#قسمت_سی_یکم_رمان 😍
#برای_من_بخون_برای_من_بمون ❤️
منم رفتم ، اومد تو و مثل هميشه يه شاخه گل رز سرخ اورده بود . دادش به مامانم . هميشه به مامان مي داد و يا بابا . با من حتي حرف هم نمي زد چه برسه به ... عذاب مي کشيدم ولي همين که همه ي صداها مي خوابيد و صداي نفس کشيدنش گوشم رو نوازش مي داد همه ي غم ها وناراحتي هام از يادم مي رفت . با مامان و آتنا به گرمي احوال پرسي کرد و يه نگاه بهم انداخت که دلم هوري ريخت پايين ...يه لبخند خوشگل تحويلش دادم . مامان اينا داشتن نگامون مي کردن خب ... لبخند محوي زد محمد -: شما خوبين خانوم ؟واااي که اگه مي دونست صداي خوشگلش چه بلايي سر قلبم مياره ديگه حرف نمي زد . حتي نتونستم جوابشو بدم از بس ذوق مرگ شدم فقط سرتکون دادم . حتي با اين وجود که مي دونستم همش بازيه . ولي من که نقش بازي نمي کردم . تو همين فکرا بودم که با صداش دوباره قلبم لرزيد ... محمد -: خانوم خانوما...آماده شو بريم بيرون ... البته با اجازه مامان جان ... اولين بار بودکه مي شنيدم بامن این شکلی حرف میزنه. کلي تو دلم قربون صدقه خدا و مامانم رفتم . اگه مامان اينجا نبود که ارزو به دل مي موندم . از خوشحالي نمي دونستم قهقهه بزنم يا بشينم همينجا زار بزنم . دويدم تو اتاق . عين بچه ها . حدود يه ربع بعد کاملا آماده شدم و اومدم بيرون . هيچ حرفي نزدم . آخرين قلوپ از چاييشو خوردو ليوانش رو گذاشت تو آشپزخونه . محمد -: مامان جان دست شما درد نکنه ... اگه اجازه بديد ما بريم ... زود برمي گرديم ...مادرم-: به سلامت پسرم ... عين يه جوجه که دنبال مامانش راه مي افته از همه خدافظي کرديم و دنبالش راه افتادم . مامانم از وقتي عقد کرده بودم خيلي اخلاقش باهام عوض شده بود . ديگه مثل بچه ها باهام رفتار نمي کرد . محمد هم حسابي تو دلشون جا باز کرده بود . داشتم از پشت سر نگاهش مي کردم . نگاه که نه ... رسما داشتم قورتش مي دادم...يه شلوار جين ابي نفتي پوشيده بود با يه پيرهن مردونه سورمه اي . خم شد و کتونی هاي نايک مشکي اش رو پوشيد و زد بيرون. منم کفشامو پوشيدم و پشت سرش حرکت کردم . قفل پرشياي مشکي شو باز کرد و نشست . شيشه هاي ماشينش دودي بودن . سوار که شدم بلافاصله ماشين رو روشن کرد و راه افتاد . همينطور بي هدف خيابون ها رو مي گشت . بازم من بودم و محمد و سکوت ... بازم محمد و فکر ناهيد...بازم من و فکر محمد ...بازم محمد و خيره شدن به جلو ... بازم من و خيره شدن به جلو ...بازم من و صداي نفس هاي محمد... اونقدر که حريصانه صداي نفس هاشو با گوش هايم مي بلعيدم ، مشتاق شنيدن صداش نبودم . انگار نفسم به نفسش بسته شده بود بعد از عقد . هر چي ميخواستم جلوتر نرم نمي شد . روز به روز بيشتر گرفتار اين عشق مي شدم . مي دونستم کارم به شدت اشتباهه ... مي دونستم روزي که ناهيد برگرده من پاي رفتن ندارم ... حتي شايد ديگه هيچ وقت نميتونستم به زندگي عاديم برگردم ... ولي عاشق شده بودم . مي ارزيد . هميشه بينمون سکوت بود و سکوت ... گاهي وقتا صداي تلفن هامون اين سکوت رو مي شکست . حرف زدن من با خانوادم يا حرف زدن محمد به خاطر کار و گاهي با شخصي به اسم علي ... که خيلي راحت و صميمي باهاش حرف مي زد . گوشيش که زنگ می زد چنان مي پريد سمتش که دلم مي خواست زار زار گريه کنم . ولي بغضم رو به خاطر قراري که باهاش داشتم فرو مي دادم. مي دونستم منتظره . هر لحظه و هر ساعت که ناهيدش زنگ بزنه .دوباره بغضم برگشت. دستامو مشت کردم . خير سرش مي خواست برادرم باشه... کدوم برادري اين قدر سرد با خواهرش رفتارمي کنه؟ نه ...همون بهترکه برادرم نبود ... من تو رو برادرم نميدونم و نمي تونم که بدونم ... بالاخره بعد از چهل دقيقه دور زدن خيابونا کنار يک پارک ايستاد محمد -: بريم بشينيم تو پارک ... دستش رفت سمت دستگيره ي در بازش کرد و پياده شد . قبل از اينکه درو ببنده خم شدم و صداش کردم . در همون حين عينک بزرگ آفتابيشو از روي داشبورد برداشتم . خم شد داخل ماشين و نگاهشو بهم دوخت. خالي از احساس . عينکشو گرفتم طرفش ...-: بيا اينو بزن ... نميخوام تا وقتي من تو زندگيتم کسي ما رو با هم ببينه ... نمي خوام عکس هامون بره سايتها و برات حرف در بيارن که هر روز با يه نفري ...لبخند محوي زد عينک و از ازم گرفت . صاف شد و در و بست . منم پياده شدم و دنبالش راه افتادم . چقدر دلم ميخواست لبخند واقعي اش رو ببينم .نه ... لبخند واقعيش واسه وقتيه که ناهيد برگرده ... خدايا ... نشست رو نيمکت و دستاشو رو سينه اش بهم قفل کرد . با فاصله کنارش نشستم و با عشق به تکون خوردن پاهاش خيره شدم . محاله ممکن بود که من حرف بزنم . چون مطمئن بودم هيچ علاقه اي به خلوت کردن خودمون نداره .. پس ساکت مي شدم تا حس نکنه داره به ناهيد خيانت ميکنه . ولي خودم هر لحظه مي شکستم . بالاخره به حرف اومد ...محمد -: مي خوام امشب با پدرتون صحبت کنم.
http://eitaa.com/cognizable_wan