#قسمت_شانزدهم_رمان 😍
#برای_من_بخون_برای_من_بمون ❤️
تعجب کردم. -: سلام خودم هستم ، بفرماييد -: خانم رادمهر منکه از ديروز خودمو کشتم...پس چرا جواب نميديد؟اوهوع ، چه صميمي،جدي شدم -: خب چون...چون شايد دلم نمي خواست جواب بدم...حالا امرتون رو بفرماييد ..صدا-: بله بله...حالا چرا عصبي ميشين؟قصد جسارت نداشتم...من...راستش مدير برنامه محمد نصر هستم...بي اختيار از جام بلند شدم. دستم رو گذاشتم روي قلبم . هيچ بعيد نبود همين الان جوون مرگ بشم . شايدم داره شوخي ميکنه.صدا-: الو؟خانم رادمهر؟هستين؟ سعي کردم خودم رو جمع و جور کنم . شيدا دستم رو کشيد و نشوندم روي زمين.فقط تونستم زمزمه کنم -: محمد نصر؟؟؟ گفتن اين جمله همان و قاپيده شدن گوشيم توسط شيده همان .گذاشت رو اسپيکر. چند ثانيه بعد صداي پسره رو شنيدم. -: بله...من مرتضي عليپور هستم ، راستش خيلي وقته که دنبال شماره شما مي گردم... تقريبا دو هفته اس...سعي کردم وا ندم و خودمو سوژه نکنم. -: بله خواهش مي کنم .چه کمکي از دست من برمياد؟مرتضي-: آره... چن وقت پيش کتاب شما به دست من رسيد و ديدم که از آهنگاي محمد توش استفاده کردين ...يعني راستش قبلش شنيده بودم و کتابتونو بردم دادم تا محمد بخونه ولذت ببره... بعد اينکه خوند بهم گفت بهتون زنگ بزنم و بگم که مي خواد ببيندتون ... عرق سردي روي پيشونيم نشست. اصلا حال خوبي نداشتم . واااي خداي من آخه چقدر عذاب؟....اين دل عاصي من چه گناهي کرده که اينقدر بايد زجر بکشه .... از نزديک خودشو زنشو ببينم که چي بشه؟همين الان و با کيلومترها فاصله دارم زجر مي کشم ، ميخواي دق کنم؟ آخه
قربونت برم جرم که نکردم...عاشق شدم ، با سقلمه اي که شيدا به پهلوم زد به خودم اومدم . دست و پام يخ زده بود و قلبم هم که -:من رو ببينن؟براي چي؟دليلش چيه ؟ دقيقا همين لحظه عزيز از حياط اومد داخل خونه.با شنيدن صداي مرتضي عليپور اخم هاي عزيز رفت تو هم.عزيز-: اين پسره کيه ؟يه دفعه من و شيده و شيدا و اتنا با هم برگشتيم سمتشو گفتيم -: هيسسسس...شيدا کف دستاشو چسبوند به هم و گذاشت روي لبش. يعني اينکه التماست مي کنم ساکت باش ): دوباره صداي مرتضي بلند شد .چرا اينقدر سکوت کرد راستي؟ صداش جدي شده بود . مرتضي-: خانم رادمهر ... مي دونم شما شهرستان زندگي مي کنيد ولي بايد بيايد تهران و با آقاي نصر ملاقاتي داشته
باشيد...راستش ايشون از دست شما عصباني هستن که چرا بدون اجازه از آثارشون استفاده کردين... بايد دليل قانع کننده اي واسش داشته باشين ... منم ديگه بيشتر ازين وقتتونو نمي گيرم...هر وقت جور شد و تشريف آوردين تهران،قبلش با همين شماره تماس بگيرين...من براتون يه قرار ملاقات مي ذارم... شب خوش...و بعد صداي بوق اشغال اومد. شيدا قطعش کرد . وا رفتم.چرا؟؟ اگه شکايت کنه چي؟ آخه من چطور ازش اجازه مي گرفتم؟شيدا-: پسره بي نزاکت نه مهلت ميده آدم حرف بزنه نه خداحافظي مي کنه...شيده نگاه نگرانشو بهم دوخت و گفت شيده-: عاطي چقد گفتم اونا رو پاک کن،شونه هامو بالا انداختم -: ديگه کاريه که شده ...و بعد گوشي رو از دستش کشيدم و به بابام زنگ زدم و قضيه رو براش گفتم.گفت که نگران نباشم و هفته بعد من رو ميبره تهران.ساعت دوازده بود.به بچه ها يه نگاهي انداختم. همشون خوابيده بودن. ولي خواب به چشماي من نمي اومد.همش به هفته بعد فکر مي کردم. واي بازم محمد نصر...آخه چرا من اينقدر بايد عذاب بکشم...اگه زنشم باشه نابود ميشم...نابود...اشکام بي صدا ريختن...واي...خدايا بمن صبر زينبي عطا کن از دست اين بشر...الان يه ساعته که نشسته ور دل من و هي داره فک ميزنه...آي بزنم همون فکو بيارم کف زمين...نخير...مثل اينکه ور وراش تمومي نداره... اين آدم بشو نيست ...ميدونه من يه مدته حال و حوصله ندارمااا... ولي باز همش ميره رو اعصابم...بلند شدم و بي توجه به حرفاش رفتم داخل استديو. هدفون رو گذاشتم روي گوشم. تلفنش زنگ خورد. پا شد جواب داد و رفت بيرون تا صحبت کنه.خب خدا رو شکر که گوشيش زنگ خورد وگرنه حالا حالا ها مي خواست مغزمو بخوره ، به مازيار اشاره کردم که آهنگ رو پلي کنه. اصلا دل و دماغشو نداشتم.نميتونستم تمرکز کنم ويه چيز خوبي از آب در بيارمش . در گير يه بيتي شدم که که جور نمي شد.نميتونستم تحريراشو اونطور که مي خوام و راضيم ميکنه در بيارم. چشمامو بسته بودم و رفته بودم تو حس.تو اعماق حس بودم و رفته بودم تو بحرش...با صدايي که از پشتم اومد دو متر پريدم هوا... -: بععع ، بععع ، رواني...يه نگاه به مازيار و شايان انداختم که داشتن از خنده روده بر مي شدن . هدفون رو از رو سرم برداشتم و پرتش کردم کف استديو و گردن مرتضي رو گرفتم. زورم بهش میچربید پس تا مي تونستم فشار دادم.از زور درد خم شده بود -: چیه چرا بع بع میکنی؟مگه نمي بيني داریم ضبط میکنیم
http://eitaa.com/cognizable_wan