دلم تنگه و بغض داره خفم میکنه،چشمام پر اشکه و یه سنگینی روی قلبم حس میکنم و بدترش اینه که فعلا نمیتونم گریه کنم.
نمیدونم دردم چیه،گیر دادن های خوانوادم،دلتنگی،پشیمونی یا فقط مدت زیادی بود که قوی بودم و نیاز به گریه داشتم.
دقیقا همون لحظه ای بود که حس کردم به بغل مامانم نیاز دارم که تا صبح تو بغلش زار بزنم ولی نبود.
بهش پیام دادم و گفتم چقدر دلم براش تنگه و چقدر به بغلش نیاز دارم و با تک به تک کلمه هایی که مینوشتم قلبم تیکه تیکه میشد.
با خودم فکر کردم چقدر خوب میشد اگه بعضی اتفاقا هیچوقت نمیوفتاد،بعضی حرفا زده نمیشد،بعضی رابطه ها تموم نمیشد و...:)
از اون شب هایی بود که دلم میخواست با آهنگام تنها باشم.
پس فقط چاووشی پلی کردم و چشمامو بستم و به خودم فکر کردم که چه اتفاقایی حقم نبود ولی تجربه کردم و اشکام آروم از چشمام میریخت پایین.
#از.ممبر
بعضی روزا حس میکنم توی یه اتاق بدون ساعت گیر کردم. زمان رد میشه اما من نمیفهمم کی. روز و شب از کنارم رد میشن ولی توی من هیچ تغییری نمیکنن. انگار زندگی بیرون داره حرکت میکنه و من فقط دارم در جا فرسوده میشم
هدایت شده از پــناهگـاه؛
دلم از اون جمع های خانوادگی که پر از حس صمیمت و صفا هست میخواد. از اونایی که بیدلیل میخندی و یه گرمی در قبلت حس میکنی. نه ازین جمع های خاله زنک که یه مشت بیکار دور هم جمع شدن مثل بدبختا غیبت میکنن.از جمع های فامیلی متنفرم. اصلا تحملشو ندارم. به تنهایی خودم عادت کردم. چه بلایی داره سر ما میاد؟
عادت کردم به اینکه کسی ندونه تو ذهن من چی میگذره. اصلا هم لازم نیست کسی بدونه. این نمایشای درونی که بقیه برای جلب توجه یا همدلی اجرا میکنن واسه من تموم شده. اینکه آدم بتونه بدون اینکه نیاز داشته باشه کسی تأییدش کنه یا براش دل بسوزونه، روزش رو شب کنه، یه نوع قدرته. من فقط به این رسیدم که همچیز همینقدر که هست باشه. بقیش حاشیهس
کثیف نکردم، خراب نکردم، دست نزدم، با صدای بلند نخندیدم، بیرون نرفتم، رفاقت نکردم.
راضی هستی بابا که زندگی نکردم؟