🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
#به_بلندای_آن_ردا
✨قسمت اول
_دست هایت بوی خون می دهد عبدالله...
می گوید ودست هایم راپس میزند ازپیشانی تب دار و به عرق نشسته اش.
_چرا جانم رابه آتش این تهمت داغ می زنی غادیه؟ شرق و غرب عالم را گرفت محبت و ارادتم به او...
نگاهش را می گیرد ازنگاهم وخیره به تاریکی آنسوی فانوس:
_من نمی گویم عبدالله... دیر نیست که طوفان این زمزمه، ویران کند سناباد و مرو را...
_ازکی دل داده ای به همهمه گمان زده مردمان؟
پریشانی از تب! که این، باد بی جان فریبی است که برگ های مرو هم دست به دست بازی اش نمی دهند...
چشم های غادیه باز به اشک می نشیند:
_سوگند به محبت وتمنای میان مان، آرزویم این است... این بود... بیچاره تر از من کیست عبدالله؟ من نه سیاه پوش او، که عزادار خویشتنم...
دست می برم میان گیسوان بلند وعطر آگینش و:
بگذار غبار آشوب بنشیند وببینی که من همان عبدالله م... که برابر جانم می خواهمت...
غادیه آشفته تر، میان بستر، قصد نشستن می کند واما نمی تواند:
_همان عبدالله با همان عشق، حالا دستش میان خون است...
دست از گیسوانش می کشم وبرافروخته وپرترس از این سوگند:
_به کعبه ای که شاهد وصلت ما بود، چنین نیست!
غادیه حالا بی رمق وبه زمزمه:
_اما او که به خویش نیامد، تو خواندی اش... تونامه فرستادی... تو...
#السلام_علیک_یا_علی_ابن_موسی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋 #به_بلندای_آن_ردا ✨قسمت اول _دست هایت بوی خون می دهد عبدالله... می گوید ودست هایم راپس
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
#به_بلندای_آن_ردا
✨قسمت دوم
_خواندیم اش ونامه فرستادیم، نیامد...
عیسی جلودی میان کلامم می آید ونگاهم را که بافضل است نمی بیند:
_پس حجت تمام است وغائله هم، هزار هزار شکر...
ودر پاسخ به چشمان پرسوال فضل:
_سد صبربغداد، فرسوده تر وبی جان تر از آن است که سیلابی دیگر را تاب بیاورد، فرو می ریزد به این تحقیر...
نمی گویم که چقدر مشتاقم به این تحقیر، به ذلت دادن بغدادی که همه سی سال عمرم را به تحقیر تحمل کرد. خنجر طلا وعقیق از پدر رسیده را در دست می گردانم:
_اندیشه بغداد، دغدغه کوچکی است عیسی...
آن زمان که امین داشتند و پسر ربیع و علی بن عیسی، خاکبوس مرو شدند...
حالا که حسن بر قبرامین تخت نشانده وامور به اراده ما می رود.
عیسی کلافه از استدلالم، عصبی مهمیز چکمه هایش به هم می کوبد:
_حضرت خلیفه بیش می داند که بزرگان و بزرگ زادگان بنی عباس را در نظر دارم که این ریشخند را بر نمی تابند وتا همیشه، کینه مرو به دل می گیرند وعاقبت روزی...
فضل میان آشفتگی عیسی برمی خیزد ودست بر شانه اش می گذارد:
_باید باشیم وببینیم عاقبت را... به خدایت قسم مرد سیاست و حکومت نیست آن که فردا را به قیمت امروز بخرد عیسی.
سر که تکان می دهد به تایید، فضل ردای ابریشم اش را جمع می کند وهیکل درشتش را کنار عیسی یله می کند:
_میراث هارون برای خلیفه ما فقط بغداد نیست که تدبیرش، بشود حکومت مرو! گرد و غبار فتنه مکه و یمن وشام و بصره رااز ایوان
همین کاخ هم می شود دید...
#السلام_علیک_یا_علی_ابن_موسی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋 #به_بلندای_آن_ردا ✨قسمت دوم _خواندیم اش ونامه فرستادیم، نیامد... عیسی جلودی میان کلام
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
#به_بلندای_آن_ردا
✨قسمت سوم
بلندتر می گویم تاغادیه هم بشنود که به قائده همیشه، کلامی ازمجادلات کاخ را نشنیده رها نمی کند:
_بنی عباس باید تاوان نیرنگش را وقتی... جایی... بدهد.
مکرشان با علویان، برسرکیسه ایی درهم ودینار نبود که روزگار رویش لحد بچیند وسرد شود و...
عیسی شگفتی اش را باافسوس می آمیزد:
_چنان ازبنی عباس پرغضب یاد می کنید که نه انگار خون عباسیان در رگ دارید ونسب به عرب می برید...
_تو نه خون عباسیان در رگ داری ونه نسب به عرب می بری...
خشم میان جانم می نشیند ونامه راسوی فضل می اندازم:
_بخوان وببین که حضرت جهل وبلاهت، چگونه وقاحت راتمام کرده وهنوز خواندن و نوشتن نمی داند، علم انساب آموخته وگذشته مرا...
فضل اما آرام نامه را برمی دارد وآرام تر مشغول خواندن می شود:
_از امیر مؤمنین وخلیفه مسلمین، محمدامین به عبدالله مأمون؛
رأی من تنها نه، که بنی عباس به تمام براین باورند که هارون غفلت کرد وحماقت، به آویختن سند ولایت عهدی ما سه برادر بر دیوار کعبه؛ نه از آن رو که مرا شایستگی وسروری بیش از تو باشد یا تورا حکمتی وحکومتی افزون من، چرا که تو نه خون عباسیان در رگ داری ونه نسب به عرب می بری. که اگر آن قمار شطرنج نیمه مست نبود وشرط مادرم زبیده برای برد، هارون هم با کریه ترین کنیز هم بستر نمی شد وازبنیان، مأمونی نبود که حالا نام من از طرز بیندازد ودرهم ودینار عباسی از مهر خلیفه پاک کند وهم رأی مجانین، علم مخالفت برگیرد.
#السلام_علیک_یا_علی_ابن_موسی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋 #به_بلندای_آن_ردا ✨قسمت سوم بلندتر می گویم تاغادیه هم بشنود که به قائده همیشه، کلامی از
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
#به_بلندای_آن_ردا
✨قسمت چهارم
هیچ فضل وفضیلتی هم اگر مرا نبود، همین بس که آمیخته تمامم از بنی عباس وعرب، که مادرم دختر منصور عباسی باشد وپدرم هم خلیفه، نه چون تو از کنیزی ایرانی. ازشام تا عراق گواه که مادرت(مراجل) را دربازار برده فروشان به درهمی معامله نمی کردند، چه شده که خاربوته ای بی ریشه، ادعای زعامت وسیاست می کند وآبرو ونام بنی عباس را به سخره می گیرد؟
حضرت ولیعهد مخلوع بفهمد که میان مرداب وگنداب، مشک وعنبر نمی پرورد.
وآخر، بدان که غادیه سهم من است وروزی که تو را برابرم در بند...
همه خشمم را در فریادم می ریزم:
_بس است فضل!
فضل اما هم چنان آرام، نامه را می پیچد وکناری می اندازد ودست میان ریش های بلندش می گرداند:
_از بغدادی که امین وفضل بن ربیع اش، گوش به ابراهیم دارند، بیش از این نباید ونیاید.
آنقدر پرصدا نفس می کشم که آشوبم بنشیند:
_بَرید خبر آورده که سند ولایت عهدی را از کعبه برگرفته اند و در بغداد پیش اشراف پاره کرده اند و...
_... می دانم تمام حکایت را... وامین، پسرش موسی را که هنوز درگهواره است، ناطق بالحق خوانده وبر منابر با نام ولیعهد دعایش می کنند.
همیشه از فضل درشگفتم، که خبروقایع پیش ازمن، دردست اوست:
_پس به یقین می دانی که علی بن عیسی را هم با غل وزنجیری از طلا روانه کرده برای به بند کشیدن من؟ وکار به انجام نرسیده، دوهزارهزار دینار پاداشش داده...
فضل می خندد ودست بر شکم برآمده اش:
_به خدایت قسم همین است که از اضطرابم می کاهد... علی بن عیسی آن زمان که والی خراسان بود، چنان بر مردم تنگ گرفت وقساوت کرد وتخم کینه کاشت، که خراسانیان اگر دل در گرو تو هم نداشتند، با همه جان برابرش می ایستادند!
نفسی به قرار می کشم وجرعه ای از شربت نیشکر وبهار می نوشم:
_من را هم از جنگ با سپاه بغداد اندیشه نیست؛ که طاهر، امیر سپاه ماست ومیدانی نرفته که پیروز بیرون نیاید.
فضل برتخت روانش یله می شود وبا اشاره ای به غلامان، قصد رفتن میکند:
_دور نیست که پیکی، قاصدی، سر امین را پیشکش ات کند...
#السلام_علیک_یا_علی_ابن_موسی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج