امروز یکی یه تعریف کاملا رندوم بهم کرد و گفت چقدر خوشگل شدی و همین حرف ساده واقعا حالمو خیلی خوب کرد:)))
فکر میکنم یکی از ظالمانه ترین تجربه های هر ادمی تجربهی کور شدن یه ذوق خیلی عمیقه.. یهو برای یه مدت طولانی همچیز تاریک میشه
یسری تجربهها هستن که آدمو وادار میکنن زودتر از سن و سالش بزرگ بشه. انگار مجبور شدی خیلی چیزارو زودتر از موعد بفهمی. سختیا، مسئولیتا، حتی تنهاییارو. این بلوغ اجباری یجور تلخی دائمی با خودش داره. حس میکنی یه بخشی از بچگیتو یه جایی توی یه مسیر سخت جا گذاشتی و دیگه راه برگشتی نیست..
هر دورانی یه پایانی داره.چه خوب چه بد.. وقتی اون پایانه میرسه یجور انگار خلاء ایجاد میشه. نه از سر ناراحتی، بلکه از سر عادت. عادت به بودن در اون فضا عادت به اون حس و حال. غمه اینه که میفهمی دیگه اون فصل زندگی تموم شده و باید وارد فصل بعدی بشی حتی اگه آمادگیشو نداشته باشی..
هدایت شده از آشفتگیهایذهنبیمارم
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا