1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ کاش همراهِ تو نه؛ جای تو مرا به خاک میسپردند...
📥 ویدئوی زائران از حال و هوای زیارت مزار نورانی رهبر شهید انقلاب در رواق دارالذکر
تصاویر خود را از اینجا ارسال کنید و به رسانه رواق دارالذکر بپیوندید:
🖥 @daarozekr
🖤کاروانی زنانه از میناب
🖤🖤 مجموعهروایت #رواق_دارالذکر
✍از دور که نگاهشان کردم، لباسهای بندریشان توی نور چراغهای رواق میدرخشید. رنگهای تند و گرمی داشتند؛ قرمز و نارنجی، با روسریهای حریر گلگلیشان هماهنگ نبود، اما به طرز عجیبی به هم میآمدند. توی آینههای بزرگ صحن حضرت، تصویرشان چندپاره میشد؛ انگار چند کاروان زنانه از گوشههای دور جنوب، همزمان به اینجا رسیده بودند. نزدیکشان که رفتم، بوی دریا و خاک به مشامم رسید. سلام کردم و پرسیدم: «از کجا میآیید؟» یکی از دخترهای جوان که روسری حریرش را چند بار دور سرش پیچیده بود، گفت: «میناب.»
▪️تا این کلمه را شنیدم، یک قدم عقب رفتم؛ آنقدر که پشتم به ستون سنگی ایوان خورد. خودم را به ستون چسباندم. اولین بار بود که در برابر آدمهای سوگوار، قفل میکردم. نه حرفی برای گفتن داشتم، نه حتی واژهای برای همدردی. نگاهم بین چهرههای زنهای مینابی میچرخید و زبانم بند آمده بود. جمعشان کوچک بود؛ دختری نوجوان و زنی جوان با بچهای که خوابش برده بود. زنی میانسال با انگشتهایی که مدام تسبیح میگرفت و رها میکرد و پیرزنی با قامتی خمیده که جلوتر از همه راه میرفت.
▪️نمیدانستم چه بگویم. همان سؤال تکراری را پرسیدم؛ سؤالی که خودم هم از گفتنش شرمنده شدم: «شما هم شهید دادید؟» پیرزن، بزرگتر کاروان کوچکشان، یک قدم جلو آمد. دستش را روی سینهاش گذاشت و گفت: «ها مادر، بچهبرارم شهید شد. معلم بود. جوون، مثل برگ گل.» صدایش نلرزید، اما لب پایینیاش را میان دندان گرفت و چند ثانیه سکوت کرد. زنهای پشت سرش هم سرشان را پایین انداختند. من ماندم و...
دارالذکر
🖤کاروانی زنانه از میناب 🖤🖤 مجموعهروایت #رواق_دارالذکر ✍از دور که نگاهشان کردم، لباسهای بندریشا
چهرهای که سالها داغ را با خودش حمل کرده بود. صحبتهایمان که تمام شد، خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم.
▪️کمی بعد، دستی روی شانهام آمد. برگشتم. باز هم همان پیرزن بود؛ با چشمانی که تا لحظاتی پیش خشک بود و حالا تر شده بود. گفت: «یه چی میخواستم بهت بگم، مادر. برارم... وقتی دختر جوونش رو گذاشت توی خاک، ضجه نزد. فقط وایساد و نگاه کرد. اما وقتی خبر شهادت آقا رو بهش دادن، تا صبح ضجه زد.» مکثی کرد. صدایش بهسختی از گلویش بیرون میآمد: «داغ جوون سخته، مادر. ولی داغ آقا، برامون مثل داغ هزار تا جوون بود.»
📝خردهروایتهای رسانه KHAMENEI.IR از ماجراهای حضور مردم در کنار مزار نورانی رهبر شهید انقلاب در #رواق_دارالذکر حرم مطهر علیبنموسیالرضا(ع)، شهریور ١٤٠۵
🖥 @daarozekr
🖤 از یاد نمیروی که نامت زندهست / ای پیکر آرمیده در دارالذکر
🖤 تصاویر حضور دلدادگان رهبر شهید انقلاب در جوار مزار نورانی ایشان. ۱۴۰۵/۰۶/۱۳
🖥 @daarozekr
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بنمای ره به ملک رضا جان خسته را...
🖤 امروز؛ قابهایی از زیارت حرم مطهر رضوی و مزار نورانی رهبر شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۰۶/۱۳
🖥 @daarozekr
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ آقا جان؛ این روزها جات خیلی خالیه...
📥 ویدئوی زائران از حال و هوای زیارت مزار نورانی رهبر شهید انقلاب در رواق دارالذکر
تصاویر خود را از اینجا ارسال کنید و به رسانه رواق دارالذکر بپیوندید:
🖥 @daarozekr
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ آقای مظلوم ما...
📥 ویدئوی زائران از حال و هوای زیارت مزار نورانی رهبر شهید انقلاب در رواق دارالذکر
تصاویر خود را از اینجا ارسال کنید و به رسانه رواق دارالذکر بپیوندید:
🖥 @daarozekr
🖤 اولین دیدار
#روایت_زائران_دارالذکر | دفعه قبل که اومدم مشهد خیلی برای دیدار ۲۸ ام بهمن دعا کردم اینکه بتونم برای اولین بار بیام دیدار شما اما نمیدونستم قراره اولین و آخرین دیدارم با شما باشه یا حتی آخرین سخنرانی شما
حالا دیگه نیازی نیست برای دیدن شما دعا کنیم شما دیگه همیشه با زوار امام رضا دیدار عمومی دارید
📲تلگرام | ایتا | بله | روبیکا | سروش | آپارات | اینستاگرام | ایکس
🖥 @daarozekr