انگار دارم توی یه فیلمی زندگی میکنم که کارگردانشو نمیشناسم. روزا میگذرن و من فقط نقش کسیو بازی میکنم که همچیزو تحت کنترل داره. ولی شبا وقتی اون ماسک منطقو کنار میذارم میبینم که چقدر از خودم فاصله گرفتم.. این غم، غم بیآیندگی نیست؛ غم دیدن اینه که چقدر از آرمانهای جوونیم توی همین مسیر منطقی زندگی، قربانی مصلحتسنجی شدن. حالا دیگه میدونم که عاقل شدن همیشه به معنای خوشبخت شدن نیست..
گاهی اوقات آدم به جایی میرسه که دیگه نه دنبال مقصره، نه دنبال بازسازی اتفاقات گذشته. فقط یه نگاه سرد به آدما و مسیرایی میکنه که دیگه جایی تو زندگیش ندارن. غمگین بودن این ماجرا تو داد و فریادش نیست؛ تو اون سکوت سنگینیه که آدم بعد از فهمیدن این حقیقت نسبت به همچی پیدا میکنه. دیگه گذشتن از خیلی چیزا نه از روی بیتفاوتیه و نه بیاحترامی.فقط یجور انتخاب منطقیه برای اینکه بتونی با همین زخما همچنان خودت باقی بمونی..
هرکاری میکنم تا حواسم پرت شه باز هنوز اون پوچی سنگین احمقانه رو تو قلبم حس میکنم..
بچها امشب یکم زودتر برم؟ روال نیستم زیاد.. مرسی که بودید و بابت این همه حس خوبتون، هرشب بیاید:)