eitaa logo
༒ЅℋᎾᎽᎯ'Ѕ ℛØØℳ༒
236 دنبال‌کننده
96 عکس
2 ویدیو
13 فایل
【𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝】 𝐦𝐞: @Ivanwife Say whatever you want: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_khb9ta9&btn=Shoya's.room
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از    - Дом Райли   
قاتل- تنها صدایی که شنیده میشد چک چک خون روی زمین فلزی و زنگ زده و صدای تیک تاک ساعت بود، گاهی هم حرکت جسمی روی تخته چوبی. "نمی‌خوای مهره ات رو حرکت بدی؟" با نیشخندی پرسید و خیره ماند مهره شطرنج سفید رنگ که متعلق به قربانی رو به رویش بود را در بین انگشتانش ماهرانه چرخاند. انگار که سال ها وقتش را روی این حرکت گذاشته بود و حسابی برنامه ریزی کرده بود. تیک تاک تیک تاک، زمان همینجوری داشت می‌گذشت و دیگه فرصتی واسه برگشت نبود، پس باید در کمترین زمان بهترین تصمیم را بگیرد. بحث بحثه مرگ زندگی بود، گاهی چیز هایی را میبینیم و میفهمیم که آنها زنده بودن یا نبودن مارا رقم می‌زنند. خدا میداند که این انسان بیچاره شاهد چه اتفاقی بوده است که حالا در این شرایط سخت است؟ گاهی آدم با خودش می‌گوید - من لایق این حجم از بدبختی نیستم - اما کاشکی از دید دیگری تماشا می‌کردید. "زمانت داره تموم میشه" مهره شطرنج روی میز تخته کشیده شد، کیش و مات! قربانی مرد را کیش و مات کرد اما کی گفته باید مثل قوانین پیش رفت؟ "آه حیف شد، واقعا باهوش هستی اما کاشکی متوجه راز من نمیشدی.." بنگ! برای ༒ЅℋᎾᎽᎯ'Ѕ ℛØØℳ༒ از طرف - Дом Райли
وای چه شاهکارهه مرسیی:>
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بهتر شد همینو بگیرید تا یه ارت درست حسابی ازشون بزنم🤡
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای شویاااا (لباستو نمی‌تونستم در بیارم ببخش–  _۪۪_ׅ_۪۪‌_ุׅᨘ_‌ᨘ_ׅׅ_ุᨘ۪۪‌__ׅᨘ_‌  ྀ۫۫۫۫۫‌𝇁܏𝄄ؘؘ 𝓁𝅥🌀 𝄄𝓁𝅥ꨭִּּެ১ 𝒮𝗁︎𝗈𝗒𝖺 ࿚ׄ࿙ִ ْ  .ִ ࿚ִ𝆬࿙࿚ׄ࿙ִ ْ  .ִ ࿚ִ𝆬࿙
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ‌ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬ ۬۫ ‌ هوس... یه کشش مبهمه، یه نیاز بی‌دلیل که از درونت میاد. دنبال یه چیزی می‌گردی که آرومت کنه، یه چیزی که خلاء رو پر کنه، ولی هرچی بیشتر می‌گردی، بیشتر گم می‌شی. وسوسه‌ست، اما از اونایی نیست که بشه کنترلش کرد. انگار یه تاریکی شیرینه که صدات می‌کنه. هر قدمی که برمی‌داری، فقط دورتر می‌شی. گاهی فکر می‌کنی یه نفره، گاهی یه حس، ولی نیست. فقط خودِ نیازِ بی‌پایانه. یه تشنگی که معنا می‌خواد. مدام می‌چرخی و برمی‌گردی به نقطه اول، با همون اضطراب و همون سوال بی‌جواب. این هوس، اسم نداره، شکل نداره. فقط یه سایه‌ست که سنگین‌تر می‌شه. و تو خسته‌ای از گشتن، فقط می‌خوای بدونی چی این صدا رو ساکت می‌کنه. شاید اون چیزی که دنبالش می‌گردی، هیچ‌وقت وجود نداشته.