eitaa logo
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
709 دنبال‌کننده
20.8هزار عکس
10.5هزار ویدیو
339 فایل
کانال سبک زندگی👇 https://eitaa.com/dadhbcx ادمین @GAFKTH @Sydmusaviمدیر ⠀ 🌴 قرارگاه بسوی ظهور https://eitaa.com/dadhbcx/50553
مشاهده در ایتا
دانلود
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷سلام،صبح‌بخیر 🌸این گل‌های 🌷زیبا و خوشرنگ 🌸تــقـدیـم بــه تو 🌷مرسی که هستی 🌸درود بر تو، زندگیت گـلـبـارون
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کربلا قطعا جنت الاعلامه دیدن صحنت آخر دنیامه صَباحاً اَتَنَفَسُ.. بِحُبِ الحُسَین💚 🍃رو به شش گوشه‌ترین قبله‌ی عالم هر صبح بردن نام حسیـــن بن علی میچسبد: چِــقَدَر نـام تــو زیبـاست اَبــاعَبـــــدالله... هرکسی داد سَلامی به تو و اَشکَش ریخت ،،، او نَظـَرکَــرده‌ی زَهــراست... اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ وعَلی العباس الحسُیْن... ارباب بي‌کفن ســــــــلام...
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 بعد از بلوغ؛ یاغی، طاغی، ساقی! 👈🏻 اگر فرزندتون تا همین چند وقت پیش با چیزهای کوچیک خوشحال می‌شد، ولی حالا هیچ‌ چیزی راضیش نمی‌کنه، حتماً این ویدیو را ببینید
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 بچه‌ها بیشتر از گوش با چشم‌هاشون یاد می‌گیرند
شخصیت و جایگاه والدین .MP3
زمان: حجم: 3.3M
🔸هرچه والدین نزد بچه هاشون جایگاه بالاتری داشته باشند بیشتر مورد احترام قرار خواهند گرفت
🔰 پادزهری به نام تقوا ♨️ تقوا همچون پادزهری است که اگر کسی از آن برخوردار باشد، قادر خواهد بود به صورت آگاهانه راه صحیح و روشن را از راه‌های ناصحیح تشخیص داده و گوهر وجود خود را از خطرهای درونی (نفس اماره) یا بیرونی مصون نگه دارد. 🔺 امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرماید: اَلا وَ بِالتَّقْوى تُقْطَعُ حُمَةُ الْخَطايا وَ بِالْيَقينِ تُدْرَكُ الْغايَةُ الْقُصْوى ؛ بدانيد كه نيش خطاها، با تقوا [بيرون] كشيده مى‌شود و تنها با پاى يقين مى‌توان راه را به پايان برد . 📚 نهج‌البلاغه، خطبه 157. 📎 📎 📎
❣به کلامتان دقت کنید: هر کلامی که بر زبان می آورید دارای انرژی هم وزن خودش است و خود را به صورت فیزیکی در دنیای مادی نمایان می کند. زمانیکه از موضع ضعف و ناتوانی در مورد خودتان صحبت می کنید ارتعاش شکست را به جهان ساطع می کنید و شکست، ناراحتی و مشکلات به صورت فزاینده وارد زندگیتان میشود. همواره با کلام مثبت اتفاقات عالی را به زندگیتان دعوت کنید ، خودتان را تحسین کنید و به ویژگی هایی که دارید با تمام وجود افتخار نمایید. 🌻 من انسان موفقی هستم. 🌻 من انسان با لیاقتی هستم. 🌻 من به خودم افتخار میکنم. 🌻 من عاشق خودم هستم. 🌻 من دوست داشتنی هستم. و اینگونه با خودتان سخن بگویید و اینگونه جریان انرژی مثبت را در زندگیتان بیفزایید تا جهان به تاییدهای درونی شما پاسخ مثبت بدهد.
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. سخنرانی کوتاه با ملائکه همنشین شو حجت‌الاسلام دکتر عالی
🔴امام خامنه ای ♦️اگر من بخواهم یک توصیه به شما بکنم، آن توصیه این خواهد بود که بصیرت خودتان را زیاد کنید؛ بصیرت. بلاهایی که بر ملت ها وارد می شود، در بسیاری از موارد، بر اثر بی بصیرتی است. خطاهایی که بعضی از افراد می کنند، بر اثر بی بصیرتی است. ♦️ بصیرت خودتان را بالا ببرید. آگاهی خودتان را بالا ببرید. من مکرر این جمله امیرالمؤمنین علیه السلام را در گفتارها بیان کردم که فرمود: «الا و لا یحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصّبر»
67.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌻هدف از خلقت انسان، و فلسفه زندگی چیست 🍃دکتر: مجتبی تمسکی
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مچ‌گیری ممنوع! 🔻عاقبت مچ‌گیری و عیب‌جویی از همسر ‎ ‌
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
#رمان #رهایی_از_شب #قسمت_صد_و_شصت_و_هشتم بدنم یخ کرد..با صدایی لرزون به نسیم گفتم:خفه شو نسیم..دی
دیگه سرپا ایستادن برام مقدور نبود. دیوار رو گرفتم و خودم رو به مبل رسوندم.نفسم بالا نمیومد.به هن هن افتاده بودم.نشستم و سرم روی دسته ی مبل افتاد. کی از این کابوس ترسناک بیدار میشم؟ کی تموم میشه؟ خدایا من به درک ولی حواست به آبرو و بچم باشه! کاش حاج کمیل آدرسم رو داشت.کاش یک جوری مطلعش کرده بودم میومد و به فریادم میرسید.با اندک نایی که داشتم ساعت روی دیوار رو نگاه کردم.حاج کمیل حتما تا به الان کلاسش تموم شده بود. حتما کلی به گوشیم زنگ زده بود و الان نگران حالم بود. اشکم از کنار چشمم لابه لای موهام غلتید. نسیم مقابلم زانو زد.چشمهاش کاسه ی خون بود و در دستش یک لیوان آب. لیوان رو روی زانوم گذاشت:بخور عسل..بخور تا یه بلایی سر بچه ت نیومده.من نمیخواستم بزنمت.. سرش رو روی زانوم گذاشت وهای های گریه کرد. _عسل مسعود همه چیز من بود..از روزی که فهمیده نمیتونه راه بره دوبار خودکشی کرده. باهام یک کلمه هم حرف نمیزنه..عسل مامانم مامانم وقتی فهمید من وگرفتند از غصخ ی آبروش و هرزگی من سکته کرد و مرد..عسل من خیلی بدبختم..خیلی..روز و شب کارم گریه ست..همه ش خواب مامانمو میبینم.اون بدبخت بود. اون از جوونیش که اسیر شهوترونیها و زن بازیهای پدر (فحش رکیک)شد اینم از عاقبت دخترش! ! اینقدر بلند بلند و از ماورای جان گریه میکرد که تن وگوش هر شنونده و بیننده ای میلرزید. مادر نسیم مرده بود؟!یعنی بیمار نبود؟! بخاطر تکونهای زانوم لیوان آب نقش زمین شد. زیر لب آهسته و با اشک گفتم:دیگه نمیدونم کدوم حرفت راسته کدوم حرفت دروغ. .ولی بخاطر مسعود متاسفم.من نمیدونم جریان چیه؟ نمیدونم چیشده..ولی تقصیر من چی بوده نسیم؟؟من اگه دنبال آزار تو بودم الان اینجا چیکار میکردم؟ نسیم همچنان گریه میکرد.با مشت به سینه ی خودش میکوبید ومیگفت: دیگه نمیخوام زنده باشم..دیگه نمیخوام…. سرم از درد میسوخت و حالت تهوع داشتم. خودم رو از روی مبل به طرف پایین سر دادم و بغلش کردم.او روی شونه هام بلند بلند گریه میکرد. تنم میلرزید.نمیتونستم آرومش کنم.سرش رو نوازش کردم و کنار گوشش آروم نجوا کردم:آروم نسیم آروم.. صدای گریه هات مسعود وبیشتر آزار میده. این سختیها اولشه ..الان بدترین دردها درمان داره.. منو با ناراحتی کنار زد. زانوهاش رو بغل گرفت: _باهام صمیمی نشو..ازت متنفرررم! اگه میبینی رو شونه ت گریه کردم از بی کسیه.اگه دیدی برات آب آوردم بخاطر اون توله سگیه که تو شکمت داری..همتون تقاص پس میدید..از تو گرفته تا کامران! پرسیدم:کامران چطوری این بلا رو سر مسعود آورد؟ الان کجاست.؟ زندانه؟! لعنتی!!! دوباره یک سیگار دیگه.. دست کرد توی پاکتش! خدا رو شکر پاکتش خالی بود.با حرص پاکت و پرت کرد گوشه ی دیگه ی خونه. گفت:اون بی شرف تبرئه شد.چون باباش حاجی بازاریه.عموهاش همه کله گنده اند.فقط براش دیه بریدن که اونم ارزشش به قیمت کل این بدبختیها نیست.. پرسیدم:کامران چطوری اینو زد که مسعود این بلا سرش اومد.؟ دستش رو با کلافگی لای موهاش برد و گفت: چندبار بهت بگم درگیر شدن؟ ! مسعود رفته بود اونجا با توپ پر! اون اولش آروم بود ولی بعد که مسعود بهش حمله کرد اونم کم نذاشت..بعد وقتی مسعود چاقو کشید اون هلش داد کمر مسعود محکم خورد به میز و میزم خورد به شیشه! ! شیشه هم کلا خراب شد رو سر مسعود. آه کشید:بیچاره مسعود! کاش میمرد و به این روز نمی افتاد. با احتیاط گفتم:خب اینکه تو تعریف میکنی جرم با مسعوده نه کامران! مسعود نباید میرفت سروقت اون.. او سرش رو با حرکتی سریع به سمتم چرخوند. چشمهاش از زیر موهای به هم ریخته ش پیدا بود. برق نفرت و انتقام از لای اون موها هم پیدا بود. وقتی حرف میزد دندونهاش کاملا پیدا میشد. _یعنی پر روتر از تو آدم ندیدم! تو این شرایط داری وکالت کامران و به عهده میگیری میگی کی مقصره کی نیست؟؟ تو این شرایط که من دارم از غصه ی کارهای تو و اون عوضی می میرم؟؟؟ او خطرناک بود دچار جنون آنی میشد! تجربه ثابت کرده بود. ازش فاصله گرفتم و کمی عقب تر به دیوار تکیه زدم.گوشیم باهام یک قدم فاصله داشت.ولی تمام قطعاتش به گوشه ای پرت شده بود.دیگه توان یک مبارزه ی دیگه رو نداشتم.او زورش بیشتر از من بود چون من مجبور بودم  محتاط تر عمل کنم تا بلایی سر بچه م نیاد. فقط میخواستم سریع تر از اون خونه بیرون برم. با درماندگی التماس گفتم:نسیم من خیلی حالم بده.برو چادرم و بیار برم؟!!!! ادامه دارد... نویسنده: