی وجود نداره و کلاه کاسکت دیگری به دست من داد. پرسیدم:به خاطره اینکه شما نظامی هستید؟ در جوابم سکوت کرد. کوله ام را از جلو انداختم و سوار موتورش شدم.حرکت کرد؛کمی که از باشگاه دورشدیم، دیدم این مسیر برگشت نیست،ترسیدم!چطور به او اعتماد کرده بودم؟هرچه جلوتر می رفتیم به مزارع می رسیدم.پرسیدم:کجا داریم میریم؟ جوابم را نداد،تمام وجود ترس شد،باران شروع به باریدن کرده بود.تو رو خدا وایستا،من بهت اعتماد کردم،چندضربه پشت سرهم به شانه اش کوبیدم ولی او اهمیتی نداد و سرعتش را زیاد کرد.باید کاری می کردم؛دیوونه نگه دار،غلط کردم بهت اعتماد کردم،کجا داریم می ریم؟من از سرما یخ زدم!سرش را خم کرد وتنها حرفی که زد این بود؛بهتره دهنت رو ببندی تا سردت نشه! برای خوندن ادامه اش بیا تو پیج زیر👇 https://eitaa.com/joinchat/2542469701C6ffac3e0a2