من مشکلی ندارم تو دیر جواب پیامامو بده منم با توجه به همون روز و ساعتو دقیقه حتی دو روزم میزارم روش جوابتو میدم.
شب همگی پروانه ای. مخصوصا اونایی که انقد شجاعن که بقیه یادشون میره اونام رنج میکشن.
کاش انقدر تحلیل نمیکردم، کاش انقدر عمیق نمیشدم. کاش میتونستم مثل بقیه یه زندگی سطحی ولی آروم داشته باشم. این دونستن همچی عذاب دائمیه
بعضی زخما، مثل جای عمیق روی روح میمونن. هیچوقت کاملا از بین نمیرن. فقط یاد میگیری باهاشون زندگی کنی. غمش اینه که میدونی اون قسمت از وجودت همیشه یه ضعفی خواهد داشت..
وقتی مسئولیتایی رو خودت انتخاب میکنی انتظار داری قوی باشی اما گاهی همین مسئولیتا بار سنگینی میشن که زیرشون خم میشی. غمش اینه که حتی حق نالیدنم نداری چون خودت این راهو انتخاب کردی
یه وقتایی آدم دلش میخواد فریاد بزنه ولی صداش درنمیاد. دلش میخواد گریه کنه ولی اشک سردی از چشمش نمیریزه. فقط یه سکوت سنگین توی وجودشه که میگه همین قدر بودی. و این همین قدر رو که میفهمی دیگه هیچیز دیگه مهم نیست. چون مهمترین چیز همون خودت بودی که حالا فهمیدی همین قدر بیشتر نبوده. و این شاید تلخترین تلخیها باشه. اینکه خودت بزرگترین مانع خودت باشی و در عین حال هیچ توانایی دیگهای برای برداشتن این مانع نداشته باشی. و بدتر اینکه این رو پذیرفتن خودش یجور پیروزیه. یه پیروزی تلخ. چون وقتی میپذیری که همین قدربودی دیگه تلاش برای بیشتر شدن بیمعنی میشه. و همین انتهای یه جریانه. انتهای یه سفر درونی که به جایی نرسیده. فقط به این فهم تلخ رسیده که من، خود همینجا بودم:)