کنکور آخرم هم همسرم تهران نبودن، این دفعه دیگه روم باز شده بود. از استرس زیاد غر زیادم اومده بود. بنده خدارو یادم نذاشتم زود بخوابه اون شب. با اینکه خودمم داشت وسط آشپزخونه خوابم میبرد(تو اتاق چون برادرام خواب بودن تلفنی صحبت نمیکردم)🤦🏻♀🥲
یکم باز من بالا تا پایین کنکور رو شستم و ولی بازم گفتم من عاشق درسام و .... 😐😐😐😂 (واقعا هم دوست داشتم و دارم، الان ک اینجام، میگم کاش وقتمو سر کنکور هدر نمیدادم و زودتر وارد دانشگاه میشدم) ول کنکور هم اندکی ب اندازه خودش رشد داد منو.
خلاصه من رفتم سر جلسه، این دفعه محل آزمون نزدیکمون بود😂
همین ک وارد کلاس شدم باز دوستمو دیدم 😐😂 بغلی من بود 😂😐
قبل از شروع کلی نشستیم حرف زدیم. و آخرش هم صبر کردیم تا باهم بریم بیرون از جلسه. ک باز وقتی داشتیم از جلسه میرفتیم بیرون، یکی دیگه از دوستامون رو دیدیم (دقیقا ما سه تا هم حوزه امتحان نهاییمون ی جا بود، و برا خودمونم جالب بود)
کنکور آخر کنکور بیحاشیهای بود تقریبا.
من چون چند سال پشت هم کنکور دادم و بشدت بشدت بشدت فشار از سمت خانواده و اطرافیان روم بود، خییلییی برام فرسایشی شده بود برا همین سال کنکور رو سال سیاه زندگیم اسم میذارم.
چون من خیلی دختر جنب و جوشیای بودم، همش این کلاس و اون کلاس، کنکور منو راکد کرد :)
و خداروشکر ک از اون دوران هرچند ب غلط، هرچند به دلنخواه ترین، اما گذر کردم.
هنوز ک هنوزه حرفاشو میشنوم ها.. :)
ولی الحمدلله
هدایت شده از مبهوم
یه نعمتایی هستن انقدر غرق در داشتنشون هستیم که بابتش شکرگزار نیستیم و بهشون عادت کردیم...
خدایا...بابت همه ی نعمتاییکه به داشتنشون عادت کردیم ممنونم✨
آدما برای چیزایی که دوست دارن وقت میسازن و برای چیزایی که دوست ندارن «وقت ندارم».