eitaa logo
داداش‌ابــراهـــیـــم🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
7.4هزار ویدیو
70 فایل
-‌دعوٺ شده‌ ے "داداش ابراهــــــیم"خوش اومدۍ- شُهَـــــدا بہ آسمـــٰاݩ ڪہ رسیدند گفتند: زمیــن چقــدر حقیـــر است!🌱" ‹چنل زیــــر سایہ‌ۍ خــٰانواده‌ۍ شهید سجاد فراهــٰانی› -عرض ارادٺ ما از ¹⁰ آبـٰاݩ ماھِ ساݪ ¹⁴⁰¹ شرو؏ شد- {راه ارتبـٰاطی. @A_bahrami67 }
مشاهده در ایتا
دانلود
💠داعش رسیده بود به نزدیکی اربیل. سران اقلیم از ترس سر به کوه و کمر گذاشتند . حتی خاندان بارزانی هم شهر را ترک کردند.مسعود،رئیس اقلیم ماند و خودش. دست به دامن هرکس شد دست رد به سینه اش زدند. پنج بار از آمریکا و ائتلاف ضد داعش کمک خواست ولی هیچ کدام حاضر نشدند بیایند توی میدان جنگ . از همه جا رانده و ناامید گوشی را برداشت و با حاج قاسم سلیمانی تماس گرفت. حاجی گفته بود:«کاک مسعود تا فردا شهر رو نگه دار من خودم رو میرسونم.» صبح على الطلوع خودش را رسانده بود اربیل.جنگ بلد بود .فقط با هفتاد نفر وارد صحنه شد.زیاد طول نکشید که محاصره شکست و داعش عقب نشست. افسر داعشی را اسیر کرده بودند. وقتی پرسیدند:«چطورشد؟ شما که اومده بودید شهر رو بگیرید چرا فرار کردید؟» گفته بود:«تا گفتند قاسم سلیمانی اومده اربیل،روحیه نیروها به هم ریخت.دیگه نتونستیم بجنگیم.» 🗣راوی:مسعود بارزانی 📚🌷...' 🕊داداـش‌ ابࢪاهــیـــمــــ💔 🕊داداــش ســـــــــجــــاد💔 @dadashebrahim2 ---»»♡🌷♡««---
💠راننده از توی آینه زل زده بود به صورت حاجی. حاج قاسم پرسید:«چیه؟ آشنا به نظرت میرسم؟» خوب خوب نگاه کرد که درست بشناسدش.آخرسر گفت:«شما با سردار سلیمانی نسبتی داری؟ برادرش نیستی؟ پسرخاله اش چی؟» حاجی جواب داد:«من سردار سلیمانی ام.» جوان لبهایش باز شد به خندیدن.گفت:« میخوای من رو رنگ کنی؟ خودم این کاره‌م » حاجی با خنده اش خندید و دوباره گفت:« من سردار سلیمانی ام.» جوان دودل و مردد گفت:«بگو به خدا.» -به خدا من سردار سلیمانی ام. زبانش بند آمده بود. دیگر حرفی نزد .گاز ماشین را گرفت و رفت. چند دقیقه ای که گذشت حاجی سکوت را شکست و پرسید:«زندگیت چطوره؟ با گرونی چه میکنی؟ مشکلی نداری؟» جوان چشم هایش را از آینه دوخت به حاجی. -اگه تو سردار سلیمانی هستی من هیچ مشکلی ندارم. 🗣راوی:حجت الاسلام کاظمی کیاسری 📚🌷...' 🕊داداـش‌ ابࢪاهــیـــمــــ💔 🕊داداــش ســـــــــجــــاد💔 @dadashebrahim2 ---»»♡🌷♡««---
💠داشتیم می‌رفتیم مأموریت.توی فرودگاه شلوغی جمعیت را که دیدم دویدم جلوی حاجی. گفتم:«صبر کنید کمی خلوت بشه بعد برید.»راهش را گرفت و رفت میان مردم.انگار نه انگار که ممکن است خطری تهدیدش کند. کار یک بار و دوبارش که نبود.یادم هست وقتی خواهش کردم از در دیگر گیت فرودگاه بروند گفت:«نه.من هم مثل همه ی مردمم.» مثل همه مردم توی صف می ایستاد.مثل همه مردم با صف جلو می رفت. مثل همه مردم از گیت رد می شد.... مثلا فرمانده نیروی قدس سپاه بود. 🗣راوی:احمد حمزه ای 📚🌷...' 🕊داداـش‌ ابࢪاهــیـــمــــ💔 🕊داداــش ســـــــــجــــاد💔 @dadashebrahim2 ---»»♡🌷♡««---
💠هر ملاقاتی که مقامات سیاسی یک کشور با اقا داشتند و به حوزه مأموریتی حاج قاسم مربوط می شد خودش هم می امد؛ فرقی نمیکرد رئیس جمهور فلان کشور باشد یا یکی از مقامات کشور فلان.وقتی از گیت های بازرسیX_RAY رد می شد دستگاه حسابی قاطی پاتی میکرد؛ صدا پشت صدا،بوق پشت‌بوق.از بس که ترکش توی بدن حاجی بود.خودش میگفت:«لحظه ای نیست جایی از بدنم به خاطر این ترکش ها درد نداشته باشد.» از شدت درد گاهی مسکن می خورد،بلکه از درد زیادش،قدری کم کند. 🗣راوی: حسین امیرعبداللهیان 📚🌷...' 🕊داداـش‌ ابࢪاهــیـــمــــ💔 🕊داداــش ســـــــــجــــاد💔 @dadashebrahim2 ---»»♡🌷♡««---
💠با نیروهایم رسیده بودیم به ابوغریب،شهر کوچکی نزدیک بغداد. همان جا پیر زنی را دیدیم که حیران بود و مضطرب.جلو رفتم و پرسیدم :«چی شده مادر؟» به زبان خودش مویه کرد و خطاب به داعشی ها گفت:«بکشید اما قاسم می اید.»دستش را بالا آورده بود و مدام تکان‌می داد:«بکشید ،پسرم قاسم می اید.» چند دقیقه ای کنارش ماندیم.از حال و روزش پرسیدیم.پیرزن ما را مثل بچه های خودش‌دانست و از غصه هایش گفت. خواستیم از پسرش قاسم هم بپرسیم که لابه‌لای حرف هایش فهمیدیم منظورش از پسرم قاسم،حاج قاسم سلیمانی بوده. حاجی سلیمانی از همان وقت ها جای خودش را توی قلب خیلی ها باز کرده بود،خیلی از عراقی ها مثل پیرزن ابوغریبی سنی مذهب. 📚🌷...' 🕊داداـش‌ ابࢪاهــیـــمــــ💔 🕊داداــش ســـــــــجــــاد💔 @dadashebrahim2 ---»»♡🌷♡««---