eitaa logo
دلنوشته های یک دانشجو
594 دنبال‌کننده
520 عکس
365 ویدیو
4 فایل
خدایا ؛ مرسی که هستی ... 🫂 برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشريف) یک دانشجوی 🦷 " اگر کاری دارین @Hani_nzz " «امروز غریب‌ترین چیزها در دنیا، همین «اسلام» است و نجات آن «قربانی» می‌خواهد؛ و دعا کنید که من نیز...»
مشاهده در ایتا
دانلود
بله داستان اینطوریه 🇮🇷❤️ @daneshjod
هدایت شده از امیرحسین ثابتی
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من پا ندارم ولی حاضرم سنگر بشم، مملکت رو لو ندن... 🔻 در حاشیه سخنرانی در میدان شکوفه @Sabety_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از ما برسان محضر «سلطان» ، سلامی...💔 @daneshjod
16.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکبار دیگر چشمِ دنیا عزمِ مارا دید... در قلبِ میدان آیه های نصر را دیدیم در این نبرد آری امام عصر را دیدیم... @daneshjod
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترامپ: نذاشتیم ایرانی‌ها بهش بگن خلیج فارس! دنیا: روز خلیج فارس مبارک @daneshjod
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😍 نوجوونامون چقدر بزرگ شدن چقدر مرررررد شدن توی این شب ها از ظرفیت حضور نوجوانان در مواکب استفاده کنیم @daneshjod
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همونی که براش نمردیم آخر سر فدای ما شد...❤️‍🩹🥲 @daneshjod
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میخواین ما هم یک خلیج برای شما بسازیم که اینقدر چشمتون دنبال خلیج ما نباشه😄😅 @daneshjod
هدایت شده از کانال دکتر کاف
سلام آقا سید مجتبی! من امروز تصادف کردم. برای اولین بار بعد از گرفتن گواهینامه ام. زدم به لبه تیز یک سنگ بلند و جلوی ماشین اندازه یک کف دست بریده شد و زد بیرون. داستان از این قرار است که من یک پوستر بزرگ از چهره نورانی شما دارم که گذاشتم زیر شیشه جلو، درست در امتداد فرمان. شیشهٔ پشتْ، یک عکس دیگر از شما را مثل مدال افتخاری به سینه اش زده. به پنجره ها هم نمی‌توانم چیزی بچسبانم بخاطر بچه‌ها. هیچ جای دیگری نمیشد این عکس را بگذارم جز همینجا. یکی بهم گفت: «این عکسه سایه نمیندازه رو شیشه؟» جواب دادم: «نه میبینم» واقعا هم حواسم جمع بود اما امروز، آن لحظه که آفتاب تیز زده بود زیر چشمم من داشتم از جایی دور می‌شنیدم که یکی می‌خواند : «انا علی العهدی ، لبیک یا مهدی» نیاز نبود چیز دیگری اتفاق بیفتد . چشمم‌هام تُنگ آب شد. با هر دست‌اندازی لب می‌زد و می‌ریخت. تصاویر روبرویم پشت پرده اشک تار شده بود و بی آنکه متوجه باشم میخِ انعکاس تصویرتان شده بودم. همانجا اولین تصادف عمرم را کردم. بعد ماشین را زدم کنار، کابل آکس را وصل کردن، پیچ ضبط را چرخاندم و گذاشتم کلمات گرد و خاک کنند: با تو پیمان بستیم بر عهد خمینی، با تو می‌آییم تا مسجد الاقصی... انا علی‌العهدی، لبیک یا مهدی و بعد قصه تکراری لرزیدن شانه‌ها و دریایی که زور می‌زند قطره قطره از گوشه چشمی بیرون بریزید این ایام اینطور میگذرد، شب‌ها به خیابان میرویم از عمق جان الله اکبر میگوییم. پلاکارد مینویسیم. یک جوری که عابران سر ذوق بیایند پرچم تکان می‌دهیم. برای رهگذران، با دو انگشت علامت پیروزی نشان می‌دهیم، بهشان لبخند می‌زنیم، گاهی آشی یا کوکویی به دست‌شان می‌رسانیم. ‌ همان‌جا به بچه‌هایمان لقمه نان و پنیری که از خانه آوردیم می‌دهیم که توی راه برگشت با شکم سیر بخوابند. بعد نیمه شب در سکوت خانه، در پناهگاه کوچک رخت‌خواب، تصویر آقای شهیدمان را نگاه میکنیم و هی بالشتمان خیس می‌شود، هی سرآستین‌هایمان به کمک چشم‌هامان می‌آید، هی گلویمان ورم می‌کند و به این فکر میکنیم فردا چه کنیم که در شان آن ذبح عظیم باشد. بعد فردا لابلای تمام کارهایی که میتوانیم انجام بدهیم و کارهایی که نمی‌توانیم، لابلای هر لحظه خالی که پیدا میکنیم دوباره گریه میکنیم. پشت چراغ قرمز، یا وقتی منتظریم اپراتور بانک شماره ما را بخواند یا وقت دَم انداختن برنج. این روزها حتی با اشیا هم ارتباط احساسی‌تری داریم، گاهی سر میگذاریم روی شانه سفت فرمان ماشین و اشک میریزیم. گاهی وسط قماش‌ فروشی، یک پارچه سفید چارخانه را یکهو بغل میکنیم چون شبیه چفیه است. گاهی صفحه گوشی مان را میبوسیم سر تان را درد نیاورم. آقا مجتبی جان! میخواستم بگویم شما اینجا لشکری دارید که شب و روزشان کولاژی از سوز و ساز است. معجونی از سوگ و حماسه. درست است کار با کلاش را بلد نیستند، فرق پهپاد و شهپاد را تازه فهمیدند، آبراهام لینکلن و تنگسیری را همین روزها شناختند اما تمام زندگی‌شان عرصه جنگ است. در پی راهی هستند تا از امور جاری‌شان پلی بزنند به جهاد، که اگر کتاب می‌خوانند، این خواندنشان یک عمل جنگی باشد، اگر غذا می‌پزند، اگر پول در می‌آورند، اگر صدا بلند می‌کنند، هی مترونوم می‌اندازند ببیند خارج نمی‌خوانند؟ در این مارش با شکوه جنگ و فتح به اندازه یک سوت بلبلی می‌توانند باشند؟ کسانی که زیر پوست روزمرگی‌شان جنگ جریان دارد و زور می‌زنند کمی هم شده مجاهد باشند. آقای جوان ما! اینجا حرف و حدیث زیاد است. یکی میگوید فلان چیز را به رهبر تحمیل کردند، دیگری می‌گوید کار فقط در دست ولی فقیه است. یکی میگوید در خیابان فریاد بزنیم دیگری می‌گوید اگر جلوتر از آقا حرکت کردیم چه؟ در هر صورت شما خیالتان از ما راحت باشد. این سر و کله زدن ها تهش برای ایران است. ما خودمان را مسئول این خاک میدانیم. جزء مهمی از تاریخ. ما میخواهیم کاره‌ای باشیم و کاری کنیم. بزرگان شهید و فقید ما یادمان دادند همه کاره این خانه‌ایم. از آن روز که قلب ما را خیابان کشور دوست با موشک زدند حرقه‌ای در سینه‌مان پیدا شد که لاتبرد ابدا مگر با پیوستن به حضرتشان. ما آنچه که نباید از دست می‌دادیم دادیم، بعد از این دیگر ماییم و نذر سلول به سلول وجودمان فی سبیل الله. اگر روزی رسید که چیزی از نفت نماند، همه موشک های تان تمام شد، همه فشنگ‌هایتان شلیک شد، پدافندی نماند، فرماندهی نماد، مرزی نماند، ما خواهیم ماند. ما را سپر کنید، ما را خرج کنید، ما را به قربانگاه بفرستید، ما را تا آخرین مولکول وجودمان برای این دین و خاک مصرف کنید. ما هستیم آن روزی که هیچ چیز نباشد. روی ما حساب کنید روی مایی که آتش درونمان فقط با قربانی شدن در راه عشق خاموش می‌شود. @par1394
راه شهادت انگار از استان قدس رضوی میگذره... @daneshjod