یسری تجربهها هستن که آدمو وادار میکنن زودتر از سن و سالش بزرگ بشه. انگار مجبور شدی خیلی چیزارو زودتر از موعد بفهمی. سختیا، مسئولیتا، حتی تنهاییارو. این بلوغ اجباری یجور تلخی دائمی با خودش داره. حس میکنی یه بخشی از بچگیتو یه جایی توی یه مسیر سخت جا گذاشتی و دیگه راه برگشتی نیست..
هر دورانی یه پایانی داره.چه خوب چه بد.. وقتی اون پایانه میرسه یجور انگار خلاء ایجاد میشه. نه از سر ناراحتی، بلکه از سر عادت. عادت به بودن در اون فضا عادت به اون حس و حال. غمه اینه که میفهمی دیگه اون فصل زندگی تموم شده و باید وارد فصل بعدی بشی حتی اگه آمادگیشو نداشته باشی..
هدایت شده از آشفتگیهایذهنبیمارم
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی یه حس غربت عجیبی به آدم دست میده انگار توی بدن خودت زندگی میکنی ولی اون آدم قبلی نیستی. اون آرزوها، اون هیجانا، حتی اون ترسا هم رنگ باختن. این تغییر شاید یه فرایند طبیعی بنظر برسه، ولی درکش سخته. غم اصلی اینه که دیگه نمیدونی کی هستی چون اون کسی که میشناختی دیگه نیست..
یه وقتاییم آدم از درک یسری حقیقتای تلخ خسته میشه. حقیقتایی که دیگه نمیشه انکارشون کرد، نمیشه نادیدهشون گرفت. این خستگی از سر ضعف نیست از سر باریه که روی دوش درک تو سنگینی میکنه. مثل کسی که یه کوهو دیده و دیگه نمیتونه به دشت کوچیک قبلش فکر کنه.