eitaa logo
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
709 دنبال‌کننده
20.8هزار عکس
10.5هزار ویدیو
339 فایل
کانال سبک زندگی👇 https://eitaa.com/dadhbcx ادمین @GAFKTH @Sydmusaviمدیر ⠀ 🌴 قرارگاه بسوی ظهور https://eitaa.com/dadhbcx/50553
مشاهده در ایتا
دانلود
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 خانم شما حلوای نذری نیستی... ❌ 🎙استاد قرائتی (حفظه الله) 🔻حتما را از این استاد شیرین سخن بشنویم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💢 صندوق انتخابات تنها راه معقول برای تغییر ➖ می گوید رای نمی دهم و شخص دیگری هم بیاید، وضع همین است. ➕ گفتم، حاضری همین مجلس را چهار سال دیگر تحمل کنی. ➖ فکر کرد و گفت حتی یک ثانیه هم نمی توانم این وضع را تحمل کنم! ➕ گفتم پس چطور می خواهی با رای ندادن این مشکل را بر طرف کنی؟ ♻️ فکر کرد و گفت: حرفم را پس می گیرم 📎 📎 📎
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زل میزنم به عکس تو و ابـــــر مــی شـــــوم هـر شـــب بساط گریه بــــرایم فــراهم است... 💔 💚 💔 🌸
🖼 هر روز خود را با بسم الله الرحمن الرحیم آغاز کنید: 🔰حدیث روز : 🔅امیرالمومنین علیه السلام: آن که از سستی اطاعت کند؛حقوق افراد را ضایع می‌سازد. 📚نهج‌البلاغه حکمت ۲۳۹ 📿ذکر روز : اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 🗓تقویم روز: 📌 جمعه ☀️ ۲۷ بهمن ۱۴۰۲ هجری شمسی 🌙 ۶ شعبان ۱۴۴۵ هجری قمری 🎄 16 فوریه 2024 میلادی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
#یادت_باشد #قسمت‌صد‌پنجاه‌ششم 🌿﷽🌿 🌻طبق خواهشی که شب آخر داشتم و حمید داخل وصیت نامه نوشته بود قر
🌿﷽🌿 🌸به زور من را از تابوت حمیدم جدا کردند، بابا کشان کشان من را تا دم پله ها آورد، روی هر پله می نشستم و گریه می کردم. گفتم: بذارید همین جا بمونم، دو هفته است که عزیز دلمو ندیدم، دو هفته است که حمید پیش من نبوده. 🌷پله آخر که رسیدم آقا سعید را دیدم، بهش گفتم: «آقا سعید حداقل تو اجازه نده حمید رو ببرند سردخونه، حمید از سرما بدش میاد». تصور این که هم بازی کودکی هایم و همسفر زندگیم تنهایم گذاشته است من را به نابودی مطلق می کشاند. مرا به زور سوار ماشین کردند، به مسجد محله پدری حمید رفتیم، همان مسجدی که بارها حمید دوران کودکی در آن مکبری کرده بود و حالا همه آمده بودند تا آخرین اذان عشق را از پیکر بی جانش بشنوند. پیکر را برای مراسم شب وداع آوردند، جای سوزن انداختن نبود، عکس هایش را نشان دادند، فیلم هایش را پخش کردند. مراسم که تمام شد پیکر را داخل آمبولانس گذاشتند، با پاهای بدون کفش دنبال تابوت دویدم، دلم می خواست هر کجا که حمید هست همان جا باشم. جمعیت کنار می رفت و من دنبال حمید می دویدم، دوستانم من را کنار کشیدند، نگذاشتند با حمید همراه باشم. 💐 از مسجد به خانه پدرم آمدیم، حالم آن قدر بد بود که نمی توانستم به خانه عمه بروم، مادرم ناهار عدس پلو درست کرده بود لب نزده بودم، باز همان را گرم کرد ولی من نتوانستم چیزی بخورم. تا غذا را دیدم شروع کردم به گریه کردن، ظرف غذا پر از اشک شده بود، حمید عدس پلو خیلی دوست داشت، روی عدس پلو تخم مرغ می ریخت، با سالاد شیرازی و نان می خورد. تا مدت ها همین قضیه تکرار شد، هر چیزی را میدیدم یاد حمید می افتادم و مفصل گریه می کردم، غذاهایی که دوست داشت، جاهایی که باهم می رفتیم، خلاصه همه چیز! مادرم با گریه گفت: «دختر گلم، الهی فدای اشکات بشم حالا که چیزی نمی خوری استراحت کن که جون داشته باشی، فردا خیلی کار داریم». از فردای نیامده می ترسیدم، از فردایی که قرار بود حمید را تا دروازه های بهشت تشییع کنم، از فردایی که قرار بود چهره حمیدم را برای آخرین بار ببینم. 🌺برق ها خاموش بود ولی کسی آن شب نخوابید، برادرم داخل اتاق قرآن می خواند، صدای گریه بابا از داخل اتاق خواب می آمد، من هم کمرم را گرفته بودم، پذیرایی را دور می زدم و گریه می کردم. لحظه به لحظه کمرم دولا میشد. با این که پیکرش را دیده بودم ولی هنوز باورم نشده بود. پیش خودم می گفتم: «حمید که اهل بدقولی نیست، فردا چهار روزی که گفته بود تموم میشه خودش با من تماس می گیره». دوست داشتم زمان به عقب برگردد، تا چند ماه بعد از آن همین احساس، همین انتظار را داشتم، ناخودآگاه به گوشی نگاه می کردم، منتظر بودم حمید دوباره زنگ بزند. فکر می کردم هنوز آن چهار روزی که در تماس آخر گفت «باید صبر کنی» تمام نشده ادامه دارد...                      
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
#یادت_باشد #قسمت‌صد‌پنجاه‌هفتم 🌿﷽🌿 🌸به زور من را از تابوت حمیدم جدا کردند، بابا کشان کشان من را
🌿﷽🌿 ❤️آن شب دراز بالاخره صبح شد، نماز را خواندم، لباس مشکی تن من کردند. دایی ها و فامیل دنبال ما آمدند تا با هم برای تشییع پیکر حمید برویم. تا سبزه میدان با ماشین رفتیم، از سبزه میدان تا امامزاده اسماعیل را پای پیاده با گریه رفتم. از جلوی پیغمبریه رد شدم، یاد همه روزهایی افتادم که مقبره چهار انبيا پاتوق همیشگی من و حمید بود. 🌹می آمدیم اینجا کفش هایمان را یک جای خاص همیشگی می گذاشتیم، بعد پای پیاده یا با موتور از خیابان سپه تا مزار شهدا می رفتیم. حالا باید همان مسیری را می رفتم که بارها با حمید رفته بودم. پیکر حمید را با آمبولانس آوردند، آن هم درست روز هشتم آذرماه سه روز مانده به اربعین. هشتم آذری که سه سال پیش من به خاطر دل دردم سوار آمبولانس شدم و حمید بالای سر من کنار تخت بیمارستان تا صبح بیدار بود. تا صبح نماز خوانده بود، آن موقع فکرش را نمی کردم که سه سال بعد چنین روزی من باید حمید را دفن کنم و تا صبح قرآن بخوانم. روایت تکرار می شد ولی این بار خیلی غم انگیزتر! نزدیکی امامزاده اسماعیل ایستاده بودم، خیلی شلوغ بود، حمید اولین شهید مدافع حرم شهر قزوین بود. جمعیت زیادی آمده بودند ولی از اکثر رفقایش خبری نبود یا در سوریه مانده بودند یا قبل از شنیدن خبر شهادت حمید برای زیارت اربعین به کربلا رفته بودند. 🌻 داشتند تشریفات اول مراسم را انجام می دادند، احترام و مارش نظامی، به نظرم خیلی طولانی می آمد، فقط منتظر بودم تابوت را بالا بگیرند تا حمیدم را ببینم. تابوت را که بلند کردند جانی تازه گرفتم، شوق حمید مرا با خودش می کشاند، نمی توانستم راه بروم، خواهرم با دوستانم زیر بغل های من را گرفته بودند و می کشیدند. گفتم: «خواهش می کنم همراه حمید حرکت کنیم، نه جلو بیفتیم نه عقب بمونیم». دلم میخواست برای بار آخر این خیابان را با هم برویم . ادامه دارد....                  
🎥 مدیرعامل ایتا: تا چند ساعت آینده اختلال برطرف می‌شود 🔹خبرِ قطعی ایتا را از ۲ روز پیش اعلام کرده بودیم. قرار بود برای افزایش تاب‌آوری سیستم و ارتقای زیرساخت‌ها، ایتا از ساعت ۱ تا ۵ بامداد امروز قطعی داشته باشد اما این روند فنی طولانی شده است. 🔹چون ایتا روند رشد دائمی دارد ناگزیر هستیم دائم زیرساخت‌های فنی را تقویت کنیم. @Farsna