eitaa logo
𐙚ناشناس داریم
243 دنبال‌کننده
16 عکس
2 ویدیو
0 فایل
نام فیک:دختر که همه چیز را تغییر داد ژانر: • مدرسه‌ای 🏫 • عاشقانه 🤍 • درام 🎭 • دوستی 🫂 • اسلو برن (رابطه‌ای که به‌آرامی شکل می‌گیرد) ❤️‍🔥 شخصیت‌های اصلی: • کیم تهیونگ • جون جونگکوک • پارک جیمین • ا/ت وضعیت: در حال انتشار فضای داستان: دبیرستان
مشاهده در ایتا
دانلود
آماری که هستیم:۲۴۱+ آماری که خز میشه:۲۵٠+ همین الان جوین شو👇🏾👺 https://eitaa.com/cherry_405 فقط 9 نفر دیگه
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟓𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 حالت چهره‌ی تهیونگ تغییر کرد. نه از روی ناامیدی... بلکه انگار دوباره آن دیوار همیشگی بین خودش و بقیه را بالا کشیده باشد. از نرده فاصله گرفت و صاف ایستاد. رد محو لبخندش همان‌قدر سریع که آمده بود، از بین رفت. کوله‌اش را روی شانه جابه‌جا کرد و برای چند ثانیه بیشتر از حد معمول به چهره‌ی ا/ت نگاه کرد. بعد کوتاه و قاطع گفت: «باشه.» مکثی کرد. «هرطور خودت می‌خوای.» چند قدم به سمت خروجی برداشت. اما دوباره ایستاد و از روی شانه‌اش نگاهی به ا/ت انداخت. با همان لحن سرد و بی‌تفاوت همیشگی گفت: «فقط اگه گم شدی، انتظار نداشته باش دنبالت بگردم.» مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: «کارهای مهم‌تری از راهنمایی کردن بقیه دارم.» این بار دیگر منتظر جواب نماند. با قدم‌هایی مطمئن به سمت درهای بزرگ سالن رفت و از آنجا خارج شد. ا/ت برای لحظه‌ای چشمانش از تعجب گرد شد. قبل از اینکه فرصت فکر کردن داشته باشد، با عجله دنبالش دوید. «هی... وایسا!» دستش را دراز کرد و به‌آرامی مچ دست تهیونگ را گرفت؛ درست قبل از اینکه درِ سالن را باز کند. سرش را بالا آورد و با لبخند کوچکی که کمی خجالت در آن پیدا بود، گفت: «حداقل تا درِ خروجی همراهم بیا.» بعد با خنده‌ی آرامی اضافه کرد: «قول می‌دم بعد از اون دیگه ازت نخوام راهنمای دانشگاه بشی.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟔𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 تهیونگ همان لحظه‌ای که انگشتان ا/ت به مچ دستش برخورد کرد، در جایش خشک شد. عضلاتش غریزی منقبض شدند؛ واکنشی که انگار از سال‌ها عادت به دوری از تماس ناگهانی با دیگران در وجودش مانده بود. اما وقتی نگاهش از دست ا/ت به چهره‌ی او رسید، آن تنش آرام‌آرام از بین رفت. دستش را عقب نکشید. چشم‌هایش کمی باریک شد و با دقت به صورت ا/ت خیره ماند؛ خجالتی که سعی می‌کرد پنهانش کند، لبخند کوچک روی لب‌هایش و آرامشی که با وجود رفتار سرد او هنوز حفظ کرده بود. بیشتر دخترهایی که جرئت می‌کردند او را لمس کنند، یا دستپاچه می‌شدند یا از شدت هیجان سرخ می‌شدند. اما ا/ت فقط انگار درخواستی کاملاً عادی کرده بود. تهیونگ زیر لب گفت: «عجب آدم سمجی هستی...» با این حال، هیچ عصبانیتی در صدایش نبود. آرام مچ دستش را چرخاند و با ملایمت، دست ا/ت را از روی مچ خودش کنار زد. بعد درِ سالن را برایش باز کرد. یک قدم کنار رفت تا راه برای عبور ا/ت باز شود، اما نگاهش همچنان او را دنبال می‌کرد. در نهایت با صدایی آرام گفت: «باشه...» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟕𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 راهرو تقریباً خلوت بود. صدای قدم‌هایشان روی کفپوش براق ساختمان می‌پیچید و در سکوت فضا انعکاس پیدا می‌کرد. تهیونگ کمی جلوتر از ا/ت راه می‌رفت. دست‌هایش را داخل جیب‌هایش گذاشته بود و شانه‌هایش صاف و محکم بود. هیچ حرفی نمی‌زد، اما عجله‌ای هم نداشت. با قدم‌هایی آرام و حساب‌شده راه می‌رفت؛ طوری که ا/ت بدون هیچ زحمتی بتواند همراهش حرکت کند. چند دقیقه بعد، ورودی بزرگ دانشگاه روبه‌رویشان نمایان شد. همان لحظه، تهیونگ متوجه یک سدان مشکی شیک شد که کنار جدول خیابان توقف کرده بود. راننده کنار خودرو ایستاده بود و با دقت ورودی دانشگاه را زیر نظر داشت. تهیونگ بدون اینکه قدم‌هایش را متوقف کند، با اشاره‌ای کوتاه به ماشین پرسید: «اون ماشین مال توئه؟» چند قدم مانده به درهای شیشه‌ای بزرگ، ایستاد و رو به ا/ت برگشت. نور بعدازظهر از پشت پنجره‌ها روی صورتش افتاده بود و خطوط تیز چهره‌اش را پررنگ‌تر نشان می‌داد؛ آن‌قدر که بیشتر شبیه یک مجسمه به نظر می‌رسید تا یک دانشجو. با اشاره‌ای به سمت خروجی گفت: «بفرما...» مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: «دیگه رسیدی. از اینجا به بعد دیگه لازم نیست راه بری.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟖𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 ا/ت نگاهی به ماشین انداخت و بعد دوباره به تهیونگ نگاه کرد. لبخند کوچکی روی لب‌هایش نشست. «پس... آخرش تا خروجی همراهم اومدی.» لحظه‌ای مکث کرد و بعد آرام گفت: «ممنونم، تهیونگ.» نگاه تهیونگ چند ثانیه بیشتر از چیزی که خودش انتظار داشت، روی ا/ت ماند. نحوه‌ی صدا زدن اسمش... نه مثل دخترهایی بود که همیشه با هیجان و شیفتگی صدایش می‌کردند. فقط ساده... آرام... و مؤدبانه. همین سادگی، باعث شد چیزی در دلش برای لحظه‌ای تکان بخورد. بدون اینکه نگاهش را به او برگرداند، گفت: «بهش عادت نکن.» اما این بار، آن تندی همیشگی در صدایش شنیده نمی‌شد. بند کیفش را دوباره روی شانه‌اش مرتب کرد و نگاهش را به سمت ورودی دانشگاه برد؛ انگار ناگهان ساختمان برایش از هر چیز دیگری جالب‌تر شده باشد. در همان لحظه، راننده جلو آمد و درِ عقب سدان مشکی را برای ا/ت باز کرد. تهیونگ برای آخرین بار نگاهی به او انداخت. چشم‌های تیره‌اش در نور کم‌رنگ عصر، مثل همیشه هیچ احساسی را آشکار نمی‌کردند. بعد با همان لحن آرام همیشگی گفت: «فردا می‌بینمت، زهرا.» نه سؤال بود... نه خداحافظی... فقط حقیقتی که انگار از قبل می‌دانست اتفاق خواهد افتاد. بعد چرخید و در جهت مخالف قدم برداشت. هر قدمش او را دورتر می‌کرد تا اینکه در انتهای راهرو، پشت پیچ ساختمان، از دید ا/ت ناپدید شد. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟗𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 صبح روز بعد، فضای دانشگاه کلمبیا مثل همیشه پرجنب‌وجوش بود. همهمه‌ی آرام دانشجوهایی که یکی‌یکی وارد محوطه می‌شدند، از هر طرف به گوش می‌رسید. بوی قهوه‌ی تازه از کافه‌ی دانشجویی در هوا پیچیده بود و نسیم خنک صبحگاهی میان درختان محوطه می‌وزید. تهیونگ از قبل در محوطه‌ی دانشگاه حضور داشت. او همراه جونگکوک و جیمین کنار یکی از ستون‌های سنگی ایستاده بود. در حالی که با بی‌حوصلگی صفحه‌ی گوشی‌اش را بالا و پایین می‌کرد، هر چند لحظه یک‌بار بی‌اختیار نگاهش به سمت ورودی اصلی دانشگاه کشیده می‌شد؛ درست هر بار که دانشجوی جدیدی وارد محوطه می‌شد. جونگکوک بدون اینکه سرش را از روی گوشی بلند کند، با لبخند گفت: «دوباره داری همون کارو می‌کنی.» تهیونگ بی‌درنگ پرسید: «چه کاری؟» جیمین با لبخند معنی‌داری گفت: «منتظر موندن.» نگاهش را به ورودی انداخت و ادامه داد: «تو فقط وقتی این‌قدر به در ورودی زل می‌زنی که منتظر یکی باشی.» تهیونگ بالاخره سرش را بلند کرد. نگاهش دوباره همان سردی همیشگی را پیدا کرد. «منتظر هیچ‌کس نیستم.» مکث کوتاهی کرد و با خونسردی ادامه داد: «فقط از دیر رسیدن به کلاس متنفرم.» جونگکوک خنده‌اش گرفت. جیمین هم با خنده گفت: «آره، حتماً... هرچی تو بگی.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟎𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 در همان لحظه، صدای توقف یک ماشین مقابل ورودی دانشگاه توجه چند نفر را جلب کرد. جونگکوک بی‌اختیار سرش را بلند کرد. «فکر کنم دانشجوی جدیدمون رسید.» تهیونگ هیچ واکنشی نشان نداد. حداقل در ظاهر... اما نگاهش بی‌اختیار به سمت ورودی کشیده شد. چند ثانیه بعد، درِ ماشین باز شد. ا/ت با همان آرامش همیشگی از ماشین پیاده شد. کیفش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد و بعد از تشکر از راننده، به سمت ساختمان اصلی دانشگاه راه افتاد. با ورود او، چند نفر از دانشجوها دوباره نگاهشان را به سمتش برگرداندند و آرام چیزی در گوش هم زمزمه کردند. جونگکوک با لبخند دستش را تکان داد. «هی، ا/ت! اینجا!» ا/ت با شنیدن صدایش سرش را بلند کرد. وقتی آن‌ها را دید، لبخند محوی زد و به سمتشان رفت. جیمین هم با لبخند گفت: «صبح بخیر. امیدوارم دیروز راحت به خونه رسیدی.» ا/ت با لبخند کوتاهی جواب سلامشان را داد. در تمام این مدت، تهیونگ چیزی نگفت. فقط برای چند لحظه نگاهش روی ا/ت ماند... بعد دوباره وانمود کرد مشغول گوشی‌اش است. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
همسایه پرایوت بنده 𓆉 آمارم:۲۴٠+𓆉 آمارت:۱۵٠+𓆉 پرایوتم: @gilr1390l چنلم: @cherry_405
بنظرم اگه با اعضای زنده رمان نمیزاشتی بهتر بود خیلیا الان هیت میدن بهت ⋆.˚ 𓆉 𓆝 𓆡⋆.˚ 𓇼 گلبچه چرا هیت بدن؟ این فیک هستش و کاملااااا تخیلیه😀
تو خیلی کیوتی عزیزم ⋆.˚ 𓆉 𓆝 𓆡⋆.˚ 𓇼 قربونت برم ولی منو از کجا دیدی 😐💘