بعضی وقتام اونقدر بغض توی گلو جمع میشه که حرف زدن غیرممکن میشه. فقط چشمان که میتونن حرف بزنن، اما اونقدر خستن که حتی توان ریختن یه اشک واقعی رو هم ندارن. یه حالت بیحسی دردناک که از هر دردی بدتره:)
تمام سعیم اینه که همرو خوشحال و راضی ببینم اما انگار هر قدمی که برمیدارم یه نفر رو ناراحتو ناراضی میکنه. خستم ازینکه هرچقد تلاش میکنم اونطور ک باید دیده نمیشم
حس میکنم یه دومینوی غولپیکر تو دست گرفتم. یه مهرش که کج میشه کل ساختار رو به هم میریزه. تمام تلاشم اینه که همه چیزو سر جاش نگه دارم اما انگار هر چقدر هم تلاش کنم
یه جایی از مسیر
همه چیز
فرو میریزه.
توقعی هم نیست همه این نوشتههای سنگین و خسته رو بفهمن بعضی حرفا فقط برای دلهایی قابل درک میشن که خودشون ترک خوردن..