#رمان_قهوه_چی_عاشق ☕
قسمت هفتاد و هشتم
کمی میترسیدم، هر قدمی که میگذاشتم صدای قدمهایم چند بار تکرار میشد، صدازدم :
- کسی نیست نیست نیست نیست.
و صدایم همانطور می پیچید تا اینکه کم کم محو شد، پله ها را یک یه یک پایین می رفتم ، احساس می کردم کس دیگری هم غیر از من آنجا هست ، انگار از آنجا صدای دیگری هم می آمد، از ترس سرم را برگرداندم و به پشت سر نگاه کردم، با نور فاصله زیادی داشتم، ناگهان در یک لحظه، بقچه اي که در دستم بود، از دستم کنده شد، جَستی به عقب زدم و دویدم دنبالش، سگ سیاهی که بقچه را از من قاپیده بود به بالای پله ها فرار می کرد ، داد می زدم ، نه نه نبر و همراه با همین جملات دنبالش دویدم . سگ سیاه ، بی توجه می دوید، نفسم سخت بالا می آمد ولی نمی توانستم از بقچه اي که لباس هاي گرمش در این آوارگی بیش از همه چیز نیازم می شد بگذارم، سگ خیلی جلوتر از من بود ، کنار یک تپه شنی کوچک بقچه را با پاهایش نگه داشت و چندبار به دندان کشید، چیزي که حاصلش نشد ، بقچه را گذاشت و رفت ، بالاي بقچه که رسیدم ، شروع کردم به غُر زدن؛
- آخر چرا چیزی را که به دردت نمی خورد میدزدی، حیوانی دیگر! نمی فهمی داری چه می
کنی. سگ چند قدم آنطرف تر نشست و همچنان که دست و پایش را می لیسید، مرا نگاه می کرد ، نگاهش کردم و پیش خودم گفتم؛ چه بگویم آخر ، او چه می فهمد؟
لحظه ای چشم از سگ برداشتم چشمم به خیابان افتاد و چشمانم کم کم گرد شدند، کسی را که دیدم شبیه پدر محبوبه بود ، تپه شنی مانع دیدم می شد، روي تپه دراز کشیدم ، تا آنها نتوانند مرا ببینند، همین که اول تا آخر کاروان را وارسی کردم، ناخودآگاه زیر لب گفتم : یا خدا ... چه خبر است اینجا .
چیزي که میدیدم عین حقیقت بود ، اما نمی توانستم باور کنم، پدر محبوبه زخمی بود و همه کاروان بدون بار می رفتند ، تنها چند اسب همراه کاروان بود و چند گاری که کشته شدگان را در آن گذاشته بودند، زنانی که در گاری ها نشسته بودند، بعضی از لباس ها پاره و زخمی بود، سرتاسر کاروان را نگاه
کردم، چند بار زیر لب گفتم؛ محبوبه ...محبوبه ... اما هرچقدر چشم گرداندم محبوبه را ندیدم ، نگاهم به یکی از گاري ها جلب شد، خواهر بزرگتر محبوبه، بالای سر میتی نشسته بود ، نه یک میت ، بلکه چند میت، با دیدن این صحنه به هم ریختم، سرم را پایین گرفتم، دیگر تحمل دیدن نداشتم ، قطره اشکی گوشه چشمم جمع شد، دلم مثل سیر و سکه می جوشید، همه گرفتاري هاي زندگی ام در این یک ماه گذشته یادم آمد .
بلند شدم تا بروم ، چند قدم هم برداشتم ، یادم آمد جایی برای رفتن ندارم نه میل برگشتن به خانه داشتم ، نه جایی برای آرامش ، از این بی کسی پاهایم سست شد ، روي زمین زانو زدم ، سرم را روي خاك گذاشتم ، چند نفس عمیق کشیدم، همه استخوان هایم درد می کرد، سرم را بالا گرفتم ، دستهایم را رو به آسمان بلند کردم ، زانوهایم روی خاک بود و توان بالا آمدن را نداشت ، دلم می خواست خودم را تخلیه کنم، همه چیز را فراموش کنم ، چشمانم را رو به آسمان بستم و فریاد زدم :
- خداااااااااا... پس تو کجاااایی .... ؟مگر حال و روز مراا نمی بینی.
دوباره روي زمین افتادم و چشمانم مثل ابر بهار ، باریدن گرفت آرام روي خاك دست کشیدم و چند بار زیر لب گفتم : خدا، خدا ، خدا . هربار می گفتم خدا ، جگرم بیشتر آتش می گرفت ، دیگر نفسی براي گریه کردن هم نداشتم، سخت است جوانی با آن همه غرور به هق هق بیفتد ، با نفسی که بالا نمی آمد گفتم : پس چرا جوابم را نمی دهی خدا ، مگر تورا صدا نمی زنم؟
رسیده بودم به پایان زندگی ، لحظه اي صدایم را قطع کردم، آرام شدم ، فکر کردم و به تنها نتیجه اسکه رسیدم این بود که زندگی دیگر فایده ای ندارد، و تنها راهی که برای رفتن داشتم ، بیابان بود، مرگ در بیابان برایم از زندگی در میان مردم دو رنگ بیشتر می ارزید.
نویسنده؛ عاطف گیلانی
این داستان ادامه دارد.....
http://eitaa.com/cognizable_wan
#رمان_قهوه_چی_عاشق ☕
قسمت هفتاد ونهم
بلند شدم ، دستم را محکم مشت کردم، یک قدم برداشتم زیر چشمی سیمررغ را دیدم که پشت سرم قدم برداشت، با عصبانیت سرش
فریاد زدم :
تو بمان ، هنوز کارت به آنجا نرسیده که با من بمیری.
اما سیمرغ انگار حرفم را نشنیده باشد ، دنبالم می آمد .
- تو نباید بیایی، این را بفهم و برگرد .
اما سیمرغ این حرف ها حالی اش نبود ، هرچه که همراهم بود روی زمین انداختم ، تیر،کمان، بقچه، هدیه محبوبه، دستم را مشت کردم ، دم و بازدمم عمیق شده بود ، چشمانم را بستم و رو به بیابان دویدم، آن قدر دویدم که چشمم تار رفت و ناگهان دنیا برایم تاریک شد، چشمانم سیاهی رفت و دیگر چیزي احساس نکردم .
____
چشمانم را کمی باز کردم ، همه چیز را تار و تاریک می دیدم ،چند بار آرام چشمم را باز و بسته کردم تا بتوانم تصاویر مبهم را بهتر ببینم ، روی قوزک پایم احساس خیسی میکردم، همین سرد باعث شده بود چشمانم را باز کنم، بالاخره توانستم ببینم کسی درکنارم نشسته، برای چندمین بار چشمم را بستم ، خستگی و نا امیدي اجازه نمیداد برای بار دیگر چشمم را باز کنم ، ولی با زحمت چشمم را باز کردم، خواستم حرفی بزنم اما سرفه امانم نداد با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد گفتم : استاد !
انتظار دیدن هر کسی را داشتم به غیر از استادی که نزدیک به یکسال بود او را ندیده بودم . استاد سرش پایین بود و کار خودش را انجام می داد ، درد را عمیق احساس می کردم ،چشمانم سیاهی می رفت ، اما درد را به خوبی حس می کردم ، قسمتی از پاي سمت راستم تیر می کشید و قسمت دیگر از همان پا شدیداً درد می کرد . چشمانم بدون اجازه از من بسته شدند.
__
زیر پایم سفید بود ، لباسم هم سفید و چشم گیر بود ، لباسم شباهت زیادی به دشداشه داشت ولی با آن فرق می کرد، چشمم را از لباس گرفتم و به همه طرف نگاه کردم، چیزي جز سفیدي دیده نمی شد، آسمان همانقدر سفید بود که زمین سفید بود، راست و چپ، هیچکدام باهم فرقی نداشتند، کم کم مضطرب شدم، احتمال دادم خواب باشم ، با خودم گفتم حتما دارم خواب می بینم، زیر چشمی به پشت سرم نگاه کردم چیزي که می دیدم قابل باور نبود ، حتی دنیای پشت سر هم سفید بود، قدمی به جلو برداشتم، اما جلو با پشت سر ، راست و چپ هیچ فرقی باهم نداشتند، جلو رفتن در یک همچین جایی چه فایده اي می تواند داشته باشد، وقتی همه جا یک شکل است وهیچ فضایی وجود ندارد؟
این را می دانستم ، اما قدم هایم را تند تر و محکم تر از قبل برداشتم ، مکان نامأنوس بود و براي من کمی ترسناك به نظر می رسید، گاهی نگاهی به پشت سر می انداختم تا خطری مرا تهدید نکند، ناگهان صداي آشنایی مرا صدا زد : - محمد
همانجا خشکم زد ، به شدت ترسیده بودم ، گفتم : کیستی ؟
گفت : یک آشنا
- نمیدانم صدایت از کجا می آید .
جوابم را نداد ،
- کجا مخفی شده اي ؟ جواب بده .
- گفته بودي خدا صدایت را نمی شنود .
نمی دانم او از کجا می دانست ، انگار از غیب خبر داشت.
گفت محمد حسن توکه می دانی خدا از رگ
گردن به تو نزدیکتر است .
از ترس دور خودم می چرخیدم ، به هرطرف نگاه می کردم او را ببینم ولی ممکن نبود.
- اگر میشنود پس چرا جواب آن همه عجز و ناله های مرا نداد .
گفت؛ او به تو نزدیک است، شاد تو دور شده ای که صدایش را نمی شنوی.
حرفش مثل تیر در قلبم نشست، او راست می گفت ، محبوبه خدا را از من گرفته بود، همه فکر و ذکرم طی آن مدت شده بود محبوبه و خدا دیگر جایی در قلب من نداشت
- محمد ... محمد ...
با صداي استاد از دنیاي سفید رویا بیرون آمدم.
- خواب می دیدي ؟
چشمانم را روي هم گذاشتم ، با خجالت سلام کردم و با صدای آرامتری گفتم؛ مدت هاست که خواب می بینم.
نویسنده؛ عاطف گیلانی
این داستان ادامه دارد.....
http://eitaa.com/cognizable_wan
#رمان_قهوه_چی_عاشق ☕
قسمت هشتاد
استاد مثل همیشه مهربانی از چشمهای خسته اش موج میزد، دستی روي صورتم کشید و با همان لحن همیشگی اش گفت : سلام پسرم ، پارسال دوست امسال آشنا، ما را فراموش کرده بودی، مگر نه ؟
- نه هرگز، چطور می توانم مهربانیاي شمارا فراموش کنم .
سرفه اي خشک از داانم خارج شد.
- چه اتفاقی افتاده؟ من اینجا چه کار می کنم ؟!
استاد دستمالی را که کاسه خیس می کرد ، چلاند و هنگامی که روي پیشانی ام می گذاشت گفت : از بیابان گذر می کردم، از دور شَبَهی را دیدم که ناگهان زمین خورد ، وقتی بالاي سرت رسیدم ، دیدم آشناست، چیزی نیست، عقرب گزیده شدی.
دستمال را روي پیشانیم گذاشت، کاسه را برداشت و بلند شد ،با همان صدای مهربان و
پر نفوذ، که بریده بریده حرف میزد، گفت : البته ...عقرب... پر قدرتی نبود، وگرنه جان سالم به در نمیبردی، تو... از... خستگی.. غش کردی.
استاد با ظرفی که در دست داشت، به طرف من آمد و ادامه داد : سعی کردم از ورود همان سم ..ضعیف..هم.. به بدنت جلوگیری کنم .
کاسه سوپ را جلویم گذاشت، دستم را گرفت تا بنشینم و گفت: سوپحالت را...بهتر...می کند .
کنار استاد احساس آرامش می کردم ، اما کمی خجالت می کشیدم ، استاد ، جز یک خیمه کوچک و دست و پاگیر چیز دیگري نداشت ، سوپ را سر کشیدم ، با پشت دست پشت لبم را پاك میکردم که استاد جمله عجیبی گفت ، با تمام جدیت گفت : می خواهم چادر را جمع کنم ، قصد مهاجرت دارم ، توهم حالت خوب شد می توانی بروی .
تا بحال اینگونه با من حرف نزده بود،با خودم فکر کردم نکند رسم جدیدی بین عرب ها رایج شده که هر جا میروم قصد بیرون کردنم را میکنند، تا جایی که من یادم می آمد، عرب ها چنین رسمی نداشتند که میهمان را از خانه بیرون کنند .
گفتم : مهاجرت! به کجا؟
- به شامات،به جایی که همیشه آرزویش را در سر داشتم .
- استاد می دانم ، که شما از روي خساست و بخل حرف نمی زنی ، اگر امکان دارد ...
- نه محمد جان امکان ندارد تو بیش از این پیش من بمانی .
- قول می دهم خودم در امورات زندگی ، شما را همراهی کنم .
- تو نیامده اي که بمانی پسرم چرا اصرار به ماندن داری؟.
لحظه اي سکوت کردم و گفتم : الان فقط شما را دارم.
- خیالت راحت ، من هم براي تو نمی مانم .
- می خواهم با شما بیایم ، شنیده ام شامات جای خوش آب و هوایی است .
- فردا شب ، سه شنبه شب است و تو کار ناتمامی داری که باید تمامش کنی .
دستم را روي پیشانی ام گذاشتم ، زیر لب گفتم : چرا هیچ کس نمی خواهد مرا بفهمد .
نا امیدی حیله شیطان است محمد جان .
- نا امیدي کدام است ، همه چیز تمام شده ، محبوبه مرد، چله خراب شد .
استاد با حرف های من خیلی عادي رفتار می کرد ، البته زیاد انتظاری هم نبود که حرف مرا بفهمد، محبوبه برای من اهمیت داشت نه استاد، اشکی که گوشه چشمم جمع شده بود را با پشت دست پاك کردم.
- استاد دنیا برای من تمام شده است، من به بن بست رسیده ام و اینجا آخر این بن بست است.
استاد دستش را روي سرم گذاشت ، مانند مادرم ، به صورتم خیره شد و گفت :
- خوب است، اما یادت باشد پشت هر کوچه بم بست خیابان است ،از دیوار این بن بست گذر کن،آدمی که زمین می خورد بلند می شود و ادامه راه را می رود ، چله هنوز خراب نشده .
- اما دیگر محبوبه اي نیست .
- تو در خیالات خودت سیر می کنی، و تنها صداي نا امیدي را می شنوي ، شیطان در تو نفوذ کرده پسرم.
جملات استاد آینده اي روشن را برایم تداعی می کرد، اما من شک داشتم همه چیز درست شود! ، - شک و تردید خوب میداند چطور از کاه کوه بسازد، تو در دام اژدهای تردید گرفتار شدی پسرم، بلند شو و راهت را ادامه بده.
بله خواندن ذهن مخاطب، از این عجایب استاد است! او بسیاری از اوقات با ناخود آگاه درون من سخن میگفت.
- حق با شماست استاد، نمیدانم مرا چه شده، متوهم شده ام، من همه چیز را برگ بزرگ میکنم.
نویسنده؛ عاطف گیلانی
این داستان ادامه دارد....
http://eitaa.com/cognizable_wan
#رمان_قهوه_چی_عاشق ☕
قسمت هشتاد و یکم
چیزي نگذشت که یک روز کنار استاد هم مثل برق و باد تمام شد و من خودم را میدیدم به طرف مسجد کوفه قدم بر می دارم، استاد تنها چیزي که توانست به من بدهد مقداری قهوه بود، خودم دیدم که چیز زیادی در بساط نداشت.
زمستان به اوج رسیده بود، شب تاریک بود و خیلی از مشعل ها و چراغ ها از فرط باد سوزناک زمستان قید زندگی را زده بودند، دانه هاي سفید برف آرام آرام بر زمین می نشست و زندگی میمرد، برف هایی که روی زمین فرود می آمدند، خیابان ها را کفن پوش می کردند ، برف کمی روي زمین نشسته بود که حتی به بند انگشت هم نمی رسید، سرم را بالا گرفتم و به آسمان خیره شدم، انگار زمستان هزار تیر سفید در چله کمان گذاشته بود، و با هرکدامشان زندگی نحس مرا هدف گرفته بود، استاد می گفت : شیطان در تو نفوذ کرده .
نمی توانستم حرفش را قبول کنم، کدام امید ؟ اصلا مگر چیز امید وار کننده ای هم در زندگی من وجود داشت که امید داشته باشم ؟
پایم را که درمسجد گذاشتم لرزه ای به اندامم افتاد ، بازهم سوزی در سینه احساس کردم، اما بی توجه به آن و برای فرار از سرماي خشک بیرون به مسجد پناه بردم، چهارچوبه در چوبی و بزرگ مسجد را که گذراندم سرفه ای خشک از سینه ام بیرون آمد و من همه چیز را متوجه شدم، قبل از اینکه خون سینه ام از دهان خارج شود، خودم را از مسجد بیرون کشیدم، و طی چشم بهم زدنی برف سفید را به خون سرخم رنگین کردم، در همان حال دانه هاي برف روی سر و گردنم می نشست همراه با چند سرفه که از عمق جانم بیرون می آمد، به در ورودیمسجد کوفه چشم دوختم، انگار خداهم نمی خواست مرا در آغوش بگیرد، هم دلم نمی خواست مسجد را با خون به نجاست بکشم هم دلم می خواست گوشه ای آرام بگیرم، به دور از سوز و
سرما، تا یکبار دیگر بخوابم و به امید عوض شدن همه چیز از خواب بیدار شوم، کاش من هم از اصحاب کهف بودم، کاش می توانستم بخوابم و سیصد سال دیگر از خواب بیدار شوم آنوقت می توانستم روی قبر پدر محبوبه لگد بگذارم و دوباره عاشق شوم، عاشق هر دختری که نفس کشیدنم بند او باشد ، تصمیم گرفتم شبم را در حیاط مسجد به صبح برسانم تا مسجد به خونم آلوده نشود، نمی دانستم اسم آن شب را چه بگذارم! شب ناامیدي تا صبح امید؟ یا شب امید تا طلوع نا امیدی؟ دنبال خادم مسجد گشتم،در مسجد بود، بیرون مسجد منتظر ماندم تا دله اش را به من قرض دهد، زیر سایه بان کوچکی که روبروی درب اول مسجد بود آتشی روشن کردم ، روي کنده یک درخت نشستم ، سایه بانی از بگ های نخل که در تابستان پاتوق شب نشینی جوانان بود، در شب سرد زمستان کسی به آن نگاه هم نمی کرد، بدتر از همه چیز این بود که در آن سرماي کشنده، حتی لباس گرم هم نداشتم، آري ، شاید من بیچاره ترین بیچاره دنیا بودم ، چون دیگر راه چاره ای برای ادامه آن زندگی نکبت نمی دیدم .
به سقف سایه بان نگاه کردم ، آن شاخه هاي خشک و بی جان نخل ، شاید تا صبح نمی توانستند از من پذیرایی کنند ، ولی چه می توانستم بکنم ؟ من جایی برای مهمانی رفتن نداشتم ، سرفه اي خونی کردم و دستم را روي آتش گرفتم . گاهی به اطراف چشم می انداختم تا با دیدن مردی به خود امید دهم که در این سرما تنها نیستم ، ولی بی فایده بود ، نه تنها هیچ کسی را نمی دیدم ، بلکه با هربار نگاه کردن دودکش خانه ها بیشتر به چشم می آمد و شاید دلم می شکست وقتی می دیدم بوی مادر و عطرخوش محبت از دودکش این خانه ها به آسمان می رود ، خانه ای که در نزدیکی ام می دیدم بیشتر دلم را می سوزاند ، وقتی سایه مادری که فرزندش را بغل کرده بود از پشت این پنجره دیده میشد، دوست داشتم باز کودک شوم و به آغوش مادرم باز گردم، نوری که از پنجره هر خانه بیرون می آمد، دلم را گرم می کرد ،ولی این دل گرمی ، پایداری اش به اندازه باز و بسته کردن پلک چشم بود، چون با دیدن برف جلوی رویم بازهم دلسرد می شدم . مقداري از برف را برداشتم ، گلوله کردم ، دستم را مشت کردم و به محبوبه خیالم برف پرتاب کردم، چقدر دنیا با من سرد رفتار می کرد ، مگر من چیز بزرگی می خواستم ؟! فقط محبوبه ، همین.
مگر آن چشم هاي عسلی چقدر قیمت دارند ، که باید زندگی نداشته ام را به پای داشتنش بریزم ؟( لعنت به زندگی) ، این را گفتم و بر سر کوچه دوراهی شک و تردید ایستادم ، باز هم سوال همیشگی : زندگی بدون محبوبه چه فایده ای دارد؟ نمی دانم چرا بعضی از سوالات هیچ گاه براي انسان حل نمی شود، اصلا این معادلات حل نشدنی را چرا خدا در زندگی آدم ها قرار می دهد ! معادله هایی که تنها بلدند فقط آدم ها را عذاب دهند.
نویسنده؛ عاطف گیلانی
این داستان ادامه دارد.....
http://eitaa.com/cognizable_wan
#رمان_قهوه_چی_عاشق ☕
قسمت هشتاد و دوم
استاد مثل همیشه نفسش از جاي گرم بلند می شد، پشیمانی آوردم که چرا شب سرد و تاریک را در حیاط نشسته ام ، من چقدر خوش اشتها بودم، خودم می دانستم ، لیاقت دیدن مهدی فاطمه را ندارم، پس با چه امیدی، با چه هدفی چله نشینی کردم! آقا مگر بیکار بود که به دیدار من بیاید؟منی که بد کردم، منی که به عشق یک دختر چشم آهويی چله گرفت ، چهله ای را که به عشق دختری جوان بگیری، چه امیدی است به دیدن امام زمان !
همه این ها را خودم می دانستم ، ولی انگار کسی مرا آورد و نشاند روی آن کُنده درخت، دست خودم نبود، سوز خاصی در سینه ام احساس می کردم، نمی دانستم این سوز فراق محبوبه است یا سوز سرمای زمستان که کنار محبوبه در ساختمان قلبم جا خوش کرده است و با خانه تکانی خون بیرون میریزد؟ حالم از هر شبی بدتر بود، در من طوفان به راه بود، شاید هم مثل زمستان آن شب سرد و برفی بودم، به هرحال سرم را پایین آوردم و بار دیگر چشمم را به سرخی خونی تازه سپردم، که روی برف لخته می شد ، این چه دردی بود خدایا ! زیر لبزمزمه کردم خدا و در همان لحظه سینه ام کمی آرام گرفت، دستم را به سینه ام گرفتم و محکم چنگ زدم، با نگاه کردن به لخته خون های روی زمین فکری تار از ذهنم گذشت، فکری که باز هم قصد داشت نا امیدم کند، در آن لحظه دم گوشم پچ پچ می کرد و می گفت : کاش همه دردهاي دنیا درد سینه بود، نه درد فراق معشوقه ، فکر پلید من عاشقانه موعظه میکرد ولی عمق کلامش آتش بود و زبانه می کشید، افکار پلید را پس زدم، من نباید نا امید می شدم، من منتظر بودم ، منتظر مردی که قرار بود به فریاد دل خسته ام بشتابد، قهوه اندکم را از جیبم بیرون آوردم ، قهوه گرم بیش از هرچیزي می توانست آرامم کند ، البته اگر آن قهوه قدرت گرم کردنم را داشت ! بسیار کمتر از آن چیزي بود که انتظارش را داشتم ، شاید تنها به اندازه یک فنجان بود، ولی راهی نداشتم ناچار همان مقدار کم را در دله عربی ریختم و روي آتش گذاشتم . کمی خودم را مشغول کردم تا قهوه دم بکشد که چشمم به آن مرد غریبه افتاد، با دلی آسوده قدم بر می داشت و به من نزدیک می شد، با دیدنش عصبانی شدم و زیر لب زمزمه کردم : من این همه مدت اینجا بودم و کسی حالم را نپرسید، حالا که قهوه اندکم دم کشید این عرب بیابانی می خواهد کنار من بنشیند قهوه ام را بنوشد! عصبانیت را حتی می شد از چشمان سرخ و متعجبم خواند، حالم بهم خورد از آرزویی که کردم، کاش به جای همنشین در این سرما ، چیز دیگری از خدا می خواستم، در دلم جنگ اُحد بود، من تازه بر مشکلات و نامیدی ها غلبه کرده بودم و دلم خوش بود به همان یک فنجان قهوه، که ناگهان غصه از دست دادن قهوه از طرفی دیگر آمد و من مغلوب این جنگ نا منظم شدم، آن لحظه گرچه ظاهری آرام و خاموش داشتم، اما در دلم فریاد می زدم : خداااا ... من چرا این اندازه بدبختم؟ قیافه حق به جانب به خود گرفتم تا مهمان تازه وارد بفهمد که من از آمدنش خوشحال نیستم، قیافه گرفتم و سرم را انداختم پایین ، خیال کردم با دیدن این قیافه همه چیز را می فهمد و خودش می رود، اما چه خیال خامی! زهی خیال باطل ! عرب بیابان گرد آمد و دقیقا روبروی من روی کنده درخت نشست و دستش را روي آتش گرفت، سلام
کرد. آن هم سلامی عجیب با این لحن
- سلام بر محمد حسن سریره.
سلام کردم ، زیر چشمی نگاهش می کردم ، بدنی درشت و چهار شانه داشت، پاشانی اش کمی بلند بود و موهایی لخت و پرپشت که از
زیر عمامه خودنمایی می کرد، او اسم مرا از کجا می دانست ؟ تعجب کردم از اینکه او را نمی شناختم ولی او مرا می شناخت ، به نظرم آمد که حتما از اعراب اطراف نجف است و قبلا برای کمک مالی دستی پیش او دراز کرده ام،بله در زندگی ام به مدت زیادی گدایی هم کرده ام، با خودم گفتم حتما از انجا مرا می شناسد، اما هرچه فکر کردم چیزي به ذهنم نرسید.
نویسنده؛ عاطف گیلانی
این داستان ادامه دارد.....
http://eitaa.com/cognizable_wan
#رمان_قهوه_چی_عاشق ☕
قسمت هشتاد و سوم
گفتم: ببخشید شما از کدام قبیله هستید؟
لبخندي ملایم بر لب آورد و گفت: از بعضی قبیله ها.
آنقدر مشتاق فهمیدن نام قبیله اش بودم که دیگر اصرار نکردم تا خودش بگوید، و خودم شروع کردم به نام بردن قبیله هاي اطراف نجف و یکی یکی نام بردم :
- قبیله بنی عامر؟
-خیر
-بنی کلب؟
-خیر
- حتما از بنی تمیم هستید؟
-خیر
- پس بنی اسد؟
-خیر
-بنی مسلم؟
-خیر
این کارش که نمی خواست حرف بزند و چیزي از قبیله اش بگوید ، عصبانی ام می کرد ، وقتی دیدم حریف زبان سختی اش نمی شوم، به شوخی گفتم :
- آري فهمیدم ، حتما تو از طریطره هستی، خودش متوجه شد که او را به سُخره گرفته ام ، اصلا طریطره هیچ بار معنایی نداشت و من فقط برای زیر سوال بردن هویتش گفتم تا از زبانش بکشم که برای کدام قبیله است،و او با اینکه متوجه تمسخر من شد، تبسم کرد و گفت: نیازي نیست بدانی که من از کجا هستم، اما تو چرا اینجا آمده ای ؟
با خودم گفتم : جواب سوالم را نداده، حالا انتظار دارد من جواب بدهم ! قصد داشتم من هم کاری مانندخودش انجام دهم و از جواب دادن طفره بروم ، گفتم : چرا سوال می کنی؟
- ضرري به تو نمی رسد اگر به ما بگویی.
شیرین حرف می زد ، هیچگاه در عمرم عرب شیرین زبانی مثل او ندیده بودم، اینبار مجذوب چشمهای
سیاهش شدم که از شب تاریک تر بود ولی چنان گرمایی در خود داشت که سرمای یک زمستان را حریف می شد، در دلم نشسته بود اما هنوز نمی توانستم از قهوه دل بکنم ، قهوه را از روي آتش برداشتم و روي زمین گذاشتم ، قهوه با ارزش تر از آن بود که به مهمان ناخوانده و نا آشنا بدهم ، اما سیگار را می توانستم بذل و بخشش کنم، از توتونی که شکارچی به من داده بود، مقداري در کاغذ پیچیدم و تعارف کردم، باز هم با همان تبسم، انگار که بخواهد با آن تبسم دلبری کند، گفت: تو بکش ، من نمی کشم .
انگار میهمان من با آن چیزي که فکر می کردم، زمین تا آسمان فرق داشت، دیگر محو چشمان مشکی اش شده بودم، چشمانش دریا بود و مرا در خود غرق می کرد، راستی چرا من آنقدر مجذوب آن مرد عرب شده بودم ؟ مگه او چه داشت که دیگران نداشتند؟ حرف که میزد از دهانش نقل ونبات می آمد، قلب یخی ام آب می شد با آن همه شیرین زبانی و خوش طبعی،من سیگار میکشیدم و سرا پا گوش می شدم تا بشنوم هر آنچه را که آن مرد عرب می گفت ، قهوه را در فنجان ریختم و اینبار از روي محبتی که به او پیدا کرده بودم تعارف کردم ، حالا دیگر آرزویم بود که قهوه ام را قبول کند ، مهرش عجیب با دلم عجین شده بود، دستش را جلو آورد و فنجان قهوه مرا پذیرفت،گفتم: برادر، خدا تو را در این شب سرد به سوي من فرستاد تا انیس من باشی، تنها بودم ، خدا خیرت دهد که آمدی .
جرعه اي از فنجان را که نوشید، باقیمانده فنجان را سمت من گرفت، پس چرا تا آخر نخورد؟ از قهوه خوشش نمی آمد ؟ قهوه بد مزه ای بود ؟یا اینکه می دانست من هم قصد قهوه خوردن دارم؟ اما هر چه که بود من از قهوه نوشیدن او لذت می بردم ، با چشمانی که تعجب را فریاد می زد و لبخندی سرد گفتم: باقی اش را میل نمی کنید؟
- تو آن را بنوش .
فنجان را در دست گرفتم و باقی آن را سر کشیدم ، گویا قهوه نبود ، شاید شهد گلهای بهاری ، شاید هم عسل . در لحظه ای قرار گرفتم که همه گرفتاری هایم را فراموش کرده بودم ، تازه داشتم طعم یک دوست خوب را می چشیدم، البته دوست که چه بگویم؟ شاید یک پدر مهربان با سنی نزدیک به چهل
- راستی شما چند سال دارید ؟
نمی دانم چرا جواب نیمی از سوال هاي من همان لبخندها بود.سینه ام به لطف هم نشینی با مردي که نمی شناختمش کمی آرام شده بود و اما باز هم سرفه میکردم.
- برادر می آیی کنار قبر مسلم بنشینیم؟
به من چشم دوخت ، توجه زیادي به من داشت حرف کم آوردم و خواسته ام نیمه تمام ماند ولی حرفی نزد و اجازه داد خودم تمام کنم .
نویسنده؛ عاطف گیلانی
این داستان ادامه دارد.....
http://eitaa.com/cognizable_wan
#رمان_قهوه_چی_عاشق ☕
قسمت هشتاد و چهارم
- کنار قبر مسلم بنشینیم و ... و با هم صحبت کنیم؟
سري به نشانه تأیید تکان داد و گفت : من با تو می آیم اما جریان خودت را بگو.
از جایش بلند شد، چقدر سریع خواسته ام را اجابت کرد! من هم بلند شدم و همراهش قدم برداشتم .
- از کجا برایت بگویم ! می توانم برادر خطابت کنم ؟
تبسمی کرد و با چشهای مهربانش تأییدیه داد.
-از کجا برایت بگویم برادر، از چشمهای عسلی دختري که آتش عشق به دلم نشانده؟ یا از درد سینه ام که گاه و بی گاه سراغم را می گیرد و جوانی ام را به خون می کشد؟ کاش عوض می شد جاي آن دختر چشم عسلی با این درد سینه، تا این بی محلی می کرد و آن یکی گاه و بی گاه حالم را جویا می شد.
هرچه بیشتر می گفتم ، او بیشتر جویا می شد و چقدر من که تا ساعتی پیش نا امیدی همه باقی مانده امیدم را می درید، فرق کرده بودم بلبل زبان شده بودم و از هر دری سخن میگفتم، حکم موسی را داشتم که خداپرسید چه در دست داری و موسی گل از گلش شکفت که می خواهد به بهانه ای دیگر با خدا سخن بگوید، خدا یک سوال پرسید، اما موسی هزار جواب داد؛ که این عصای من است، بر عصایم تکیه میدهم و با این عصا برای گوسفندانم برگ می تکانم و کارهای دیگری هم از عصا برای من بر می آید، من هم موسی شده بودم برای غریبه ای که نمی شناختمش اما صدایش از هر صدایی برای من آشنا تر بود ، با همان اشتیاق و حال خوبم ادامه دادم؛
- می دانی برادر، من هزار ای کاش در زندگی خود دارم که انگار قرار نیست به هیچ کدام از آنها برسم، همیشه به خودم می گویم اي کاش تنگ دست و فقیر نبودی ، چون می بینم که با پول می شود همه چیز را خرید، حتی دختری به زیبا رویی معشوقه من که پدرش تاجر است و سیر از مال دنیا، از زمانی که عشق آن دختر به دلم نشست، بزرگترین سنگ جلوي پای من همین تنگ دستی شد، که آنها هیچ گاه حاضر نشدند حتی به خواستگاري چون من فکر کنند، البته حق هم داشتند، آنها مرا نمی دیدند، جیب خالی ام را میدیدند ، از طرفی مدت هاست مبتلا به سرفه هستم و خون از سینه ام می آید و من دوای اين درد را نمی دانم، درد سینه اگر درد هم نباشد آن جایی سخت است که خانواده ای بهانه می تراشند و می گویند تو بیماری و ما به بیماری چون تو دختر نمی دهیم ، چه کنم برادر ؟ میلم به مرگ بیشتر است وقتی به این ها فکر می کنم، گاهی از همین فکر کردن ها تب می کنم ، اما کو خریدار تب های من؟ کو کسی که غم خوارم باشد و با دستمال خیس پیشانی آتش گرفته ام را مهار کند؟ البته نا گفته نماند که بارها تصمیم گرفتم فراموشش کنم و دیگر هیچ گاه به ازدواج با او فکر نکنم، اما هر بارکه توبه می کردم از رو زدن به این خاانواده ،دیگران مغرورم می کردند و باز امیدوار می شدم و توبه می شکستم .
(توبه کردم که دیگر می نخورم
جز امشب و فرداشب و شبهای دیگر )
یکبار که از همه جا شکسته بودم وحال خرابی داشتم، پیر مردی را در بیابان دیدم و چنان امیدي به من داد که عزمم را جزم کردم برای رسیدن به محبوبه، چهل شب چهارشنبه را در مسجد کوفه بیتوته کردم تا امام زمان را ببینم و حاجتم را از او بخواهم، می بینی برادر ؟ بازهم با حرف دیگران امید وار به وصال محبوبه شدم، چهل شب در این مسجد بیتوته کردم ، گرما و سرما را تحمل کردم چه شبهاي تابستانی که تا
صبح اینجا ماندم و چه شبهای زمستانی که تا صبح به خود لرزیدم و حالا که آخرین شب است از همه شبها بر من سخت تر می گذرد حتی نتوانستم داخل مسجد شوم و به حیاط مسجد رضایت دادم، اما در این شب چهلم هم کسی را ندیدم، کاش می فهمیدی حالم را استادم می گوید : نا امیدي براي مسلمان نیست، اما چطور امیدوار باشم ؟ این ها همه سبب آمدن من به اینجا و اینها خواسته ها و حاجتهای من می باشد.
در زیر آسمان برفی ایستاده بودیم، و من همه حرفهایم را زده بودم . آهی به سردی همان شب زمستانی از دهانم بلند شد پای راستم را روي برف کشیدم و آرام آرام پایم را جلو و عقب کشیدم، سرم پایین بود و همه حرف هایم را زده بودم، کاش انیس تنهایی من در آن شب حالم را جویا نمی شد تا آسوده خاطر همه چیز را به فراموشی می سپردم اما........
نویسنده؛ عاطف گیلانی
این داستان ادامه دارد.....
http://eitaa.com/cognizable_wan
#رمان_قهوه_چی_عاشق ☕
قسمت هشتاد و پنجم
وقتی همه چیز را گفتم طعم تلخی بر کامم نشست و جان و دلم هواي محبوبه کرد، یک لحظه از همه اطرافم غافل شدم ، و با قلبم به محله ای کوچک در نجف سفر کردم تا باز چشم هاي محبوبه را ببینم، در همان لحظه که غافل بودم آن مرد گفت : سینه ات که خوب شد، آن زن را هم به زودی می گیری، اما تهی دستی و فقر تو باقی می ماند تا از دنیا بروي .
حرف هایش تنها توانست مرا از نجف بار دیگر به کوفه آورد حرف هایش را شنیدم ، اما توجهی نکردم و گفتم :
به کنار قبر مسلم نمی روی ؟
- برویم .
با قدم هاي آرام و با طمأنینه به طرف مسجد رفتیم، به جایی که می رفتیم بسیار توجه داشتم همان لحظه که وارد محوطه مسجد شدیم ، گفت: نماز تحیت مسجد نمی خوانی ؟ او کنار شاخص که در مسجد است ایستاد و من هم پشت سرش ایستادم، فاصله ی کمی با او داشتم، االله اکبر گفتم و نماز را شروع کردم.
مشغول نماز بودم و فاتحه الکتابی برای قلب مرده ام می خواندم، اما حواسم به او بود ، اتفاقاً او هم در حال خواندن سوره حمد بود، اهل مبالغه نیستم، ولی هیچ قرائتی را را به زیبایی قرائت او نشنیده بودم، یک لحظه فکری مثل برق از سرم گذشت، با خود گفتم:نکند این مرد امام زمان باشد ؟ یاد حرفهای عجیبش افتادم
که می گفت : سینه ات خوب شد، آن زن را خواهی گرفت .......
این جملات را تنها می توانست امام زمان بگوید، ما بین نماز در همین فکر بودم که ناگهان نوری تمام آن مرد را احاطه کرد، دیگر او را نمی دیدم اما باز هم صدایش را می شنیدم، بدنم به لرزه افتاد و از ترس نمی توانستم نمازم را قطع کنم، نماز را هر طورکه بود تمام کردم، با تمام شدن نماز آن نور مقداری بالا رفت و از من فاصله گرفت، نمی خواستم برود ، من هنوز با او کار داشتم، باید از آن همه بی ادبی معذرت خواهی می کردم، دلم فریاد می کشید که چیزی بگو، نگهش دار وگرنه می رود، انگار قفل به زبانم زده بودند، نمی توانستم حرفی بزنم، می دانستم اگر برود چه ضرری کرده ام، از همه اعماق وجودم فریاد زدم: نرو....... آقاجان نرو... زبانم بند آمده از آن همه بی ادبی که به شما کردم، من شما را نشناختم.
قطره اشکی از گوشه چشمم سرازیر شد، دستم را به سینه بردم،قلبم داشت آتش می گرفت، با
دست به سینه ام چنگ زدم و با صدایی بلندتر که سوزَش سنگ را آب می کرد ادامه دادم:
_ من کسی را ندارم، یک امشب را بامن به صبح برسان، مولاي من، شنیده ام که جدت حسین از کوچه اي می گذشت، چند جذامی در کوچه نشسته بودند و چیزي می خوردند، به جدتان تعارف کردند، آقا امام حسین از اسب پایین آمد نزدیکشان رفت، تحویلشان گرفت، گفت: روزه ام وگرنه با شما همسفره می شدم. اما شما فردا به خانه ام بیایید تا میهمان من باشید.
مولاي من، جدتان با جذامی ها همنشین شد و دعوتشان را لبیک گفت، آقاي من، من که از جذامی کمتر نیستم، خواهش می کنم بمان، بماااان که من امشب طعم پدر داشتن را چیشیده ام، بمان تا عقده هاي دلم را وا کنم، مولاي من، اگر من بدم و بدی کردم، تو خوبی و جز خوبی از تو برنمی آید، یک امشبی با من بمان با من به سر کن. مولاي من. کاش تو را زودتر به یاد می آوردم، صدایت آشنا بود ولی....
ولی نمی دانم چرا به یاد نیاوردم، تو همان هستی که هزار بار در خواب دیده ام، شما همان هستی که وقتی در خواب می خواستم از صخره اي بیفتم، مرا در آغوش گرفتی و روی زمین نشاندی، شما همانی که وقتی بهشت را در رویا می دیدم، بیش از خود بهشت می درخشیدی همانی که مرا از افتادن در آتش جهنم نجات داد، به تو ضرری نمی رسد که لحظه اي بیشتر پیش من بمانی، به خدا دلم خون است، من تو را می خواهم، آرامش یعنی بودن با تو... نرو... دور نشو.... شما به من وعده دادید که تا قبر مسلم همراهی ام می کنید، می دانم که شما وعده دروغ نمی دهید.
نویسنده؛ عاطف گیلانی
این داستان ادامه دارد.....
http://eitaa.com/cognizable_wan
#رمان_قهوه_چی_عاشق ☕
قسمت هشتاد و ششم
جمله آخر را که گفتم، نور بالای سرم به طرف قبر مسلم بن عقیل حرکت کرد، انگار تمام دنیا را به من دادند، از روی زمین بلند شدم، بدون اینکه خاك لباسم را بتکانم، دنبالش راه افتادم، از گریه و اشک، تنها صورتی خیس و هق هقی کودکانه برایم مانده بود.
با هیچکدام از حوادث زندگی ام اینگونه کودکانه برخورد نکرده بودم، خودم را شکستم، التماس کردم، مثل کودکان به دنبالش راه افتادم، تنها به این خاطر که اهمیت ماندن یا رفتنش را درک می کردم، دنبالش می رفتم در حالی که تنها چشمم به آسمان بود، آسمانی که حالا ستاره دنباله دارش در چند قدمی من قرار داشت، دیگر دوست نداشتم جلوي پایم را ببینم، دیگر دوست نداشتم سرم را پایین بگیرم، من به معنای واقعی داشتم سر به هوا می رفتم. زودتر از من به قبر مسلم رسید و بالاي قبه حرم مسلم ایستاد، من کنار قبر مسلم ایستادم، من کنار مسلم بودم، مردي که صدها سال پیش مردم کوفه پشتش را خالی کردند، اول دعوتش کردند و بعد به هوای زر و دینار در مسجد رهایش کردند، کنار مسلم بودم ولی دلم جای دیگری بود، پیش مردی که سالیان سال کوفیان و کوفی صفتانی چون من نان و نمکش را خوردیم، اما نمکدان شکستیم و فراموشش کردیم، تا زمانی که به دیوار مشکلات رسیدیم او را یاد کنیم و بگوییم: پس چرا ظهور نمی کنی؟ باز هم چشمانم بالاي قبه را می کاوید، آرزو می کردم باز هم چشمانش را ببینم، چشمان مشکی و پر تب و تاب او بر چشمان عسلی محبوبه می چربید، او بود، اما از چشم من پنهان، حاضر بود و از دیدگان من غایب، حضور داشت و ظهور نداشت، چقدر زندگی تلخ می شود زمانی که عطرش را استشمام کنی اما نتوانی ببینی
اش، براي بیشتر با او بودن کاری از دستم ساخته نبود، هر لحظه قلبم مظطرب تر از لحظه قبل می تپید و با هر تپش التماس می کرد، نکند برود و این لحظه آخر باشد؟!
_ اقا اگر می شود نرو...
صدایم می لرزید، دلم آه می کشید، هرکسی مرا می دید متوجه می شد که چه کودکانه دست به دامانش شده ام.
_ اگر می روي لابد مرا با خود ببر.
مطمئن بودم صدایم را می شنود، اما جواب نمی داد، دوست داشتم حداقل یک بار دیگر صدایش را بشنوم، قطره ای اشک روی صورتم سرازیر شد. - قول می دهم تمام عمر خادمی تان را کنم اعتراف می کنم که اشتباه کردم، به همه امیدوار بودم و از شما ناامید، اعتراف می کنم به عاطف، ابواسحاق و حتی شکارچی رو آوردم و از شما روگرداندم.
وقت نماز صبح شده بود و کسی براي نماز صبح به مسجد نیامد، من در آتش می سوختم و اشک از چشمم روان بود، اما مردم را نمی دانم ، شاید خدایشان در برف دیشب یخ زده بود که نمی خواستند عبادتش کنند،از او خجالت می کشیدم نمازم به تأخیر بیفتد. همان جا کنار قبر مسلم نیت کردم و به نماز ایستادم، به والضالین حمد که رسیدم، زبانم قفل کرد، او رفت، به همین سادگی و مرا به حال خودم رها کرد، حق
هم داشت، من چهل شب آمدم و هر بار تنها محبوبه را خواستم، دلی که پر بود از حب محبوبه، چگونه می توانست برای امام زمانش هم جایی داشته باشد؟
نماز را که تمام کردم، دلم بسیار گرفت، جای خالی اش همچنان حس می شد، با هر نفس، عطر نرگس می گرفتم و حسرت، به دست بازدم می سپردم. و چقدر سخت است که عطر وجودش در پَساپس چشمانت خوش رقصی کند، اما خودش رفته باشد. این یعنی کیش و مات شطرنج عشق.
بعد از رفتنش احساس کردم حالم خوش نیست، انگار تازه به هوش آمده بودم، دوان دوان به سمت حیاط دویدم، سمت همان جایی که کنارش نشسته بودم، آتش خاکستر شده بود، هنوز هم فنجان آنجا بود، همه جا بوی نرگس میداد، ناخواسته خمیدم و اشک از چشمم جاری شد، دلم او را می خواست، سرم را روي زمین گذاشتم، پیشانی ام روي دستم جا گرفت و با هر نفس سوز گریه ام بیشتر شد.
آفتاب صبحگاهی روی برف های سطحی زمین می درخشید.
نویسنده؛ عاطف گیلانی
این داستان ادامه دارد.....
http://eitaa.com/cognizable_wan
#رمان_قهوه_چی_عاشق ☕
قسمت هشتاد و هفتم
عاطف از دور می دوید و سمت من می آمد،
نفس نفس میزد، بلند شدم و محکم بغلش کردم.
_ باورم نمی شود! فکر می کردم فقط یک رویاست!
_ عاطف چه خوب شد که آمدی.
- در خواب دیدم اینجایی....تو اینجایی!
از آغوشش در آمدم، دستم را روی شانه اش گذاشتم، به چشم هایش خیره شدم و گفتم:
- خداي من، یعنی تو هم او را دیدي! دیدي چقدر زیبا بود؟ چه لحن دلنشینی داشت، بی شک تو هم عاشق او شدی؟
چشمان عاطف گرد شد و گفت:
_ احساس می کنم حالت خوب نیست رفیق،
_ من حالم خوب است، از هر وقتی بهتر، نمی دانم شایدم خوب نیست یعنی تا او بود حالم
خوب بود، ببین سینه ام خوب شده، دیگر سرفه نمی کنم، دیگر نمی سوزد.
_ محمد، از چه کسی حرف میزنی.
_ از مهدی(ع) ، از امام زمانم .
_ در این مدت چه بر تو گذشته؟
_ باور کن، باور کن او را دیدم با من قهوه خورد، ببین، ببین هنوز فنجانش اینجاست، به من گفت به محبوبه می رسی، گفت سینه ات خوب می شود، شاید باورت نشود، از همان لحظه که
گفت سینه ام خوب شد، اصلاً... چطور بگویم.
_ محمد، او مدت هاست که غایب است.
صدایم را بالا بردم.
_ من که نگفتم ظهور کرده، گفتم آمد پیش من. گفتم قهوه خورد، چرا نمیخواهی حرفم را باور کنی.
احساس یک دروغگو را داشتم، از هر چه دروغ و دروغگو متنفر بودم، هیچوقت فکر نمی کردم کسی مرا به چشم یک دروغگو ببیند.
__
بچه هایی که برف کم روي زمین را، گوله می کردند و با برف دنبال هم می دویدند با دیدن ما، لحظه ای ایستادند، به کالسکه پر رزق و برقی که از محله ای فقیرنشین می گذشت نگاه کردند و دوباره به بازي شان ادامه دادند، عاطف می دانست از دستش ناراحتم، بدون اینکه به من نگاه کند گفت: عجیب است با آن سکه هایی که من به تو داده بودم باید خیلی وقت پیش راه خانه شان را پیش می گرفتی!
با آنکه می دانستم ، پشتش به من است و مرا نمی بیند، سرم را به طرف دیوار تاشو اتاقک کالسکه برگرداندم و بی تفاوت به او سکوت کردم.
_ قهر نکن حالا، به من حق بده که حرف یک جوان بی عقلی چون تو را که شب تا صبح در این سرما سر کرده باور نکنم.
_ من بیش از اینکه یک جوان متوهم باشم، رفیقت هستم.
_ چی.... نمی شنوم.
_ مهم نیست ، من یاد گرفته ام جایی که کسی خریدار حرفهایم نیست سکوت کنم.
_ چرا مثل دختران ناز می کنی! ببینم حالا مطمئنی اینبار محبوبه را به تو می دهند.
_ دیگر همه چیز تمام شده، خواهی دید که من متوهم و خیالباف نیستم.
با اعتقاد حرف می زدم، و گرچه نمی توانستم چهره عاطف را ببینم اما سکوت و آرامشش نشان می داد که تا حدودي حرفهایم را باور کرده.
_ اتفاقاً اینبار با آرامش به خانه می روم و شک ندارم که محبوبه برای من است.
دستم را روي صورتم گذاشتم و چشم هایم را بستم، هنوز می شد بوی نرگس را حس کرد. در آن مدت از نجف چندان دور نبودم، اما واقعاً وطن حس دیگري داشت.
عاطف بیراه نمی گفت، باورش سخت بود که امام غایب به دیدار کسی چون من بیاید، عاطف با باورنکردنش به من فهماند که آنچه بر من گذشت را به هیچ کس نگویم و داستان آن شب را مثل یک راز پیش خودم نگهدارم، چشمانم را باز کردم، رسیدیم به همان محله ای که همه روزهاي خوش کودکی را برایم تداعی می کرد.
_ نگهدار.
ناگهان عاطف افسار اسب ها را کشید و هر دو اسب به ضربی محکم از حرکت ایستادند.
_ چه شده محمد؟
_ صبر کن ما که نمی توانیم بدون هیچ دعوتی، صبح اول وقت درِ خانه سلیمان را بزنیم.
_ پس چه کار کنیم.
_ فعلاً می رویم خانه ما.
نویسنده؛ عاطف گیلانی
این داستان ادامه دارد.....
http://eitaa.com/cognizable_wan
#رمان_قهوه_چی_عاشق ☕
قسمت هشتاد و هشتم
از کالسکه پیاده شدیم، حس غریب و ناآشنایی داشتم، در را هل دادم، و با اولین نگاه به پشت در خشکم زد، قارون دقیقاً روبروی من ایستاده بود و با چشمان سرخ و متعجب مرا نگاه می کرد، در چشمانش عصبانیت خاصی دیده می شد، از دیدنش خجالت کشیدم سرم را پایین گرفتم و زیر لب سلام کردم.
سلام گفتم اما با یک سیلی جواب سلامم را گرفتم، با صدايی آرام، که پر بود از موج عصبانیت چیزی گفت:
_ تو را از خودت بهتر نمی شناسم ولی از خودم بهتر می شناسم، نباید آن روز تنهایت می گذاشتم.
صورتم هنوز می سوخت اما غرورم اجازه نمی داد دست روی صورتم بگذارم.
- چند روز است که سلیمان دنبال تو میگردد.
- من؟
___
صداي ضربان قلبم را می توانستم بشنوم،پشت در قدم می زدم و لرزش اندک دستهایم غیر عادی به نظر میرسید.
با صداي باز شدن درِ خانه محبوبه، سکوت بر همه وجودم حاکم شد، شمیم که ابروهایش را درهم کشیده بود و نمی شد او را با یک من عسل خورد، سرش را از در بیرون آورد و با اشاره ابرو از من خواست که وارد حیاط شوم، دلهره و تپش قلبم هر لحظه بیشتر می شد، با لبخندی سرد از کنار شمیم گذشتم و وارد حیاط شدم، تعداد زیادی از کسانی که می شناختم و نمی شناختم روي ایوان بودند، درخت بید را دیدم که دیگر هیچ برگی رویش نمانده بود. نگاهی گذرا کردم، آن درخت و نیمکت زیرش را سالها از بالاي پشت بام می دیدم، درخت از نزدیک هیچ جذابیتی نداشت، چون جای آن کسی که همیشه روی آن نیمکت می نشست خالی بود، با سر به زیری و تندی پله ها را بالا رفتم، با سردي تمام از کنار مهمان هاي عمارت و آنهایی که روي ایوان بودند رد شدم، پا در راهرو گذاشتم، و در جا خشکم زد، چشمهاي محبوبه از آن فاصله و در آن نور کم هم تماشایی بود، محبوبه انتهای راهرو، پشت دری چوبی و زیبا ایستاده بود، لحظه اي به چشم هایش خیره ماندم، او هم حس مرا داشت، و شاید حالی داشت که نمی توانستم درکش کنم، سرش را پایین گرفت من نفهمیدم که حیا مانع شد یا خجالت کشید، اما هر چه که بود، مغناطیس چشم هایش را از من ربود.و وقتی دوباره به حرکت درآمدم، فهمیدم که از هیپنوتیزم عجیب او خارج شده ام، کنارش ایستادم سلام کرد و به نرمی گفت: پدر چند روز است که انتظار می کشد.
محبوبه در را برایم باز کرد، به آهستگی قدم اول را برداشتم، اتاق نور مناسبی داشت و پرده های اتاق شبیه به پرده های قصر بود، پدر محبوبه که گوشه اتاق در بستر دراز کشیده بود و تا نیم تنه پتو رویش کشیده بودند، با دیدن من چشمانش را باز کرد، کنارش دو زانو نشستم، محبوبه در را بست و ما تنها شدیم، کمی لاغر و شکسته شده بود، و چهره اش با ماه پیش تفاوتی عجیب پیدا کرده بود، اینبار چشمانش خبر از مهربانی او می داد، دستم را گرفت و با سرفه ای کوچک شروع کرد، کلمه کلمه و شمرده حرف می زد و میان کلمات صدای نفس هایش شنیده می شد.
_ پسرم، خداوند براي هرکسی تقدیري نوشته.
و ما کوچک تر از آنیم که بخواهیم با آنچه خدا براي ما در نظر گرفته مخالفت کنیم.
[ سرفه اي دیگر کرد، که به خود آمدم و نگاه عمیق تري به او پیدا کردم، همه جای بدنش زخم بود و مرهم، راهزنان تا می توانستند جای یادگاري بر بدنش گذاشته بودند]
_ پسرم، محبوبه از این پس برای توست و من دیگر نمی توانم مخالفتی کنم، حیف که دیگر مالی برایم نمانده که به تازه داماد این خانه هدیه کنم، اما تو این شطرنج را بردی.
خنده اي همراه با سرفه کرد و گفت : دقیقاً مثل سربازي که تا آخرین خانه دشمن می رود و شاه را کیش و مات می کند، ولی کاش شکایت ما را پیش مولایمان نمی بردی.
لبخندي بر لبانش نشست و گفت: به کسی نگفته ام که چه پیش آمده، تو هم به هر نالایقی نگو.
دستش را روي سینه اش گذاشت، چندنفس عمیق کشید و آخرین لبخندش را زد.
از آن اتاق بیرون رفتم، با هق هق مردانه و سری که به زیر گرفته بودم، صدای شیون اهل خانه بلند شد، تاب دیدن گریه هاي محبوبه را نداشتم، از خانه بیرون رفتم و همراه با عاطف ، راه خانه خودمان راپیش گرفتم، با رسیدن به حیاط خانه مان اولین کاری که کردم این بود، یک دلو آب از چاه کشیدم و به سر و صورتم پاشیدم تا مطمئن شوم هیچ چیز خواب نیست، روی تخت نشستم.
کمی پکر بودم و هنوز نمی توانستم باور کنم مردی که کنارم نفس می کشید، به راحتی بدنش سرد شد و از دنیا رفت، در آن حال مرگ را ساده تر از هر چیزي می پنداشتم، او بامن حرف می زد، لبخندی بر لبش نشاند و مُرد.
نویسنده؛ عاطف گیلانی
این داستان ادامه دارد.....
http://eitaa.com/cognizable_wan
#رمان_قهوه_چی_عاشق ☕
قسمت پایانی
آفتاب زمستان سردتر از آن بود که بتواند مرا گرم کند، عاطف که روی تخت و کنار من نشسته بود گفت؛ از اتفاق بدي که افتاد متأسفم، اما فکر می کنم به هر چیزی که می خواستی رسیدی.
_ اوه، نه من آرزوی مرگ کسی را نداشتم.
_ نه نه، منظورم رسیدن به محبوبه بود، البته می دانم چیزی از مال و اموال آن طائفه باقی نمانده، از طرفی ور شکست شدنشان و از طرفی برخورد با راهزن ها و از بین رفتن باقی اموال دیگر چیزي برای تو نگذاشته، البته من فضول نیستم، این ها را شمیم همان غلام سلیمان به من گفت.
_ عاطف، من از اول هم دنبال مال و اموال آنان نبودم.
_ می دانم.
_ پس چرا این حرف ها را می زنی.
عاطف دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت: می خواستم بگویم، نگران شروع زندگی نباش، خودم.....
حرفش را قطع کردم و گفتم:
_ نیازی نیست.
حق داشت تعجب کند، دستش را از شانه ام انداخت و خواست چیزی بگوید که من قائله را ختم کردم و گفتم: تقدیر من در این است که در نداری زندگی کنم و من نمی توانم با آنچه خدا برایم مقدر کرده مخافت کنم، اگر قرار بود دارایی لباس تنم باشد، با همان کیسه های زر که دفعه ي قبل به من دادي می توانستم همه زندگی ام را بسازم، کمک های این چنینی را فراموش کن، هر چه که می خواستم، محبوبه بود که به او رسیدم.
_ خوشا به حالت حالا دیگر آرزوي دیگري نداري.
_ حالا دیگر نگرانی از سوی محبوبه ندارم، اما احساس خلا می کنم.
_ یعنی خوشحال نیستی؟!
_ چرا، اتفاقا خوشحالم، اما می دانی رفیق آدم ها همیشه به دنبال چیزی هستند و هر وقت به آن برسند، دنیال چیز دیگری می روند، شاید زمانی که آرزویی نباشد، آدم ها هم نباشد، حالا احساس می کنم، موجود دیگری هست که باید دنبالش بگردم، چشمم به زمین بود و به سنگ ریزه هاي کف حیاط که با پایم آن ها را جلو و عقب می کشیدم نگاه می کردم.
_ هعی...... محمد آن جا را نگاه کن ، دوستت دارد می آید.
چشمم را از زمین برداشتم و به انگشت اشاره عاطف که آسمان را نشانه گرفته بود نگاه کردم، خودش بود، سیمرغ، روی شانه ام نشست و با منقارش را چند بار روی گردنم کشید، من که از خوشحالی نمی دانستم چه کار کنم گفتم:
_ این جا را چطور پیدا کردی دم بریده، تو پرواز می کنی!
کم کم زمستان رفت و بهار از راه رسید.
درختها شکوفه دادند و فرات بیش ا ز پیش سرسبز و تماشایی شد، براي اولین بار بهاری را تجربه می کردم، که نفس کشیدن همراه زندگی ام، چنان باد بهاری روح می دمید به قلب زمستان دیده من.
یک بار به او گفتم: .می دانی گاهی شکار، خودش انتخاب می کند در دام کدام شکارچی بیفتد، و من خودم خواستم تا اسیر چشمهای تو شوم.
باز هم قرار من و محبوبه همان غروب آفتاب بود اما اینبار قدم زدن در غروب فرات و محو شدن در افق، محبوبه خوب با من و زندگی ناچیزم کنار می آید، زندگی طلبگی است دیگر، گرفتاری دارد ولی شیرین است،به این زندگی راضی ام و در کنار محبوبه خوشم، اما از شما چه پنهان. هنوز هم بعضی شبها به مسجد کوفه می روم و در آن حیاط خلوت مسجد، قهوه دم می کنم. نیمی از فنجان را می خورم ونیمی از فنجان را می گذارم و می روم، نمی دانم! شاید هنوز هم آن غریبه ی آشنا قهوه دوست داشته باشد.
هنوز هم به آن چهل شب و پایانش فکر می کنم.
داستانی که در آن چهل شب بر من گذشت داستان درهاي بسته است داستان کوچه ای بن بست، اما میدانی گاهی پشت کوچه های بن بست خیابانی است بی انتها که تو از آن بی خبری.
من یاد گرفته ام به آن خیابان پر تردد و زیبا فکر کنم، نه دیواري که راه مرا سد کرده.
#پایان❤
نویسنده؛ عاطف گیلانی
http://eitaa.com/cognizable_wan