بعضی روزا از خواب که بیدار میشم انگار از همون اولین لحظه میدونم توان روبهرو شدن با دنیا رو ندارم. انگار تمام سنگینی چیزایی که سالها نگفتم میوفته روی شونههام و من فقط سعی میکنم به روی خودم نیارم که چقدر خستم.
یه وقتایی حس میکنم انگار با خودم غریبه شدم؛ انگار سالهاست دارم نقش آدمی رو بازی میکنم که واقعا نیستم، فقط چون بقیه فکر میکنن باید همون باشم. این وسط، خود واقعیم کمکم محو میشه و من میمونم و یه نسخهی خسته از خودم که حتی نمیدونم از چی ناراحته
یه جور خستگی هم هست که از خوابیدن درست نمیشه؛ از حرف زدن هم درست نمیشه. خستگیایه که از تو میاد، از سالها وانمود کردن، از تلاش برای قوی بودن. و وقتی شب میشه تازه میفهمی چقدر ساکت و تنها موندی با همهی چیزایی که نمیتونی به کسی بگی..
گاهی شبا که همهچیز ساکت میشه، یه جور خلأ توی دلم میپیچه که حتی خودم هم نمیفهمم دقیقا از چی ناراحتم. فقط حس میکنم یه چیزی جاش خالیه، یه چیزی که شاید هیچوقت نداشتم، اما نبودنش تا عمق وجودم تیر میکشه:)