👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
#سلام_بر_ابراهیم #قسمتپنجاهپنجم هنوز به منطقه انار نرسیده بودیم که خبر شهادت غامعلی پیچک در جبهه
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمتپنجاهششم
جواب داد: ما آمدیم و خودمان را اســیر کردیم. بقیه نیروها را هم فرستادم
عقب، الان تپه خالیه! دوباره با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چرا !؟
.گفت: چون نمی خواستند تسلیم شوند
!تعجب من بیشتر شد و گفتم: یعنی چی؟
!فرمانده عراقی به جای اینکه جواب من را بدهد پرسید: این المؤذن؟
این جمله احتیاج به ترجمه نداشت. با تعجب گفتم: مؤذن!؟
اشک در چشمانش حلقه زد. با گلویی بغض گرفته شروع به صحبت کرد
:و مترجم سریع ترجمه می کرد
به ما گفته بودند شــما مجوس و آتش پرستید. به ما گفته بودند برای اسلام
.به ایران حمله می کنیم و با ایرانی ها می جنگیم. باور کنید همه ما شیعه هستیم
ما وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشــروب می خورند و اهل نماز نیســتند
خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده
شما را شــنیدم که با صدای رسا و بلند اذان می گفت، تمام بدنم لرزید. وقتی
.نام امیرالمؤمنین را آورد با خودم گفتم: تو با برادران خودت می جنگی
… نکند مثل ماجرای کربلا
دیگــر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد. دقایقــی بعد ادامه داد: برای
همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهم را سنگین تر نکنم. لذا دستور دادم
کسی شلیک نکند. هوا هم که روشن شد نیروهایم را جمع کردم و گفتم: من
می خواهم تسلیم ایرانی ها شوم. هرکس می خواهد با من بیاید. این افرادی هم
که با من آمده اند دوستان هم عقیده من هستند. بقیه نیروهایم رفتند عقب. البته
آن سربازی که به سمت مؤذن شلیک کرد را هم آوردم. اگر دستور بدهید او
!را می کُشم. حالا خواهش می کنم بگو مؤذن زنده است یا نه؟
مثل آدم های گیج و منگ به حرف های فرمانده عراقی گوش می کردم. هیچ
حرفی نمی توانستم بزنم، بعد از مدتی سکوت گفتم:آره، زنده است. با هم از
.سنگر خارج شدیم. رفتیم پیش ابراهیم که داخل یکی از سنگرها خوابیده بود
تمام هجده اسیر عراقی آمدند و دست ابراهیم را بوسیدند و رفتند. نفر آخر به
.پای ابراهیم افتاده بود و گریه می کرد. می گفت: من را ببخش، من شلیک کردم
بغض گلوی من را هم گرفته بود. حال عجیبی داشتم. دیگر حواسم به عملیات
و نیروها نبود. می خواستم اسرای عراقی را به عقب بفرستم که فرمانده عراقی
من را صدا کرد و گفت: آن طرف را نگاه کن. یک گردان کماندوئی و چند
.تانک قصد پیشروی از آنجا دارند. بعد ادامه داد: سریعتر بروید و تپه را بگیرید
من هم سریع چند نفراز بچه های اندرزگو را فرستادم سمت تپه. با آزاد شدن
.آن ارتفاع، پاکسازی منطقه انار کامل شد
گردان کماندویی هم حمله کرد. اما چون ما آمادگی لازم را داشتیم بیشتر
نیروهای آن از بین رفت و حمله آن ها ناموفق بود. روزهای بعد با انجام عملیات
.محمدرسول الله در مریوان، فشار ارتش عراق بر گیلان غرب کم شد
.به هر حــال عملیات مطلع الفجر به بســیاری از اهداف خود دســت یافت
بسیاری از مناطق کشور عزیزمان آزاد شد. هر چند که سردارانی نظیر غامعلی
.پیچک، جمال تاجیک و حسن بالاش و… در این عملیات به دیدار یار شتافتند
ابراهیم چند روز بعد، پس از بهبودی کامل دوباره به گروه ملحق شد. همان
روز اعلام شد: در عملیات مطلع الفجر که با رمز مقدس یا مهدی)عج( ادرکنی
.انجام شد. بیش از چهارده گردان نیروی مخصوص ارتش عراق از بین رفت
.نزدیک به دو هزار کشته و مجروح و دویست اسیر از جمله تلفات عراق بود
.همچنین دو فروند هواپیمای دشمن با اجرای آتش خوب بچه ها سقوط کرد
٭٭٭
از ماجرای مطلع الفجر پنج ســال گذشــت. در زمستان ســال ۱۳۶۵ درگیر
.عملیات کربلای پنج در شلمچه بودیم
قســمتی از کار هماهنگی لشــکرها و اطاعــات عملیات با ما بــود. برای
.هماهنگی و توجیه بچه های لشگر بدر به مقر آن ها رفتم
قرار بــود که گردان های این لشــکر که همگی از بچه هــای عرب زبان و
.عراقی های مخالف صدام بودند برای مرحله بعدی عملیات اعزام شوند
پــس از صحبت با فرماندهان لشــکر و فرماندهان گردان ها، هماهنگی های
.لازم را انجام دادم و آماده حرکت شدم
!از دور یکی از بچه های لشکر بدر را دیدم که به من خیره شده و جلو می آمد
آماده حرکت بودم که آن بسیجی جلوتر آمد و سلام کرد. جواب سلام را
!دادم و بی مقدمه با لهجه عربی به من گفت: شما درگیان غرب نبودید؟
:با تعجب گفتم: بله. من فکر کردم از بچه های منطقه غرب است. بعد گفت
!مطلع الفجر یادتان هست؟ ارتفاعات انار، تپه آخر
کمی فکر کردم و گفتم: خب!؟ گفت: هجده عراقی که اسیر شدند یادتان
!هست؟! با تعجب گفتم: بله، شما؟
!!باخوشحالی جواب داد: من یکی از آن ها هستم
!تعجب من بیشتر شد. پرسیدم: اینجا چه می کنی؟
گفت: همه ما هجده نفر در این گردان هستیم، ما با ضمانت آیت الله حکیم آزاد
!شدیم. ایشان ما را کامل می شناخت، قرار شد بیائیم جبهه و با بعثی ها بجنگیم
!خیلی برای من عجیب بود. گفتم: بارک الله، فرمانده شما کجاست؟
ادامه دارد....
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
#یادت_باشد #قسمتپنجاهپنجم 🌿﷽🌿 🌹همراه هم در همان خنکای اول صبح محوطه اردوگاه سمت حسینیه راه افت
#یادت_باشد
#قسمتپنجاهششم
🌿﷽🌿
🌻بعد از خواندن فاتحه و زیارت شهدا به سمت فضای سبز نزدیک گلزار گلزار آمدیم و روی چمن ها نشستیم،کیک را گذاشتم وسط و عکس انداختیم.
🌸وقتی داشت کیک را برش می داد،سرش را بلند کرد و چشم در چشم به من گفت:
فرزانه ممنون بابت زحماتت،می خواستم یه چیزی بگم می ترسم ناراحت بشی.
هُری دلم ریخت،تکه کیکی که داخل دهانم گذاشته بودم را نتوانستم قورت بدهم فکرم هزار جا رفت.
با دست اشاره کردم که راحت شد،خیلی جدی به من گفت:
ــ فرزانه تو اون چیزی که من فکر می کردم نیستی!
🌹این حرف را که شنیدم انگار خانه خراب شده باشم،نمی دانستم با خودم چند چندم،گفتم شاید به خاطر برخورد های اول محرم شدنمان دل زده شده.
به شوخی چند باری به من گفته بود تو کوه یخی ولی الان خیلی جدی بود،گفتم:
چطور حمید؟من همه سعیم رو می کنم همسر خوبی باشم.
❤️چند دقیقه ای در عالم خودش فرو رفته بود و حرفی نمی زد،لب به کیک هم نزد،
بعد از این که دید من مثل مرغ پر کنده دارم بال بال میزنم از آن حالت جدی خارج شد.پقی زد زیر خنده و گفت:
مشخصه تو اون چیزی که من فکر می کردم نیستی،تو بالاتر از اون چیزی هستی که من دنبالش بودم!تو فوق العاده ای!
🌷شانس آورده بود محضر شهدا بودیم و جلوی خلق الله،والا پوست سرش را می کندم!
خیلی خوب بلد بود چطور دلم را ببرد،روز به روز بیشتر وابسته می شدم،نبودنش اذیتم می کرد،
حتی همان چند ساعتی که سرکار می رفت خودم را با درس ودانشگاه وکلاس قرآن مشغول می کردم تا نبودنش را حس نکنم.
نیمه دوم اردیبهشت باید برای حضور در یک دوره سه ماهه پزشک یاری به مشهد می رفت.
💐هیچ وقت مانع پیشرفتش نشدم،هر دوره ای که می گذاشتند تشویقش می کردم که شرکت کند،ولی سه ماه دوری هم برای من وهم برای حمید واقعا سخت بود.
شانزدهم اردیبهشت به جشن تولد ریحانه برادرزاده حمید رفته بودیم،
فردای روز تولد با اینکه دیر شده بود ولی تا خانه ما آمد،از زیر قرآن رد شد،بعد هم خداحافظی کرد و رفت.
🌺همین که پشت سر حمید آب ریختم و در حیاط را بستم دلتنگی هایم شروع شد.
همان حالی را داشتم که حمید موقع سفر راهیان نور به من می گفت،انگار قلب من را با خودش برده بود.
دو سه بار در طول مسیر تماس گرفتیم،چون داخل اتوبوس بودنمی توانست زیاد صحبت کند.
ادامه دارد...