این زندگی چیزای زیادی بهم بدهکاره. اما مهمترینش یه جوونی بدون رنج و نگرانی تو یه سرزمین آرومه..
وقتی کسی ازم تعریف میکنه یهو چشمام یه برق خاصی میزنه و یه حس قشنگی بهم دست میده ولی بعدش یه لحظه انگار زمان وایمیسته. مثل اینه که یه دفعه یه پروانه خیلی قشنگ و آبی بیاد جلوی صورتت بشینه. انقدر قشنگه که یه لحظه خیره میشی و نمیدونی باید چه واکنشی نشون بدی، فقط داری نگاش میکنی.
غم انگیزتر از زخمی شدن پروانه ها آفلاین شدن آدماییه که هرروز باهاشون صحبت میکردی و کیلومتر ها از ما دورن..
هدایت شده از 𝑵𝒐𝒗𝒂
هجوم افکار و خاطره های بدِ یه اتفاق خاص، قابلیت اینو داره که تورو از اون آدم قوی که سعی میکرد تموم اون اتفاقات یادش بره و نادیدشون بگیره تو ذهنش و فراموششون کنه تبدیلت کنه به همون دختر شکست خورده قبل، تبدیل بشه به گریه ، بشه حال بد ، بشه نشخوار فکری ، بشه یاد آوری روزای وحشتناک که با زجه های بی صدا ازشون عبور کردی.
حالا دو ماه گذشته و بعضی شبا انگار اون زخم ها سر باز میکنن و من مثل همون روزها دلم میخواد یکی بود که مرهم میذاشت روی زخم هام بدون اینکه زخم دیگه ای اضافه کنه. درکم کنه بدون اینکه قضاوتم کنه. حقو به من بده بدون اینکه ازم توضیح بخواد ...