گاهی یه حس غربت عجیبی به آدم دست میده انگار توی بدن خودت زندگی میکنی ولی اون آدم قبلی نیستی. اون آرزوها، اون هیجانا، حتی اون ترسا هم رنگ باختن. این تغییر شاید یه فرایند طبیعی بنظر برسه، ولی درکش سخته. غم اصلی اینه که دیگه نمیدونی کی هستی چون اون کسی که میشناختی دیگه نیست..
یه وقتاییم آدم از درک یسری حقیقتای تلخ خسته میشه. حقیقتایی که دیگه نمیشه انکارشون کرد، نمیشه نادیدهشون گرفت. این خستگی از سر ضعف نیست از سر باریه که روی دوش درک تو سنگینی میکنه. مثل کسی که یه کوهو دیده و دیگه نمیتونه به دشت کوچیک قبلش فکر کنه.
هدایت شده از 𝑵𝒐𝒗𝒂
-هیچوقت نتونستم تو بهترین لحظات هم اونجوری که باید، خوشحال باشم
زیادی حساس بودن انقد خجالت اوره که بعد یه مدت دیگه حتی روت نمیشه دلیل ناراحتیتو بگی..