امروز خیلی زیبا بود. بخاطر ارائه سنگینم کم خوابی شدیدی داشتم. اما همینی ک خودم با ماشین تا دانشگاه رفتم، همینی ک ی ماگ پر قهوه خوردم، همینی ک سوالای آمار رو تونستم حل کنم. همینی ک ارائهام خوب بود. همینی ک کلاسای خوبی داشتم و بچه ها رو تا مترو گذاشتم. هوا خوب بود. یار بود. غذای مورد علاقه بود. استقلال و رفیق بود و ... خیلی راضیم. خدایا شکرت.
خوب حس میکنم بعد از این همه خوشی و لذت، این ماهیت زندگی باشه ک با ی چیزی بهت سیلی بزنه.
و مشکل اینجا باشه ک سیلی از درون افکار خودت بهت خورده باشه و بعد مدت ها ضربه فنی کرده باشدت... :)
داییناسِر🇮🇷
امروز باید گالن گالن قهوه بخورم تا زنده بمونم🥲
اون گالن گالن کافئین الان ک باید بخوابم نمیذاره🤦🏻♀
احساس میکنم میدونم چرا هنوزم خییلیی اذیت میشم.
چون من هیچ وقت همچین دردی رو حس نکرده بودم، حتی هیچی ازش متصور هم نمیشدم.
عملا مغزم خالی بود ازش و برا همین با جزئیات بعد از این همه تلاش و حتی عدم تکرار کمی ازش یادم مونده!
با همین اینا واقعا باید خودم ب فکر باشم برم پیش متخصص خوب. خودم ک هیچی. نمیخوام عزیز زندگیم بخاطر من، بخاطر این ک شاید من ضعف دارم توی راست و ریست کردن این قضیه، اذیت شه.
واقعا نمیخوام...🥲💔
داییناسِر🇮🇷
شاید ی مدت باید خیییییلی دور بشم تا اذیت نشه. ولی مگه میشه؟؟ :))))
ولی از اون ور هم ن من بهش پر و بال میدم، ن هیچی...
فقط با ی سری چیزا یادش میوفتم و کافیه بخشی از اون تصاویر از جلو چشمم رد شه..🥲 بشششدت اذیت میشم🤦🏻♀
این سری نتونستم مثل قبل کنترلش کنم.
ن فکری برای اینده میکنم (ک ممکنه مجدد پیش بیاد. اصصصصلا همچین فکری نمیکنم ک مثلاً بخوابم بگم ترس از آیندهس. چون کسی ک باید مطمئنم کنه کرده). اما وقتی فکر میکنم بهش، یکم از دست خدا ناراحت میشم :)
میشد این بخش، بخش امتحانی زندگی من نباشه. ولی تهشم میگم معلوم نیست موجب چ حکمتی شده این کار...
از ی ور دیگه میگم شاید من وسیله بودم ک عذاب بکشم، تا یکی دیگه به خودش بیاد. شاید قرار بوده اون توی گناه بیشتر غرق بشه، ک من واسطه بودم تا نشه. تا ب واسطه من ب خودش بیاد...
نمیدونم... واقعا نمیدونم🥲