تموم شدم ولی هنوز حضور دارم. انگار نقشم توی نمایش زندگی به پایان رسیده و حالا نشستم بین تماشاگرای خیالی و به صحنه خالی خیره شدم..
یجایی توی زندگی، آدم به خودش نگاه میکنه و میبینه چقدر توی این مسیر، بخشهایی از وجودشو فراموش کرده یا حتی از دست داده. نه بخاطر سختی راهها، بلکه بخاطر همون منطقهایی که خودش برای خودش تعریف کرده بود. انگار یه بخش زیادی از روحتو به یسری از اصول و قواعد زندگی باختی، بدون اینکه حتی متوجه بشی. غم ماجرا این نیست که بد شدی.. غم اینه که دیگه اون آدم سابق نیستی و نمیدونی چطور اون بخش گمشده رو پیدا کنی، چون اصلا یادت نیست کجا پیداش کردی:)
خیلی وقتا آدم فکر میکنه خستگیش از اتفاقات بیرونیه. از کار، از مشکلات، از آدما. ولی حقیقت عمیقترش اینه که خستگی واقعی از جایی شروع میشه که میفهمی چقدر از دنیایی که ساختی، فقط یه توهم بوده. وقتی واقعیت سرد پشت پرده رو میبینی، دیگه انرژی جنگیدن با بیرونو نداری چون میدونی اونچه که واقعا فرسودت کرده درونی بوده. این درک یجور خلع روحی ایجاد میکنه که با هیچ پیروزی بیرونی پر نمیشه. فقط میمونی با یه شناخت تازه و سنگین از خودت و دنیات..
یه واقعیتی هست که آدما با گذر زمان و تجربهها، ناخواسته تغییر میکنن. منم از این قاعده مستثنی نیستم. گاهی اوقات به خودم میگم آیا این تغییر همون رشدیه که دنبالش بودم، یا فقط یجور عادت کردن به شرایط موجود؟ این سوال، یجور تردید عمیق به وجود میاره. غم اصلی اینجاست که دیگه نمیدونی اون آدم قبلی که آرزوها و انتظارات مشخصی داشت، الان کجاست و آیا اصلا هنوز وجود داره؟ این یه حس گمگشتگی بزرگه توی دنیای درونی خودت