هیچوقت فکر نمیکردم به این نقطه برسم..
من ده ساله - از پیشدبستانی تا الان - که این بچههارو میشناسم، ما رسما باهم بزرگ شدیم
سه سال پیش تو حیاط مدرسه جدید همهجارو نگاه میکردم و کلی چهرهی آشنا دیدم. کاملا یهویی، یه کلاس جدید تشکیل دادن و ما آخر لیستیا شدیم بچههای هفتچهار. دو نفر... سه نفر... چهار نفر تا اینکه آخرش شدیم هشت نفر. یه گروه دوستی کوچیک هشتنفره که ۳ سال تمام هرکاری میکردیم، باهم انجامش میدادیم.
ولی واقعا وقتی پامو برای اولین بار گذاشتم توی اون مدرسه و تو اون کلاس، هیچوقت تصور این هم نمیکردم که یهروزی انقدر از تموم شدن این دوره ناراحت بشم. ولی الان نگاه کن؛ ما فقط سه سال رو باهم گذروندیم ولی اندازه سیسال خاطره داریم که تعریف کنیم.
سر کلاس نشستنها، درسهایی که باهم خوندیم، امتحانهایی که با کلی بدبختی قبول شدیم، خوشحالی کردن سر نمرههامون، زنگ تفریحا، اردوهایی که رفتیم، کنفرانسها، دعواها، همهچیز.
ولی چیزی که ناراحتم میکنه اینه که دیگه قرار نیست اکثر روزهای سال رو پیش هم باشیم
دیگه قرار نیست هرروز صبح با قیافههای بیاعصاب که انگاری تازه کتک خوردن جمع شیم پیش هم
دیگه قرار نیست سر همدیگه بهخاطر شل یا سفت دست دادن غر بزنیم
دیگه قرار نیست به درِ از جا در اومدهی کلاس بخندیم
دیگه قرار نیست پشت اون نیمکتا بشینیم و آهنگای شصت سال پیشو بخونیم
دیگه قرار نیست سر کلاس باهم حرف بزنیم
دیگه قرار نیست برای اینکه موقع اردو توی یه اتوبوس باشیم هرکاری بکنیم
دیگه قرار نیست توی اسفند ۵ تا تولد داشته باشیم
دیگه قرار نیست بخاطر تقلب رسوندن یا نرسوندنِ من دعوا کنیم
دیگه قرار نیست سر کلاسای مسخرهی ملاصالحی و جلیلی بشینیم و به صدای تومخی و حرفای بدرد نخورشون گوش بدیم
دیگه قرار نیست سر کلاس بحث سیاسی داشته باشیم
دیگه قرار نیست خاطره تعریف کنیم از فامیلامون
دیگه قرار نیست برای حتی ۲۵ صدم نمره اضافی گرفتنِ همدیگه خوشحالی کنیم
دیگه قرار نیست بعد از هر خبر مهمی که در میاد ساعت ۷ صبح بساط تحلیل رو پهن کنیم
دیگه قرار نیست از دست قاسم نژاد و قاسمی فرار کنیم
دیگه قرار نیست بعد از امتحان ساعت ۹ صبح سعی کنیم خندهمون رو توی خیابون نگهداریم
دیگه قرار نیست انقدر وایسیم و دست بدیم تا صدای درست رو بده
دیگه قرار نیست بریم اون لوازم تحریری کنار مدرسه
دیگه قرار نیست همدیگه رو با زور بفرستیم بوفه که چاکلز خردلی بخریم
دیگه قرار نیست بشینیم سر کلاسای پر سر و صدای فناوری و غیبت کنیم
اردوهای نیاوران و سعدآباد که مثل خانوادههای سلطنتی از پلهها بالا و پایین میرفتیم، اون نودلی که اول صبح خونه النا خوردیم، استرسی که سر پرسشهای کلاسی شاهینمهر کشیدیم، اون روزی که ساعت ۶ صبح رفتیم مدرسه و صبحونه خوردیم، آخرین چهارشنبه و زنگ هنر کلاس هشتم، اون یکشنبه توی نمازخونه با بچههای نهمی، اون روز صبح که بعد از چندسال سمت ما هم برف زیاد اومد و برف بازی کردیم، فاصله گرفتنای محیا موقع زنگ تفریح، ژورنال درست کردنامون سر کلاس، وقتایی که چهارشنبهها زنگ زبان کوهکن رو میفرستادیم پایین بره بوفه، اون روزی که با النا کلاس رو پیچوندیم(که خیلی هم کوتاه بود)، اخراج شدن یه روزهی بچهها، رقصهای توی اتوبوس، نقاشیهای الینا روی نیمکت کلاس هفتممون، سوءتفاهم مزخرفی که پشت سر گذاشتیم و آخرشم حل نشد و کلی خاطره دیگه که تا وقتی پیر بشم میتونم دربارهشون حرف بزنم
از امروز به بعد راهمون از هم جدا میشه؛ شاید دیگه دوست نمونیم، شاید دیگه زیاد باهم حرف نزنیم، ولی روزهایی که باهم گذروندیم هیچوقتِ هیچوقت از ذهنم پاک نمیشن
سهشنبه ، ۵ خرداد ۰۵ ، آخرین روز کلاس نهم
I don't mess with no stupid red signs.
Talk about whatever you like
I don't care as long as you smile
All I want is to be with you