eitaa logo
𐙚فور نه
241 دنبال‌کننده
16 عکس
2 ویدیو
0 فایل
نام فیک:دختر که همه چیز را تغییر داد ژانر: • مدرسه‌ای 🏫 • عاشقانه 🤍 • درام 🎭 • دوستی 🫂 • اسلو برن (رابطه‌ای که به‌آرامی شکل می‌گیرد) ❤️‍🔥 شخصیت‌های اصلی: • کیم تهیونگ • جون جونگکوک • پارک جیمین • ا/ت وضعیت: در حال انتشار فضای داستان: دبیرستان
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟗𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 صبح روز بعد، فضای دانشگاه کلمبیا مثل همیشه پرجنب‌وجوش بود. همهمه‌ی آرام دانشجوهایی که یکی‌یکی وارد محوطه می‌شدند، از هر طرف به گوش می‌رسید. بوی قهوه‌ی تازه از کافه‌ی دانشجویی در هوا پیچیده بود و نسیم خنک صبحگاهی میان درختان محوطه می‌وزید. تهیونگ از قبل در محوطه‌ی دانشگاه حضور داشت. او همراه جونگکوک و جیمین کنار یکی از ستون‌های سنگی ایستاده بود. در حالی که با بی‌حوصلگی صفحه‌ی گوشی‌اش را بالا و پایین می‌کرد، هر چند لحظه یک‌بار بی‌اختیار نگاهش به سمت ورودی اصلی دانشگاه کشیده می‌شد؛ درست هر بار که دانشجوی جدیدی وارد محوطه می‌شد. جونگکوک بدون اینکه سرش را از روی گوشی بلند کند، با لبخند گفت: «دوباره داری همون کارو می‌کنی.» تهیونگ بی‌درنگ پرسید: «چه کاری؟» جیمین با لبخند معنی‌داری گفت: «منتظر موندن.» نگاهش را به ورودی انداخت و ادامه داد: «تو فقط وقتی این‌قدر به در ورودی زل می‌زنی که منتظر یکی باشی.» تهیونگ بالاخره سرش را بلند کرد. نگاهش دوباره همان سردی همیشگی را پیدا کرد. «منتظر هیچ‌کس نیستم.» مکث کوتاهی کرد و با خونسردی ادامه داد: «فقط از دیر رسیدن به کلاس متنفرم.» جونگکوک خنده‌اش گرفت. جیمین هم با خنده گفت: «آره، حتماً... هرچی تو بگی.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟎𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 در همان لحظه، صدای توقف یک ماشین مقابل ورودی دانشگاه توجه چند نفر را جلب کرد. جونگکوک بی‌اختیار سرش را بلند کرد. «فکر کنم دانشجوی جدیدمون رسید.» تهیونگ هیچ واکنشی نشان نداد. حداقل در ظاهر... اما نگاهش بی‌اختیار به سمت ورودی کشیده شد. چند ثانیه بعد، درِ ماشین باز شد. ا/ت با همان آرامش همیشگی از ماشین پیاده شد. کیفش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد و بعد از تشکر از راننده، به سمت ساختمان اصلی دانشگاه راه افتاد. با ورود او، چند نفر از دانشجوها دوباره نگاهشان را به سمتش برگرداندند و آرام چیزی در گوش هم زمزمه کردند. جونگکوک با لبخند دستش را تکان داد. «هی، ا/ت! اینجا!» ا/ت با شنیدن صدایش سرش را بلند کرد. وقتی آن‌ها را دید، لبخند محوی زد و به سمتشان رفت. جیمین هم با لبخند گفت: «صبح بخیر. امیدوارم دیروز راحت به خونه رسیدی.» ا/ت با لبخند کوتاهی جواب سلامشان را داد. در تمام این مدت، تهیونگ چیزی نگفت. فقط برای چند لحظه نگاهش روی ا/ت ماند... بعد دوباره وانمود کرد مشغول گوشی‌اش است. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
632.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناشناس داریم🥷🏼 با مننننننن🧔🏻‍♀ N:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_nkw9cf5&btn=𐙚 Ch:https://eitaa.com/cherry_405 کویر؟نههههه🥷🏼🎀
همسایه پرایوت بنده 𓆉 آمارم:۲۴٠+𓆉 آمارت:۱۵٠+𓆉 پرایوتم: @gilr1390l چنلم: @cherry_405
بنظرم اگه با اعضای زنده رمان نمیزاشتی بهتر بود خیلیا الان هیت میدن بهت ⋆.˚ 𓆉 𓆝 𓆡⋆.˚ 𓇼 گلبچه چرا هیت بدن؟ این فیک هستش و کاملااااا تخیلیه😀
تو خیلی کیوتی عزیزم ⋆.˚ 𓆉 𓆝 𓆡⋆.˚ 𓇼 قربونت برم ولی منو از کجا دیدی 😐💘
: https://eitaa.com/Akharshab000A بالاخره منم چنل زدممم (ممبر همیشگتمم) میشه بزاری حمایت بشم؟:( ⋆.˚ 𓆉 𓆝 𓆡⋆.˚ 𓇼 خوبه حمایت؟
گوبونش برم ⋆.˚ 𓆉 𓆝 𓆡⋆.˚ 𓇼 گبونِ کی بری؟
اصل بده ⋆.˚ 𓆉 𓆝 𓆡⋆.˚ 𓇼 بفرما اینم اصل 👐🏻