5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چوب خدا صدا نداره یعنی همین 👌👌👌
#فرزندآوری
#ڪانالمارابہاشتراڪبگذارید👇👇
┏━━━🍃🧕🌸🍃━━━┓
@dadhbcx
┗━━━🍃🌸🧕🍃━━━┛
🔻مشکل در برقراری ارتباط
اینکه فرزند شما به خواهر یا برادر کوچکتر خود حسودی کند، امری طبیعی است. اما این موضوع که دائم خواهر و برادر خود را کتک بزند، چنگ بگیرد و یا به هر نحوی نتواند با آنها ارتباط برقرار کند. نشانه خوبی نیست. زمانی که خشم در کودکان مانع حفظ روابط دوستانه آن ها می شود، یا در ایجاد روابط سالم با اعضای خانواده خلل ایجاد می کند زمان آن رسیده که این موضوع را با یک مشاور و یا روانشناس در میان بگذارید.
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 خانم شما حلوای نذری نیستی... ❌
🎙استاد قرائتی (حفظه الله)
🔻حتما #فلسفه #حجاب را از این استاد شیرین سخن بشنویم.
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
#زن_عزت_افتخار
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬در ماه رجب چه بکنیم؟
🎙️آیت الله #حق_شناس (ره)
@Maddahionlinمداحی_آنلاین_خلاصه_گویی_خداوند_حجت.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
🎬خلاصه گویی خداوند!
🎙حجت الاسلام #رفیعی
@Maddahionlinمداحی_آنلاین_بار_سنگین_حجت_الاسلام.mp3
زمان:
حجم:
951.9K
💽بار سنگین
🎙️حجت الاسلام #عالی
💢 صندوق انتخابات تنها راه معقول برای تغییر
➖ می گوید رای نمی دهم و شخص دیگری هم بیاید، وضع همین است.
➕ گفتم، حاضری همین مجلس را چهار سال دیگر تحمل کنی.
➖ فکر کرد و گفت حتی یک ثانیه هم نمی توانم این وضع را تحمل کنم!
➕ گفتم پس چطور می خواهی با رای ندادن این مشکل را بر طرف کنی؟
♻️ فکر کرد و گفت: حرفم را پس می گیرم
📎 #رای
📎 #انتخابات
📎 #اعتقادات
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زل میزنم به عکس تو
و ابـــــر مــی شـــــوم
هـر شـــب بساط گریه
بــــرایم فــراهم است... 💔
#ارباب💚
#شبجمعستهوایتنکنممیمیرم💔
#ماه_شعبان 🌸
#شبتونبخیر✨
🖼 هر روز خود را با بسم الله الرحمن الرحیم آغاز کنید:
🔰حدیث روز :
🔅امیرالمومنین علیه السلام:
آن که از سستی اطاعت کند؛حقوق افراد را ضایع میسازد.
📚نهجالبلاغه حکمت ۲۳۹
📿ذکر روز : اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
🗓تقویم روز:
📌 جمعه
☀️ ۲۷ بهمن ۱۴۰۲ هجری شمسی
🌙 ۶ شعبان ۱۴۴۵ هجری قمری
🎄 16 فوریه 2024 میلادی
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
#یادت_باشد #قسمتصدپنجاهششم 🌿﷽🌿 🌻طبق خواهشی که شب آخر داشتم و حمید داخل وصیت نامه نوشته بود قر
#یادت_باشد
#قسمتصدپنجاههفتم
🌿﷽🌿
🌸به زور من را از تابوت حمیدم جدا کردند، بابا کشان کشان من را تا دم پله ها آورد، روی هر پله می نشستم و گریه می کردم.
گفتم: بذارید همین جا بمونم، دو هفته است که عزیز دلمو ندیدم، دو هفته است که حمید پیش من نبوده.
🌷پله آخر که رسیدم آقا سعید را دیدم، بهش گفتم:
«آقا سعید حداقل تو اجازه نده حمید رو ببرند سردخونه، حمید از سرما بدش میاد».
تصور این که هم بازی کودکی هایم و همسفر زندگیم تنهایم گذاشته است من را به نابودی مطلق می کشاند.
مرا به زور سوار ماشین کردند، به مسجد محله پدری حمید رفتیم، همان مسجدی که بارها حمید دوران کودکی در آن مکبری کرده بود و حالا همه آمده بودند تا آخرین اذان عشق را از پیکر بی جانش بشنوند.
پیکر را برای مراسم شب وداع آوردند، جای سوزن انداختن نبود، عکس هایش را نشان دادند، فیلم هایش را پخش کردند.
مراسم که تمام شد پیکر را داخل آمبولانس گذاشتند، با پاهای بدون کفش دنبال تابوت دویدم، دلم می خواست هر کجا که حمید هست همان جا باشم.
جمعیت کنار می رفت و من دنبال حمید می دویدم، دوستانم من را کنار کشیدند، نگذاشتند با حمید همراه باشم.
💐 از مسجد به خانه پدرم آمدیم، حالم آن قدر بد بود که نمی توانستم به خانه عمه بروم، مادرم ناهار عدس پلو درست کرده بود لب نزده بودم، باز همان را گرم کرد ولی من نتوانستم چیزی بخورم.
تا غذا را دیدم شروع کردم به گریه کردن، ظرف غذا پر از اشک شده بود، حمید عدس پلو خیلی دوست داشت، روی عدس پلو تخم مرغ می ریخت، با سالاد شیرازی و نان می خورد.
تا مدت ها همین قضیه تکرار شد، هر چیزی را میدیدم یاد حمید می افتادم و مفصل گریه می کردم، غذاهایی که دوست داشت، جاهایی که باهم می رفتیم، خلاصه همه چیز!
مادرم با گریه گفت: «دختر گلم، الهی فدای اشکات بشم حالا که چیزی نمی خوری استراحت کن که جون داشته باشی، فردا خیلی کار داریم».
از فردای نیامده می ترسیدم، از فردایی که قرار بود حمید را تا دروازه های بهشت تشییع کنم، از فردایی که قرار بود چهره حمیدم را برای آخرین بار ببینم.
🌺برق ها خاموش بود ولی کسی آن شب نخوابید، برادرم داخل اتاق قرآن می خواند، صدای گریه بابا از داخل اتاق خواب می آمد، من هم کمرم را گرفته بودم، پذیرایی را دور می زدم و گریه می کردم.
لحظه به لحظه کمرم دولا میشد. با این که پیکرش را دیده بودم ولی هنوز باورم نشده بود.
پیش خودم می گفتم: «حمید که اهل بدقولی نیست، فردا چهار روزی که گفته بود تموم میشه خودش با من تماس می گیره».
دوست داشتم زمان به عقب برگردد، تا چند ماه بعد از آن همین احساس، همین انتظار را داشتم، ناخودآگاه به گوشی نگاه می کردم، منتظر بودم حمید دوباره زنگ بزند.
فکر می کردم هنوز آن چهار روزی که در تماس آخر گفت «باید صبر کنی» تمام نشده
ادامه دارد...