هر روزی که میگذره حس میکنم نتونستم از دوران نوجوونیم چیزی بسازم که بعدا با لبخند بهش نگاه کنم. خاطرهی درستوحسابی یا تجربهی جذابی از این سن برای خودم بسازم. اون چیزایی که از این سن انتظار داشتم رو تجربه کنم.کاش دوران نوجوانیم اونطوری که دلم میخواست میگذشت. اما الان فقط حسرتش مونده. هر روزی که میگذره حس میکنم بیشتر از قبل دارم میفهمم چقدر این دوره کوتاهه و چقدر کم تونستم زندگیش کنم؛ انگار قبل از اینکه فرصت کنم زندگیش کنم، دلخوشیهای کوچیکش هم از من گرفته شدن..
هر روزی که میگذره حس میکنم انگار همه دارن از این سن چیزی میبرن جز من؛ سهم من فقط نگاه کردن از دور بوده
هر روزی که میگذره حس میکنم یه چیزی کم دارم؛ انگار باید خاطرههایی میداشتم که ندارم، لحظههایی رو زندگی میکردم که نکردم..
بعضی روزا از خواب که بیدار میشم انگار از همون اولین لحظه میدونم توان روبهرو شدن با دنیا رو ندارم. انگار تمام سنگینی چیزایی که سالها نگفتم میوفته روی شونههام و من فقط سعی میکنم به روی خودم نیارم که چقدر خستم.