خیلی وقتا آدم فکر میکنه خستگیش از اتفاقات بیرونیه. از کار، از مشکلات، از آدما. ولی حقیقت عمیقترش اینه که خستگی واقعی از جایی شروع میشه که میفهمی چقدر از دنیایی که ساختی، فقط یه توهم بوده. وقتی واقعیت سرد پشت پرده رو میبینی، دیگه انرژی جنگیدن با بیرونو نداری چون میدونی اونچه که واقعا فرسودت کرده درونی بوده. این درک یجور خلع روحی ایجاد میکنه که با هیچ پیروزی بیرونی پر نمیشه. فقط میمونی با یه شناخت تازه و سنگین از خودت و دنیات..
یه واقعیتی هست که آدما با گذر زمان و تجربهها، ناخواسته تغییر میکنن. منم از این قاعده مستثنی نیستم. گاهی اوقات به خودم میگم آیا این تغییر همون رشدیه که دنبالش بودم، یا فقط یجور عادت کردن به شرایط موجود؟ این سوال، یجور تردید عمیق به وجود میاره. غم اصلی اینجاست که دیگه نمیدونی اون آدم قبلی که آرزوها و انتظارات مشخصی داشت، الان کجاست و آیا اصلا هنوز وجود داره؟ این یه حس گمگشتگی بزرگه توی دنیای درونی خودت
هدایت شده از فورندینوگرنهرگباریمیدم 𝗠𝗲𝗹𝗶𝗸𝗮 ּ ⋆
پشت هر اهنگ مورد علاقه یه داستان نگفتش .