با اینحال که جنگ نشده هنوز، ما نتونستیم بریم خونه (تهران).
البته که توی خود تایم آتش بس یه چند روزی خانواده رفتن منم دو سه روز تهران بودم. اما مجدد بنا به دلایلی برگشتیم شیراز.
قرار بود بریم که پدر تصادف کردن.
الان که شرایط مناسب شده بود، باز اومدیم بریم، ماشین توی راه خراب شد.
آخر تصمیم بر این شد که استخاره بگیرن، که اونم بد اومد و برگشتیم🥲
من ک خودم قراره نبود برم تهران، میخواستم برم شهر همسر.
اما بچه ها خیلی خوشحال بودن، مامانم هم خیلییییی خسته شده بنده خدا.
بابام هم با اینکه آسیب داشتن، اما بخاطر مامان و بچه ها گفتن میریم تهران، ک همچین شد🥲
هرچند الان با بابام تو جاده ایم😂 مامانم و پسرا انگار این وسط نیتشون خالص نبود😂
منو دارن میبرن سمت همسرم اینا..
اگر ماشین خودمون بود خودمم کمکش میدادم، ولی ماشین مردمو نمیتونم گردن بگیرم😬
نیستم این مدت پیش خانواده همسرم هستم. محلی که این مدت ساکن هستن هم اصلا آنتن و نت درست و حسابی نداره🥴
دو نفر تو اون خونه نتشون کار میکنه، همسرم و برادرهمسرم
موقع کلاسام باید به یکیشون وصل شم.
وصل شدن به همسر که اوکیه، ولی برادرشوهرم گناه داره طفلکی🦦
https://eitaa.com/himayejan/22656
دقیقا. همینی که منو همسرم تصمیم گرفتیم بریم تهران😭🥲
این جنگ واقعا روان منو روانی کرده
الان باز باید شوهرمو اینجا ول کنم و با استرس برم پیش مامانم باهم استرس بکشیم؟
یا همینجا بمونم و از نقل نباتی که میخواد بیاد فیض ببرم ولی حداقل همسرمو هر از چند وقت یکبار ببینم؟ و مامانم به حال خودش رها کنم؟
درست یا غلط، من همیشه اونی بودم که این مدت دعا میکرد جنگ نشه.
پراکندگی خانواده و اینکه هرکی یه جاییه، تو خونه خودمون نبودنه، شهید و کشته شدن مردم و...
هیچ کدوم از اینا رو نمیخوام باز...
تازه من با این حال و روحیه دنبال شوهر نظامی هم بودم🤣
چطوری میخواستم تحمل کنم واقعا؟🤣
نمیدونم بگم خدارشکر نشد.. نمیدونم چی بگم 🤣🤣😕
https://eitaa.com/giahZende/3313
دقیقاااااااا
خانوادم ی ور. خانواده همسرم ی ور. بابام ی ور. پدرشوهرم ی ور. شوهرم ی ور.