فیلم میدیدم یادداشت مینوشتم، کتاب میخونم یادداشت مینوشتم، شعر و متن میدیدم مینوشتمشون
خیلی خوب ولی
هدایت شده از ִֶָ سبزینه
هربار که یکوچولو بهش فکر میکنم میفهمم که من واقعا چقدر دلم برای مشهد و امامرضا تنگ شده. دلم برای قرآن خوندن توی حرم تنگ شده. دلم برای گم شدن توی حرم و چلمنگ بازی درآوردن و ندونستن اینکه بابالجواد و بابالکاظم کجاست تنگ شده. دلم برای خندیدن توی حرم تنگ شده. دلم برای عکس گرفتن از گنبد و زائر ها تنگ شده. دلم برای بوی حرم تنگ شده. دلم برای بازاررضا تنگ شده. دلم برای شب، پسزمینهٔ گنبد تنگ شده. دلم برای کتاب خوندن و تکیه زدن به دیوار حرم تنگ شده. دلم برای بوسیدن ضریح تنگ شده. دلم برای خادم های امام تنگ شده. دلم برای بیلبیلک هایی که توی دستشون بود تنگ شده. من حتی دلم برای نفس کشیدن توی حرم تنگ شده. پکِ کاملی از دلتنگی حتی برای خستگی و کمبود خواب توی مشهد هستم. یه مشهد به ما نمیرسه واقعا.