نمیدونم چیکار باید بکنم. نمیدونم اینجا باید چی بذارم. کاری به جز خوندن توصیههای آقا از دستم برنمیاد. با حسرت به تجمعات نگاه میکنم. به حالشون، به شجاعتشون، به خانوادههاشون. از خودم متنفرم. چون ۹اسفند بدون اینکه بدونم چه اتفاقی افتاده حالم خوب بود. خوشحال بودم. تا سحر با تلویزیون دیدن حواس خودم رو پرت میکردم و خوشحال بودم. برای این مدت جنگ برای خودم برنامه چیده بودم و خوشحال بودم. از خودم متنفرم بهخاطر تمام لحظههایی که سخنرانیهای آقا از شبکه۱ پخش میشد و من توجهی نمیکردم. کتاب خون دلی که لعل شد رو هیچ وقت نخوندم. از آقا فقط عکس پسزمینه و پروفایل گذاشتن رو بلد بودم. از خودم متنفرم که هنوز نتونستم یه دل سیر گریه کنم. هنوز نتونستم عزاداری کنم. نه برای خجالت، به خاطر حال بقیه؛ چون هنوز وقت برای تنها شدن پیدا نکردم. هیچوقت به همچین روزی فکر هم نکرده بودم. مغزم هنوز توانایی درک این اتفاق وحشتناک رو نداره. هنوز هم نتونستم باور کنم و هیچ وقت هم باور نخواهم کرد. از خودم متنفرم چون روزی که اینشعر رو اینجا گذاشتم، نتونستم معنای عمیقش رو بفهمم و الان وقتی میخونمش، متوجه میشم منظور آقا چه چیزی بوده؛ ولی دیگه دیر شده. از خودم متنفرم که نتونستم اون طوری که باید از وجود آقام استفاده کنم و الان به فکر این حرفا افتادم. از خودم متنفرم چون الان که هرکس، هرکاری که از دستش برمیاد داره انجام میده من نه میتونم تو عزاداریها شرکت کنم و روایتشون کنم یا حتی پیش بقیه دوستام باشم و بهشون دلداری بدم. از خودم متنفرم که میتونم بخندم، میتونم نفس بکشم، میتونم با بچهها بازی و با بزرگترها صحبت کنم، میتونم عادی زندگی کنم جوری که انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده. و مهم تر از همه از خودم متنفرم که هنوز برای ظهور امامزمان آماده نیستم..
حس میکنم چیزی از وجودم کم شده. همون لحظهای که موقع سحری خوردن، حامدعسکری انالله رو خوند و میگفت با اینکه سروکارش با کلماته، اما هیچ وقت فکر نمیکرده همچین خبری رو بخواد به مردم بده. اون موقع حتی نمیخواستم حدس بزنم چه خبری میخواد بده و انقدر حالش بد بود و خبر رو آروم میگفت که زدم شبکه خبر.. همون لحظهای که تیتر داخل کادرقرمز رو خوندم و شد بدترین و ترسناکترین لحظه زندگیم. همون لحظهای که بدون توجه به خودم، در حال آروم کردن کسایی بودم که هیچوقت با اون وضع ندیده بودمشون. همون لحظهای که نفهمیدم نمازصبحم رو چجوری خوندم. همون لحظهای که بعد از گریه کردن خوابم برد و یکی از بدترین خوابهای زندگیم بود. همون لحظهای که ضجه زدن مردمم رو دیدم. همون لحظهای که پیرهن مشکیم رو پوشیدم بدون اینکه به دلیلش باور داشته باشم. همون لحظهای که عکس چشمهای خوشگل و معصوم نوهی آقا رو دیدم. همون لحظهای که مداحی بلندشو علمدار رو اینبار یه جور دیگه شنیدم.. و تمام لحظاتی که صدای آقا رو خواهم شنید و تصویرش رو خواهم دید و صدای شکستن قبلم رو خواهم شنید.
اما تمام این مدت که اینجا هیچ پیامی نذاشتم هم به خاطر این بود که نمیخواستم اینجا یادآور روزهای تلخم باشه؛ ولی فهمیدم که این روزها هم بخشی از زندگیه. و هم به خاطر این که نمیخواستم ناامیدی رو القا کنم.. ولی الان هم با همهی این حرفا هنوز امید دارم. به روزی که این دوران سخت، با نابودی صهیونیست و ظهور آقاجانمون تموم بشه. روزی که لبخندرضایت امامزمان و آقای شهیدم رو با عمل کردن به توصیههای حضرتآقا تو زمان حیات مادیشون ببینم. [و اون روز محشری که فریاد بزنم من در زمان حیات این آقا زیستهام و عاشق این آقای شهید بودهام.] انشاءالله.
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
اصلا تقصیر شماست. همهاش تقصیر شماست. شما که به یک لبخند اینطور آدم را گرفتار خودتان میکردید. شما که وقتی همه دنیا ما را تهدید میکرد، آنطور سینه سپر میکردید و انگشت بلند میکردید که اگر به مردم من نگاه چپ کنید، سرزمینتان را با خاک یکسان میکنیم. تقصیر شماست که وقتی ما برای حفظ عزت و اقتدار خودمان به خیابان میآمدیم، با هشتاد و شش سال سن، به احترام ما میایستادید و پیام تشکر میدادید. شما که سالها بود عبا و قبای تازه بر تنتان ندیدیم. شما که حواستان به همه بود. اصلا چرا وقتی آن دختر شهید عمامه را نشان داد و گفت «کلاهتو مامانت خریده؟ میدیش به من؟» به او قول یک کلاه صورتی دخترانه دادید و گفتید این پسرانه است؛ و چند روز بعد با آن همه مشغله، یادتان بود که کلاه را به در خانهشان بفرستید؟ میخواستید ما را اینطور دلبسته خودتان کنید؟ چرا ماهرمضان آنسال آدم فرستادید در خانه همسایههای بیت که بگویید فلانی گفته امشب افطار مهمان مناید و آن زنومردهای متعجب با تیپهای مختلف آمدند و با نان و سبزی پذیرایی کردید و گفتید ببخشید رفت و آمدهای ما زیاد است، شما هم اذیت میشوید. اصلا چرا این را رسانهای نکردید؟ترسیدید تیتر بزنیم دیدار رهبر انقلاب با بچهمحلهایش؟ ولیامر مسلمین جهان چرا باید شب کریسمس ناگهان زنگ خانه مسیحیان را بزند و بگوید مهمان نمیخواهید؟ چرا باید زنگ بزند حال اکبر عبدی را در بیمارستان بپرسد؛ چرا باید دستخط هوشنگ ابتهاج را بشناسد؟ چرا در دیدار رمضانی شاعران، در بیت رهبری برایشان اتاق سیگار تدارک ببینید؟ تقصیر شماست که ما اینطور دلبسته و دیوانه شما شدیم. تقصیر شماست که حالا ما اینطور زمینگیریم. جواب این دلهای شکسته را که میدهد آقای من؟
«مهدی مولایی»
https://eitaa.com/m_molaie110
هدایت شده از خبر فوری
38.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹منم شمارو خیلی دوست داشتم، خیلی...
@AkhbareFori