🌐 حقوق بشر از دیدگاه امام سجاد علیهالسلام
🤝 حق برادر:
❇️ امام سجاد علیهالسلام میفرمایند: اَمَّا حَقُّ اَخِيكَ وَ لَا تَدَعْ نُصْرَتَهُ عَلَى عَدُوِّهِ وَ النَّصِيحَةَ لَهُ فَاِنْ اَطَاعَ اللَّهَ وَ اِلَّا فَلْيَكُنِ اللَّهُ اَكْرَمَ عَلَيْكَ مِنْهُ وَ لَا قُوَّةَ اِلَّا بِاللَّهِ .
💎 بدان که برادرت یا کسی که دوستت است، وقتی با دشمنش روبهرو میشود، او را تنها نگذار. تا وقتی که راه خدا را میرود، خیرش را بخواه و برایش آرزوی خوب کن. اما اگر از راه خدا دور شد، یادت باشد که خدا از او مهمتر و دوستداشتنیتر است. هیچ قدرتی جز با کمک خدا به دست نمیآید.
🔶 قسمت دوم:
1️⃣ پشت دوستت را خالی نکن؛ اگر میدانی دوستت اهل خدا و درستی است، در سختیها او را تنها نگذار.
2️⃣ بهخیر او فکر کن، نه فقط به دوستبودنش؛ خوبیخواهی فقط برای رفاقت نیست، برای اینکه او اهل حق است.
3️⃣ خدا همیشه اولویت اول است؛ حتی اگر دوستت اشتباه کند، طرف خدا را بگیر، نه طرف اشتباه.
4️⃣ قوت واقعی از خداست؛ در هر تصمیمی، با توکل به خدا قویتر و مطمئنتر خواهی بود.
📎 #کودک_نوجوان
📎 #رساله_حقوق
📎 #امام_سجاد
📎 #حق_برادر
ܭߊࡅ߭ߊܠܙ_ܩߊ_ܝߊ_ܢ̣ܘ_ߊܢܚ݅ࡅ߳ܝߊܭ_ܢ̣ܭَܥ̇ߊܝࡅ࡙ܥ❣↶
╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨👩👧👦❀•❀⊱━━╮
@dadhbcx
╰━━⊰❀•❀👨👩👧👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی
اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ اَعْدائُهُمْ اَجْمَعینْ
🔴 فقط کسانی آیات الهی را درک میکنند و میفهمند که صابر و شکرگزار هستند (بخش پایانی)
❌ مردی از حضرت امام جعفرصادق علیه السلام سئوال کرد:
بلایی که دامنگیر حضرت ایوب علیه السلام شد برای چه بود؟
امام فرمود:
ایشان به خاطر کفران نعمت گرفتار آن مصائب عظیم نشد بلکه به جهت شکر نعمت بود زیرا شیطان به پیشگاه خدا عرضه داشت که اگر ایوب را شاکر میبینی به خاطر نعمت فراوانی است که به او دادهای مسلما اگر این نعمتها از او گرفته شود او هرگز بنده شکرگزاری نخواهد بود.
خداوند برای اینکه اخلاص ایوب علیه السلام را بر همگان روشن سازد و او را الگویی برای جهانیان قرار دهد که به هنگام «نعمت» و «رنج» شاکر و صابر باشند به شیطان اجازه داد که بر دنیای او مسلط گردد.
🔸شیطان از خدا خواست اموال سرشار ایوب علیه السلام زراعت و گوسفندانش و همچنین فرزندان او از میان بروند ولی نه تنها از مقام شکر ایوب کاسته نشد بلکه افزوده گشت. در ادامه شیطان از خدا خواست که بر بدن ایوب مسلط گردد به دنبال آن حضرت چنان بیمار شد که از شدت درد و رنجوری رمینگیر شده و قادر به حرکت نبود.
🔹نکته دوم: خداوند یادآوری چنین صحنهای را برای پیامبر صلی الله علیه وآله و امتش مفید دانسته میفرماید: به خاطر بیاور بنده ما ایوب را هنگامی که پروردگارش را خوانده، شیطان مرابه رنج وعذاب افکنده است.
«وَاذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوبَ إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ» (ص/۴۱)
ﻭ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﺎ ﺍﻳﻮﺏ ﺭﺍ ﻳﺎﺩ ﻛﻦ ، ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﺍ ﺩﺍﺩ ﻛﻪ ﺷﻴﻄﺎﻥ (ﺑﻪ ﺳﺒﺐ ﺭﻧﺞ ﻭ ﺷﻜﻨﺠﻪﺍی ﻛﻪ ﺩﭼﺎﺭﺵ هستم) ﻣﺮﺍ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﻭ ﺷﻤﺎﺗﺖ ﻣﻰﻛﻨﺪ (ﺗﺎ ﺍﺯ ﺭﺣﻤﺖ ﺗﻮ ﺩﻟﺴﺮﺩم ﻛﻨﺪ)
وَالسَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى
✍️ حبیبالله یوسفی
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💐 انگار دوبارہ روزِ دلخواہ رسید✨
نور از پسِ تارے شبانگاہ رسید🌝
برخیز و بخند و زندگے ڪن با عشق🌼
صبح دگرے دوبارہ از راہ رسید💛
🌺 سلام صبح اول هفته اتون قشنگ
🟡 عجله نکردن در آموزش دینی به کودکان
✍️ برخی از والدین میخوان خیلی زود به بچهها درباره مسائل مذهبی و دینی آموزش بدن ومعمولا به توان و طاقت و ظرفیت کودک توجهی نمیکنن و با این بیتوجهی باعث میشن، بچهها به طور کلی از مسائل دینی زده شن.
🌱 یه نهال رو تصور کنین که از اون توقع مقاومت در برابر طناب تاب بازی دارین و مشخصه که این نهال در برابر این فشار، تحمل نمیکنه و میشکنه؛ پس بارهای سنگین رو دوش فرزندانتون نزارین.
📎 #آموزش_دینی
📎 #کودکانه
📎 #تربیت_اسلامی
📎 #کودک_نوجوان
ܭߊࡅ߭ߊܠܙ_ܩߊ_ܝߊ_ܢ̣ܘ_ߊܢܚ݅ࡅ߳ܝߊܭ_ܢ̣ܭَܥ̇ߊܝࡅ࡙ܥ❣↶
╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨👩👧👦❀•❀⊱━━╮
@dadhbcx
╰━━⊰❀•❀👨👩👧👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
💢 خدا میرسونه
امام كاظم عليهالسلام:
🍃 عن بكربنصالح: كَتَبتُ إلى أبِي الحَسَنِ عليهالسلام: إنِّي اجتَنَبتُ طَلَبَ الوَلَدِ مُنذُ خَمسِ سِنينَ، و ذلِكَ أنَّ أهلي كَرِهَت ذلِكَ و قالَت: إنَّهُ يَشتَدُّ عَلَيَّ تَربِيَتُهُم؛ لِقِلَّةِ الشَّيءِ، فَما تَرى؟ فَكَتَبَ عليهالسلام إلَيَّ: اُطلُبِ الوَلَدَ؛ فَإِنَّ اللّه َ عزّوجلّ يَرزُقُهُم .
🍃 بكر بن صالح میگوید: به امام كاظم عليهالسلام نوشتم: من پنج سال است كه از فرزنددار شدن خوددارى كردهام و اين بدان جهت است كه همسرم آن را ناخوش مىدارد و مىگويد: به خاطر كمىِ مال، پرورش آنان براى من سخت است. نظر شما چيست؟ امام عليهالسلام در پاسخ من نوشت: فرزند بخواه؛ چرا كه خداوند عزوجل روزىِ آنان را مىدهد .
📚 كافی، ج۶، ص۳.
📎 #جمعیت
📎 #خانواده
📎 #فرزند_آوری
ܭߊࡅ߭ߊܠܙ_ܩߊ_ܝߊ_ܢ̣ܘ_ߊܢܚ݅ࡅ߳ܝߊܭ_ܢ̣ܭَܥ̇ߊܝࡅ࡙ܥ❣↶
╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨👩👧👦❀•❀⊱━━╮
@dadhbcx
╰━━⊰❀•❀👨👩👧👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
🔰 پرسیدن عیب است!
🔹أميرالمؤمنين على(علیهالسلام): إحْذَرَ كُلٌّ عَمَل إِذا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبَهُ اسْتَحيى و أنكره.
🔸از هر کاری که اگر از آن سؤال شود صاحبش خجالت میکشد و آن را انکار میکند، دوری کن!
📚 غرر الحکم، ح ۲۹۹۰، ص ۱۵
✍️ زمانی که فردی به حریم خصوصی دیگران تجاوز میکند و در زندگی شخصی آنها کنکاش میکند، نه تنها موجب خجالت و ناراحتی آنها میشود، بلکه روابط میان افراد را نیز تخریب میکند. به طور طبیعی فرد سوال شونده، احساس ناراحتی و پشیمانی میکند و ممکن است تلاش کند تا آن را انکار کند یا از دیگران دوری بگزینند تا از قضاوت یا سوالات آنها در امان باشد.
📎 #حدیث
📎#تجسس
📎#قضاوت_نا_بجا
📎 #کودک_نوجوان
ܭߊࡅ߭ߊܠܙ_ܩߊ_ܝߊ_ܢ̣ܘ_ߊܢܚ݅ࡅ߳ܝߊܭ_ܢ̣ܭَܥ̇ߊܝࡅ࡙ܥ❣↶
╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨👩👧👦❀•❀⊱━━╮
@dadhbcx
╰━━⊰❀•❀👨👩👧👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷️امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند:
🔹️إضاعَةُ الفُرصَةِ غُصَّةٌ.
🔹️از دست دادن فرصت، مايه اندوه است.
📖نهجالبلاغه، حکمت۱۱۸
📎#نهجالبلاغه
📎#امام_علی
ܭߊࡅ߭ߊܠܙ_ܩߊ_ܝߊ_ܢ̣ܘ_ߊܢܚ݅ࡅ߳ܝߊܭ_ܢ̣ܭَܥ̇ߊܝࡅ࡙ܥ❣↶
╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨👩👧👦❀•❀⊱━━╮
@dadhbcx
╰━━⊰❀•❀👨👩👧👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
ابراهیم عالمی4_5913478652951007960.mp3
زمان:
حجم:
7.6M
🟨 استادابراهیم عالمی🎤
همون کِل کِل خونش مه ره بکُشته
دِ چشمون آهوی چشم مه ره بکشته
ܭߊࡅ߭ߊܠܙ_ܩߊ_ܝߊ_ܢ̣ܘ_ߊܢܚ݅ࡅ߳ܝߊܭ_ܢ̣ܭَܥ̇ߊܝࡅ࡙ܥ❣↶
╭━━⊰❀•❀🪴🌤👨👩👧👦❀•❀⊱━━╮
@dadhbcx
╰━━⊰❀•❀👨👩👧👦🌤🪴❀•❀⊱━━╯
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان حورا💗 قسمت22 ساعت۱۱بود ڪه حورا وارد خانه شد. صدای مریم خانم بلند بود. حورا زیر لب
بهتره برگردین سر زندگی خودتون و منو فراموش کنین.
تا مهرزاد خواست حرفی بزند، حورا انگشت اشاره اش را بالا آورد و گفت:نزارین حرمت ها شکسته بشه لطفا. من از اول هم به چشم برادر بهتون نگاه می کردم. همین و بس.. پس لطفا تمومش کنین. منم زیاد اینجا نمی مونم.
باز برگشت سمت خانواده آقا رضا و گفت:ببخشید اگه تو این سال ها مزاحمتون بودم.
با بغض برگشت به اتاقش و دیگر نتوانست و بغض را شکست. شروع کرد به گریه کردن اما روی تخت نشست و بالش را روی صورتش محکم فشرد تا صدای گریه اش را نشنوند.
تا ضعفش را نبینند.
فقط خدا می دانست و خودش. دلش شکسته بود و برای مظلومی و بی کسی خودش می سوخت.
آن شب کم گریه نکرده بود که باز هم داشت گریه می کرد،چشمانش می سوخت و سرش هم حسابی درد می کرد.
🍁نویسنده زهرا بانو🍁
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
بهتره برگردین سر زندگی خودتون و منو فراموش کنین. تا مهرزاد خواست حرفی بزند، حورا انگشت اشاره اش را ب
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗رمان حورا💗
قسمت23
دیگر صدایی از بیرون نیامد و انگار همه خوابیدند.
حورا بیرون رفت و قرص مسکنی خورد و خوابید. خواب های آشفته می دید و هی از خواب می پرید.
نمی دانست این ذهن آشفته از چیست اما دیگر خوابش نبرد. روی تختش نشست و پاهایش را درون شکمش جمع کرد.
پتو را دور خودش پیچاند و زل زد به دیوار.
"بعضی وقتا خیلی آدما نمیدونن حالشون چطوریه انگار ک خالی ان ی حس تهی بودن
تهی بودن از فکر کردن تهی بودن از زندگی کردن تهی بودن از همه چی
طوری ک حتی خودتم نمیدونی چت شده
وقتیه ک دلت اونقد زمان میخاد
ک بشینی ی دل سیر گریه کنی
اشک بریزی داد بزنی درد دل کنی
ولی فقط با یه دیوار گچی"
صبح زود بیدار شد و شال و کلاه کرد تا برود حرم. می خواست مدتی تنها باشد و حسابی زیارت کند.
با اتوبوس به حرم رسید و داخل رفت. کتاب دعا و مهری برداشت و به گوشه ای از صحن رفت و نشست روی زمین.
شروع کرد به خواندن زیارت نامه و بعد همنماز زیارت خواند.
وسیله ای نداشت برای همین راحت به داخل صحن رفت و خود را به ضریح رساند.
دستش که به ضریح امام رضا رسید، اشک هایش جاری شد.
سرش را به ضریح چسباند و با امام رضا حرف زد. آن قدر گریه کرد و دعا کرد که خانم های پشت سرش اعتراض کردند.
او همخود را عقب کشید و رفت.
از ضریح دور که می شد زیر لب زمزمه می کرد.
_یا امام رضا دیگه بقیه اش با خودت.
از صحن بیرون رفت و بعد از خواندن نماز ظهر به صورت جماعت از حرم بیرون رفت.
جلوی در خروجی حرم، پیرمردی را دید که با وسایل هایی که دستش بود عصا زنان از حرم خارج می شد.
کنارش ایستاد خواست چیزی بگوید که دید پیرمرد هم اشک از چشمانش جاری است.
صورت پینه بسته اش بسیار مهربان به نظر می رسید.
دستان چروکیده اش را روی چشمانش کشید و گفت:یا امام رضا
خودت یک نگاهی به ما بکن. پسرومو شِفا بده. دلش تنگه حرمه آقا.
اشک هایش بیشتر شد و دل حورا را سوزاند.
_یا ضامن آهو ضامن ما هم باش آقا.
آقا ما رو پیش مادرت ضمانت کن. شبای فاطمیه است مادرت بین دیوار و دره.
قسمت مدوم به پهلوی شیکسته مادرت پسرومه شفا بده.
روی زمین نشست و به سجده افتاد.
حورا هم همزمان برای درد این پیرمرد دعا می کرد و اشک می ریخت.
خم شد و پلاستیک وسایلش را برداشت.
_پدر جان بلند شین.
پیرمرد به سختی بلند شد و به عصایش تکیه داد.
_دختروم تو هم برا پسروم دعا کن.
_دعا کردم پدر جان. خونتون کجاست؟
_بلوار طبرسیه نزدیکه بابا جان.
_بیاین من میبرمتون وسایلتون سنگینه.
_نه نمخه باباجان خودوم مروم.
از لهجه شیرین این پیر مرد کلی ذوق کرد و بیشتر خواست با او باشد.
_نه پدرجان همراه من بیاین.
وسایلش را گرفت و با پیرمرد قدم زنان از حرم بیرون آمدند.
جلوی حرم حورا تاکسی گرفت و پیر مرد را جلو نشاند.
خودش هم عقب نشست و به راننده گفت اول به محل زندگی پیرمرد برود.
با رسیدن به خانه اش با اصرار پیرمرد به داخل خانه رفت.
خانه کوچک و قدیمی داشت که همه جایش خراب شده بود.
حال کوچک و ساده با پشتی های قرمز پر شده بود و وسط حال میز کرسی خوشگلی گذاشته شده بود.
اتاق کوچکی هم کنار خانه بود که درش بسته بود.
پیرمرد به حورا گفت بنشیند و خودش رفت داخل اتاق و برگشت.
_پسروم رو تخت افتاده. پنج سالی مشه که فلج شده و افتاده گوشه خنه.
در چشمان دریایی اش اشک حلقه زد.
_پدر جان خودتون رو ناراحت نکنین خوب میشن ان شالله.
دستانش را به آسمان بلند کرد و گفت:ان شالله به امید خودش.
چای جوشیده ای به اصرار پیرمرد خورد و عزم رفتن کرد.
_کجا بابا جان بمون خب پیش ما.
_نه ممنونم باید برگردم نگرانم میشن.
لحظه آخر به پیرمرد گفت:شما دلتون پاکه برای منم دعا کنین.
سپس با خداحافظی از خانه خارج شد. برگشت سمت پنجره ای که اتاقش انجا بود و با دیدن پسر جوانی روی تخت که زل زده بود به سقف قلبش تیر کشید و از ته دل خواست خدا او را شفا دهد.
آن روز به سختی با بی محلی مریم خانم مواجه شد اما برایش عادی شده بود. می دانست به خاطر دیر کردنش عصبی است اما نفهمید چرا به او چیزی نگفت یا تهدیدی نکرد.
شاید آقا رضا به او گفته بود که کاری به کارش نداشته باشد.
ظهر ناهار نخورد تا شب بتواند شام هیئت را بخورد. شام دیشبش هم گذاشته بود داخل آشپزخانه و دیگر به سراغش نرفته بود.
قصد داشت آن شب با مارال به حسینیه برود اما می دانست مادرش اجازه نمی دهد.
چند روز دیگر نتایجش می آمد و نزدیک عید جشن فارق التحصیلیشان بود.
آن شب هم تنها به حسینیه رفت اما فهمید که مهرزاد به دنبالش آمده و مراقبش است.
بعد تمام شدن هیئت و بیرون رفتن از قسمت خواهران، مهرزاد را دید که با همان پسری که دیشب غذا پخش می کرد گرم گرفته بود و انگار سال ها بود هم دیگر را می شناختند.