ناگهان به یادش آمد که تمام عمر تنها بوده و هیچکس دوستش نداشته و او خود نیز در بند آن نبوده است به کسی دل ببندد. یکی دو رهگذری که او در آغاز گردش خود جایجای کوشیده بود سر صحبت را با آنها باز کند، او را با تعجب و بدگمانی نگریسته و بیادبانه طردش کرده بودند. میدید که او را دیوانه با مجنونصفت پنداشتهاند و البته کاملا حق داشتهاند. به یاد آورد که هرگز کسی در حضور او راحت نبوده و از همان کودکی همه به سبب رمندگی و در خود فرورفتگی و یکدندگیاش از او میگریختهاند. میدانست که احساس همدردیاش از رنج دیگران به دشواری نمایان میشد و فروخورده میماند و دیگران به آن پی نمیبردند و در همدردیاش هرگز برابری روحی میان او و خود نمیدیدند و او از کودکی رنج میبرد از اینکه شباهتی با همسالان خود ندارد. اکنون به یاد میآورد و به روشنی در مییافت که همیشه همه او را تنها میگذاشته و از او دوری میجستهاند.
بانوی میزبان، فیودور داستایفسکی
ترجمه سروش حبیبی، نشر ماهی
فکرکنم یذره طویل شه ولی مشکلی نیست برعکس پارسال نمیخوام چسی بنویسم
برای واقعی حس رفیق داشتن رو با تو تجربه کردم کلی خاطره ساختیم چه از وقتی که هم محل بودیم چه از وقتی که با بچههای اکیپ تا صبح بیدار بودیم و خوش میگذروندیم. همیشه شاد بمون چون که تویی اون ادمی که لبخند به لب ما میاری. همیشه مهربون، قوی و مثل همیشه پایه بمون.
اهداف بزرگی داری و باهات تلاش میکنیم که به همشون برسی
از طرف مهسا و استارگایز