eitaa logo
دفتری برای یک مدار معلق خسته
69 دنبال‌کننده
168 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کاش یه فضانورد بودم توی مریخ که همه راه های ارتباطیش قطع شده بود. http://nskhat.ir/send?public_token=inja12-a7a1a1 راه ارتباطی من و شمادوست عزیز کانال ناشناس ها https://eitaa.com/joinchat/363071211Cf90e2ee9a5
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
خودتی عررصچثنثچ معلومه که یادمهههه انقدر ناراحت شدم دیدم یهو کانالت نیست😭😭
https://eitaa.com/clonyom/746 به‌دلیل همه چیز. همونطور که میدونین هوش مصنوعی داره با سرعت سرسام آوری پیشرفت میکنه و خب چیزی نیست که جلوشو بگیره. کم کم جای آدما رو پر میکنه و خب... این ترسناک نیست؟
هدایت شده از ° ژاژ | 𝐽𝑎𝑗 °🕰
مثل اینکه گیر دادن کلاً به نادر ابراهیمی💔 حداقل باز کن بخون اون کتابو یه چهار تا چیز یاد بگیری
واقعا پاره کردن یه کتاب کمکی بهت نمیکنه فقط پول خودتو الکی حروم میکنی و کسی هم قرار نیست به اینکه تو کتابو پاره کردی فکر کنه.
نادر ابراهیمی هم که خودش فوت شده چیکار داری بهش💔
هدایت شده از کلاغ سفید
بچه ها مامانم خیلی حالشون بده میشه نفری یه صلوات بفرستید واسشون و اگر امکان داره فور بزنید ؟
دفتری برای یک مدار معلق خسته
سوال شماره اول، آیا واقعا همانی هستیم که فکر میکنیم؟ ما قلمدار بودیم و واقعا قلم، بهترین سلاح بود. ن
منتظر یک خوشامد گویی درست و حسابی. آتاراکسیا وقتی فهمید حرف وینتر به اتمام رسیده، جوری که به گوشش برسد گفت:"وین، لازمه بدونی سکوت ما به درگاه تاییده. حالا صاف بایست و برو کارتو بکن احمق." احمق را آرام تر از تمام حرف هایش ادا کرد، اما بسیار تحقیرآمیز بود. وینتر که حرف های آتا را شنید، هراسان خودش را صاف کرد و گفت:"خوشحالم." سپس ادامه داد:"از آشناییتون." و سپس سریعا به بلوک کورین پناه برد و بعد تکاندن خاک های نامرئی از لباسش نشست. در حالی که لبش را میگزید، تمام سعیش را میکرد که به ما نگاه نیندازد. انگار از برخورد اول خوشنود نبود. مطمئن بودم که آن موقع در ذهنش به دنبال بیماری روانی مطابق با ماست. روانپریش؟ جامعه گریز؟ خودشیفته؟ انگار هنوز روانشناس بود. وقتی وینتر با پایش روی زمین ضرب گرفت، هوبریس کم کم از آستانه در خارج شد. وقتی که سکوت تنها با صدای کلیک صفحه تایپ شکسته میشد، وینتر ناگهان بازگشت و گفت:"ببینم، رین قبل من اینجا چیکارا میکرد؟" بچه ها سرشان را بالا آوردند و به وینتر نگاه کردند. وینتر صدایش را پایین آورد:"رین... کو رین..." آتا گفت:" همونکاری که تو داری انجام میدی." لتا، مسئول تاثیر گذاری متن ها، تاکید کرد:" میری روی مخمون، درست مثل کورین. " وینتر خندید:"اوم، شما ها شوخ طبع هم هستین..." سپس دستانش را محکم بهم کوبید:"خب، شما توی یک روز عادی سکوت میکنید و مینویسید؟" لتا که انگار تازه از خواب پاشده بود گفت:"کار های روزانه ما به شما مربوط نیست  وینتر کوروس " وینتر سراسیمه گفت:"اسم من وینتر کوروس نیست!" لتا با حقارت گفت:"کوروس یعنی پسر جوون احمق." وینتر شرم زده گفت:" ببینم، شما فحش دیگه ای جز احمق بلد نیستید؟" هیچکس جوابی نداد، پس وینتر گلویش را صاف کرد. آرام گفت:"فکر کنم قرار نیست دوست باشیم." و سپس درمورد اینکه چقدر قلمداران نفهمند غر غر کرد. من هیچوقت آنقدر ها هم که دیگران فکر میکردند متفاوت نبودم. و بحث،بحث متفاوت هاست. کورین میگفت شما "پیر های جوانی هستید که کودک درونتان را کشتید." برای ما شعر میگفت، و بعضی اوقات بلند بلند میخواندش. در همه شعر ها ما مظلومان و بیچارگان قصه بودیم، ولی مطمئن بودم که هوبریس چنین فکر نمیکند. کورین میتوانست خودش بپرسد، چون زمانی هم بود که نه ما او را میشناختیم نه او ما را. و آن موقع اتفاقات زیادی روی داده بود. او نمیدانست ما چه ها انجام دادیم، و فکر کنم ترجیح هم میداد که نداند. به هر حال، هیچ کس از آینده با خبر نیست. که میداند؟ البته خب شاید این حرف تاحدودی صحیح نباشد. ما سال ها بود که قلمداری داشتیم به نام لینوس، پسری که فکر میکرد پیشگو است و آرایه های دعوتنامه ها را با توجه به پیشگویی آن سال تنظیم میکرد. امسال هیچ چیز به ذهنش خطور نکرده بود. وقتی از او نشان سال را پرسیدیم، فقط به کنج در نگاه کرد و گفت:"برگ صنوبر." لنا زیر لب تکرار کرد:"وای. نه،نه،نه..." لینوس هیکل بزرگی داشت که نه از زور و عضله زیاد، بلکه فقط چربی های اضافه بود. چشم های سیاه و موهای نقره ای داشت که آنها را از ته تراشیده بود و سال ها بود که کله اش تاس بود. لینوس خیلی اوقات بی‌دلیل میزد زیر گریه و در خودش جمع میشد. قیافه اش در همچون مواقعی آنقدر مظلوم بود که آدم هیچوقت به ذات واقعی‌اش پی نمیبرد. لینوس واقعی ترسناک بود. خطرناک. به قول لتا. "من‌احمقم،من احمقم،من احمقم!" یا به خودش فحش میداد یا خودزنی میکرد. همه شرط بسته بودند که تا یکی دو روزدیگر ناپدید میشود، ولی همیشه میباختند. انگار لینوس از جنس فولاد بود، روانش به کل نابود شده بود ولی هنوز روی پا های خودش ایستاده بود. معمولا روز هایی که حالش خوب نبود، بچه ها با چند طناب او را به صندلی میبستند. نه که عاشقش باشند، فقط میخواستند کمک هایش را در اکثر اوقات جبران کنند. میدانستند که او خود را نخواهد کشت، فقط خودش را آزار خواهد داد. لتا میگفت لینوس گذشته تلخی داشته و هر از گاهی بخش هایی از آن را میبیند، و این باعث میشود کنترلش از دست خارج شود. متوهم. خیلی اوقات به لینوس نگاه میکردم و متتفر بودم از اینکه گاهی اوقات با خودفکر میکردم که:"حقش است." چراکه کسی که نتواند چند خاطره را تحمل کند، یعنی ضعف بزرگی در روح و روانش ساخته شده که قادر به مقابله با آن نیست. اما لتا و آتاراکسیا حسابی دلشان برای لینوس میسوخت، اما الان دیگر نمیسوزد. حتی آنها هم اکنون به لینوس خرده میگیرند که دارد زیادی بزرگش میکند، جوری که حتی حال و احوال لینوس از گذشته هم بدتر شده. شاید هم لینوس بیگناه است و ما او را اذیت کردیم.
هدایت شده از  صابون‌فروشی🫩
درود و فروغ ؛ چنلِ ' صابون‌فروشی🫩 ' قراره تقدیمی بده . ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ּꩌׄ۫ داستان بر این قراره شما میاید این پیامُ فوروارد میکنید چنلتون و اسمِ اهنگِ مورد علاقتون میگید منم میام ، درمورد معنیِ اون اهنگ(شایدم وایب) یه نقاشی بهتون تقدیم میگم . ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ּꩌׄ۫ کساییم که چنل ندارید آیدی+اسم اهنگ بفرستید . ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ּꩌׄ۫ 𝖫𝗂𝗆𝗂𝗍 | 𝖳𝖺𝗀