یادمه تو همون میانسالیش هم ک باز رو پا بود، مارو (نوه ها رو تقریبا از سه سالگی به بالا) با خودش میبرد بیرون. پاتوقش هم چندتا کوچه پشت خونشون بود ک ی جوی تمیز از آب چشمه رد میشد🥲
قبل اون خیلی با من مسابقه میاد سر غذا خوردن🥲
الان وقتی میریم خونشون، همیشه سرجاش دراز کشیده. گوشاش هم نمیشنوه، باید بریم بلند بلند خودمونو معرفی کنیم و سلام بدیم، یکم بعد هم شاید یادش رفته باشه🥲
الان دیگه اون بنا زرنگ و همه کاره به زور تا سرویس بهداشتی میره.
هیچ وقت یادم نمیره، چون من حلیم دوست داشتم، و وقتایی ک از تهران میرفتیم اونجا ، نصف شبا ک از شیفتش برمیگشت، نماز میخوند، منو هم گاهی وقتا بیدار میکرد میبرد با خودش برامون حلیم میخرید.
بانو میگه: رفتن من شاید یه امتحانه واسه شناخت تو تو این زمانه
غصه نخور زندگی رنگارنگ یه وقتایی دور شدن هم قشنگ
هیچ وقت یادم نمیره
وقتی پیاماس شدید بودم، همسرم داستان این آهنگه رو برام گفت. منم تو ماشین تا خونه نشستم گریه کردم براش😂😭😐
آخه این چ کاری بود مررررد😐😂
استاد مهربونمون صبر کرده بود تا همه برسن بعد امتحان بگیره 🥲
امتحان ک عالی بود خداروشکر، ی ارائه یهویی هم افتاد گردنم و جای یکی از بچه های گروهمون ارائه دادم.
داییناسِر🇮🇷
صبح اول هفتهای ک امتحان هم داشته باشی و خواب بمونی و اسنپ گیر نیاد چیه؟؟؟؟
من تا همین الان حس میکردم امروز اول هفتهس :/🤣🤣