eitaa logo
, Paradox ,
2.2هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1.2هزار ویدیو
9 فایل
فرمانروای اینجا ۱۲۰ سال عمر کرده . و درخت تنومند چیپسی که بهش فرمانروایی میکنه پر از خاطرات و حال و احوالاتشه. جنگل آمازون https://eitaa.com/joinchat/1731134270Cce5b4952b5 « چنل ناشناسِ شروع :۱۴۰۰/۶/۲۷ 
مشاهده در ایتا
دانلود
تا نصف شب بیدار موندن و اهنگ گوش دادن هم یکی از قشنگیای شبه اخه..
این فصلو بخونم میام میگم چقد خوشحالم از موزیک ویدیو جدیده ی چهیونگ
امروز صبح حدودا یک ساعت و نیم قبل امتحان رفتم دانشگاه و کسی نبود اصن‌، یه گربه کوچولویی اومد و باهام دوستی شد و مشغول بازی کردن باهاش بودم که وقت گذشت و یکی از فصلای امتحانمو که قرار بود دانشگاه بخونم،نرسیدم درست بخونم‌‌. اره خلاصه ✨🎀.
امروز عصر خیلی خسته بودم چون دیشب اصن درست نخوابیده بودم برا امتحان و داشتم استراحت میکردم که یهو نوتیف پیام مریم رو دیدم،"میایی بریم گلستان شهدا؟" "تا نیم ساعت دیگه اماده باش بیا پایین" از خداخواسته اماده شدم و با مریم و خواهرش و مامانش رفتیم گلستان شهدا که اونجا مادربزرگشون رو هم اتفاقی دیدیم دیگه تا بعد از نماز مغرب عشا اونجا بودیم و واقعا این دفعه یه حس دعوت شدن داشتم حسی که قبلا نداشتم،خیلی اتفاقی اونجا بودم و داشتم روحم رو شارژ میکردم انگار. تو راه برگشت به خونه اول رفتیم مادربزرگ مهربون و دوست داشتنیشونو برسونیم خونشون و همونجا ماشین به یه سری تعمیرات نيازمند شد و چون موندگار شده بودیم تصمیم گرفتیم به جای اینکه تو ماشین بشینیم بریم خونه ی مادربزرگشون‌. خیلی خوش گذشت مریم جان با شیرینی و لیموناد ازم پذیرایی کرد و با خواهرش کلی نشستیم حرف زدیم ‌. یکم وقت که گذشت ماشین درست شد و برگشتیم خونه، دم ساختمون مریم گفت زیتون پرورده میخواد،منم به عنوان یه بزرگتر وه ۶ ماه ازش بزرگترم باهاش رفتم که زیتون پرورده بخره و تنها نباشه. خلاصه که امروز زیبا بود.
همسایه جان از کجا شروع کنم قصه برای گفتن زیاده. زندگی پر از جزئیاته. مردم فکر میکنن باید برای نوشتن اتفاق خاصی بیوفته،حتما باید فلامینگو تو آسمون درحال پرواز باشه یا کاخ سفید سیاه بشه که یه چیز جالب برای تعریف کردن داشته باشن. امروز یه مرد کنار پارک نشسته بود داشت کتاب میخوند، خیلی وقت بود کتاب دست کسی ندیده بودم توی دلم تحسینش کردم. دیروز ابرا توی آسمون قشنگ بودن، انگار خدا حوصله کرده بود یه ادیت به آسمونمون بزنه، یا مثلا وقتی امشب دختر عمم رو بعد چند وقت دیدم خیلی خوشحال شدم و بهش تشر زدم و گفتم نباید یه سراغ بگیری بی وفا. زندگی همینه- لحظه های کوچیکی که کنار هم باعث میشن چشمات رو که به هم میزنی عزرائیل بالا سرته میگه پاشو! شروع میکنی قاب عکس مورد علاقت و یادگاریای زندگیت رو جمع کنی با خودت ببری که یه لبخند محو میزنه و میگه وسایلتو نمیخاد جمع کنی خود تنهای تنها بیا فقط بریم. میدونی زندگی کشف الکتریسیته و قانونای نیوتون نیست یا کشف یه توضیح جدید فلسفی از دنیا زندگی برای هرکسی یه خط جدا داره تو هرکسی هستی تو هر مسیری نیاز نیست بدرخشی همیشه نیازه فقط خاموش نشی،نیازه اون نور درونیت روشن بمونه مطمئن باش به وقتش میدرخشی و به وقتشم خاموش میشی. نگران چیزی نباش پس. راستی بفرمایید چای تازه دم ؛ همسایه جان! اره خلاصه.
خداروشکر-
۱۵ شهریور ۱۴۰۴ -