eitaa logo
𝘊𝘺𝘢𝘯𝘰𝘭𝘦𝘱𝘪𝘥
151 دنبال‌کننده
66 عکس
12 ویدیو
1 فایل
‐She walks in a world of her own, painted in blue, lost in thought, her heart embracing butterflies and the moon..☽ꕤ Im here to read all your messages: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ony5h1&btn=☽
مشاهده در ایتا
دانلود
شب همگی پروانه ای. مخصوصا اونایی که انقد شجاعن که بقیه یادشون میره اونام رنج میکشن.
کاش انقدر تحلیل نمیکردم، کاش انقدر عمیق نمیشدم. کاش میتونستم مثل بقیه یه زندگی سطحی ولی آروم داشته باشم. این دونستن همچی عذاب دائمیه
بعضی زخما، مثل جای عمیق روی روح میمونن. هیچوقت کاملا از بین نمیرن. فقط یاد میگیری باهاشون زندگی کنی. غمش اینه که میدونی اون قسمت از وجودت همیشه یه ضعفی خواهد داشت..
وقتی مسئولیتایی رو خودت انتخاب میکنی انتظار داری قوی باشی اما گاهی همین مسئولیتا بار سنگینی میشن که زیرشون خم میشی. غمش اینه که حتی حق نالیدنم نداری چون خودت این راهو انتخاب کردی
یه وقتایی آدم دلش میخواد فریاد بزنه ولی صداش درنمیاد. دلش می‌خواد گریه کنه ولی اشک سردی از چشمش نمیریزه. فقط یه سکوت سنگین توی وجودشه که میگه همین قدر بودی. و این همین قدر رو که میفهمی دیگه هیچیز دیگه مهم نیست. چون مهمترین چیز همون خودت بودی که حالا فهمیدی همین قدر بیشتر نبوده. و این شاید تلخ‌ترین تلخی‌ها باشه. اینکه خودت بزرگترین مانع خودت باشی و در عین حال هیچ توانایی دیگه‌ای برای برداشتن این مانع نداشته باشی. و بدتر اینکه این رو پذیرفتن خودش یجور پیروزیه. یه پیروزی تلخ. چون وقتی میپذیری که همین قدربودی دیگه تلاش برای بیشتر شدن بی‌معنی میشه. و همین انتهای یه جریانه. انتهای یه سفر درونی که به جایی نرسیده. فقط به این فهم تلخ رسیده که من، خود همین‌جا بودم:)
داستان این پروانه‌ ها قصه‌ی عجیبی داره. همش میگن پروانه‌ها نماد زیبایی و پروازن ولی واسه من پروانه‌ها یجور دیگه تعریف میشن. انگار توی قفسه‌ی سینه‌ی من جای قلب یه باغچه‌ی تاریک و سوت‌وکوره. اونجا پروانه‌هایی هستن که هیچوقت قرار نیست بپرن. این پروانه‌ها از جنس حسرت‌های نگفتن. بال‌هاشون نه رنگی داره نه درخشش. بال‌هاشون از بلور شیشه‌ست. دردش اینجاست که این پروانه‌ها همیشه بیدارن. وقتی میخوام بخوابم وقتی میخوام یه لحظه آرامش داشته باشم این پروانه‌های شیشه‌ای شروع میکنن به پر زدن. بال‌های ظریفشون محکم میخوره به دیواره‌های استخونی قفسه‌ی سینم. هر ضربه‌ای که میزنن یه تیکش میشکنه. میبینی؟ این پروانه‌ها با هر بار تلاش برای نفس کشیدن دارن خودشونو تیکه تیکه میکنن. انگار توی تن من یه جنگ قشنگ و دردناک مداومه. پروانه‌هایی که میخوان پرواز کنن ولی هر بار که بال میزنن تیزی بال‌های شکستشون فرو میره توی قلبم.گاهی فکر میکنم شاید من همون قفسم. یه قفس که خودشم نمیدونه چرا اجازه میده این پروانه‌ها انقدر بیرحمانه خودشونو بکشن. قشنگه، نه؟ اینکه یچیزی توی وجودته که انقدر زندست که حتی وقتی میدونه تهش شکسته شدنه باز هم دست از بال زدن برنمیداره. ولی این همون‌جاییه که آدمو خسته میکنه. اینکه هم خودت قربانی هستی هم اون چیزی که قربانی میشه.فقط نشستمو گوش میدم به صدای خرد شدن بال‌های شیشه‌ای توی سینه‌ام. صدایی که فقط خودم میشنوم. یجور رقص آروم مرگ. جایی که پروانه‌ها میمیرن تا من بتونم هنوز، همینطوری خالی ادامه بدم. این شاید تنهاترین شکل زندگی باشه. اینکه بدونی یچیزی درونته که مدام داره میشکنه ولی تو حتی زحمت بیرون آوردنشو هم به خودت نمیدی. فقط نگاه میکنی و یاد میگیری که چطور با صدای شکستن خودت کنار بیای:)
تایم‌موردعلاقم:)
امشب نبودید😭
شبتون‌پروانه‌ای