از چه می هراسی؟ درد؟
مگر نمیدانی انسان از آمیختگی درد بوجود آمده...
ڪولهخاڪیِیه دهههَشتادیـــ 🌱
_ابتهاجِ عزیز ؛
یک تو خالیست اینجا...
ڪولهخاڪیِیه دهههَشتادیـــ 🌱
_
هرچند میرود، بروم چای دم کنم
شاید کمی نشست،خدا را چه دیدهای..
ڪولهخاڪیِیه دهههَشتادیـــ 🌱
_
تشنه ام چای نداری بدهی لیوانی؟
لرزش سینی و چشمان تو دیدن دارد!
ڪولهخاڪیِیه دهههَشتادیـــ 🌱
_
میخواین مرگ تدریجی رو تجربه کنید ؟ عاشق بشید . .
انگار چاییم یخ کرده، بستنیم آب شده، پیرهنم نخکش شده، آب گل پاشیده به لباسم، با جوراب پا گذاشتم تو دمپایی خیس، چایی ریختم رو کتاب امانتی
چه بگویم؟ چه کنم؟ باز چه را شرح دهم؟
قصهٔ هجرِ تو را؟ بغضِ گلو؟ یا غمِ دل؟!