هدایت شده از ی کاغذ از برگه کاهی . .
قفل خونش یه چن وقتی بود که حتی دیگه باز نمیشد...
از تو برای ابدیت قفل شده بود و بلاخره تونسته بود توی چند سال هیچ ادم با روح مشکی رو نبینه...
توی خونه قدیمی طبقه سومش کنار پنجره ی میز درست کرده بود و مینشست اونجا و مردم و نگاه میکرد و برایشان غصه میخورد...
شیر و قهوه اش را از روی میز چوبی تیره رنگ جلوی پنجره اش برداشت...
دست بر موهای گربه درون اغوشش کشید و جرعه ایی از قهوه نوشید...
چشمانش را بست و لیوانش را کنار گذاشت...
در این خانه دو چیز همیشه برقرار بود یکی صدای گرامافون
یکی دیگر صدای باد لای برگ های گیاهان کوچک و بزرگ که دور خود چیده بود...
غروب دیوانه کننده لندن از غار کوچکش را هر روز تماشا میکرد...
او میزیست ولی در غار خود...
@chips_mast
, Paradox ,
قفل خونش یه چن وقتی بود که حتی دیگه باز نمیشد... از تو برای ابدیت قفل شده بود و بلاخره تونسته بود تو
این اینقد قشنگه که گریم گرفتهههه
༼;´༎ຶ ༎ຶ༽
وایییی خدااااا