حس میکنم باید یه کاری انجام بدم و استرس دارم براش ولی الان حتی امتحانامونم لغو شده و کاری ندارم که براش اضطراب داشته باشم. پس چرااااا
انگار یکی گردنمو گرفته و از رو زمین بلندم کرده.
انگار تو یه جاده تاریکم و نصف شبه.
انگار وسط اقیانوس رو یه تیکه چوب شناورم و تا دور دست ها کسی نیست.
انگار تو یه جزیره تک و تنهام و آتش فشان اون جزیره الاناس که فوران کنه.
انگار یکی پشت سرمه
انگار نمیتونم نجات پیدا کنم.
#feels
خب حالا که جنگ تموم شد و امتحانامونم عقب افتاد و نت هم بین المللی نشد راجب چی حرف بزنیم؟
این سال ها و ماه ها نیستن که سخت میگذرن، این ساعت ها و دقیقه هان که سختیشون حس میشه.