بعضی روزا حس میکنم توی یه اتاق بدون ساعت گیر کردم. زمان رد میشه اما من نمیفهمم کی. روز و شب از کنارم رد میشن ولی توی من هیچ تغییری نمیکنن. انگار زندگی بیرون داره حرکت میکنه و من فقط دارم در جا فرسوده میشم
هدایت شده از پــناهگـاه؛
دلم از اون جمع های خانوادگی که پر از حس صمیمت و صفا هست میخواد. از اونایی که بیدلیل میخندی و یه گرمی در قبلت حس میکنی. نه ازین جمع های خاله زنک که یه مشت بیکار دور هم جمع شدن مثل بدبختا غیبت میکنن.از جمع های فامیلی متنفرم. اصلا تحملشو ندارم. به تنهایی خودم عادت کردم. چه بلایی داره سر ما میاد؟
عادت کردم به اینکه کسی ندونه تو ذهن من چی میگذره. اصلا هم لازم نیست کسی بدونه. این نمایشای درونی که بقیه برای جلب توجه یا همدلی اجرا میکنن واسه من تموم شده. اینکه آدم بتونه بدون اینکه نیاز داشته باشه کسی تأییدش کنه یا براش دل بسوزونه، روزش رو شب کنه، یه نوع قدرته. من فقط به این رسیدم که همچیز همینقدر که هست باشه. بقیش حاشیهس
کثیف نکردم، خراب نکردم، دست نزدم، با صدای بلند نخندیدم، بیرون نرفتم، رفاقت نکردم.
راضی هستی بابا که زندگی نکردم؟