ذهن کوچکم فکر میکرد تمام داستان های دنیا نوشته شده اند و یا حتی تمام شعر های دنیا سروده شده اند.
دیگر داستانی برای نوشتن و شعری برای سرودن وجود ندارد.
اما؛ذهن کوچکم،باور کن تو بزرگترین ماهیت ممکن هستی و میتوانی چیزی را خلق کنی که آدمیان هیچ وقت نتوانسته اند به آن حتی فکر کنند،شاید نمیتوانند چون چیزی که تو تصور میکنی خارج از تصور آنهاست .
و اینگونه باورکن . نام تو . ورد زبانشان میماند.
#feels
امروز صبح حدودا یک ساعت و نیم قبل امتحان رفتم دانشگاه و کسی نبود اصن،
یه گربه کوچولویی اومد و باهام دوستی شد و مشغول بازی کردن باهاش بودم که وقت گذشت و یکی از فصلای امتحانمو که قرار بود دانشگاه بخونم،نرسیدم درست بخونم.
اره خلاصه ✨🎀.
امروز عصر خیلی خسته بودم چون دیشب اصن درست نخوابیده بودم برا امتحان و داشتم استراحت میکردم که یهو نوتیف پیام مریم رو دیدم،"میایی بریم گلستان شهدا؟"
"تا نیم ساعت دیگه اماده باش بیا پایین"
از خداخواسته اماده شدم و با مریم و خواهرش و مامانش رفتیم گلستان شهدا
که اونجا مادربزرگشون رو هم اتفاقی دیدیم دیگه تا بعد از نماز مغرب عشا اونجا بودیم و واقعا این دفعه یه حس دعوت شدن داشتم حسی که قبلا نداشتم،خیلی اتفاقی اونجا بودم و داشتم روحم رو شارژ میکردم انگار.
تو راه برگشت به خونه اول رفتیم مادربزرگ مهربون و دوست داشتنیشونو برسونیم خونشون و همونجا ماشین به یه سری تعمیرات نيازمند شد و چون موندگار شده بودیم تصمیم گرفتیم به جای اینکه تو ماشین بشینیم بریم خونه ی مادربزرگشون.
خیلی خوش گذشت مریم جان با شیرینی و لیموناد ازم پذیرایی کرد و با خواهرش کلی نشستیم حرف زدیم .
یکم وقت که گذشت ماشین درست شد و برگشتیم خونه، دم ساختمون مریم گفت زیتون پرورده میخواد،منم به عنوان یه بزرگتر وه ۶ ماه ازش بزرگترم باهاش رفتم که زیتون پرورده بخره و تنها نباشه.
خلاصه که امروز زیبا بود.
#خاوطره