eitaa logo
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
145 دنبال‌کننده
253 عکس
12 ویدیو
1 فایل
پسرِ علی(ع)؛ ما روی مرمت کردنت حساب وا کردیم! می‌گن چیزی که شما مرمتش کنی دیگه خراب نمیشه.. @apgh_50
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
__ من از نیمه تاریک وجودم که زیر هزارتا کار خوبِ پوشالی‌ قایمش کرده‌ام، میترسم!
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
__ من از نیمه تاریک وجودم که زیر هزارتا کار خوبِ پوشالی‌ قایمش کرده‌ام، میترسم!
┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄ تا کمر توی سطل زباله خم شده بود. سرش را بالا آورد. من را تا دید شروع کرد به حرف زدن. راستش بین آن همه حرف زدن گنگش فقط چند کلمه "آشغال...اسراف...اینجا.." را شنیدم. خب من آنجا فقط رهگذر بودم. برایم مهم نبود در سطل زباله‌هایش چه خبر است.شانه‌ام را بالا دادم و کمی ازش دور شدم. سکوت کرد یا شاید هم چیزی گفت که بازهم نفهمیدم. آلاله و شوهرش رسیدند. جلو آمد و با صدای خش‌دارش به شوهر آلاله سلام کرد. کسی صدای سلامش را نشنید جز من.بقیه مشغول حرف زدن بودند. وقتی جوابی نگرفت سرش را پایین انداخت و رفت. گوشم با آلاله بود و چشمم با او. از آنها جدا شدم تا سوار ماشین بشوم. هنوز آنجا بود. نزدیک ماشین که شدم، دیدم روی کیسه زباله‌ی سیاهی خم شده‌ و پایش را روی شیرابه گذاشته بود. با صدایی که به من می‌رسید، گفت: ((چرا شماها جواب منو نمیدید...چرا...چون لباس‌هام پاره‌س؟...چون بو میدم...)) خیره نگاهش می‌کردم. رعشه‌ای به بدنم افتاد.انتظارش را نداشتم. ((چون کارتن خوابم؟؟؟چون سیگار می‌کشم؟؟؟..ببین فرق من و تو فقط یه خواست خداست...)) نفهمیدم می‌دانست پشتش، کنار ماشین ایستاده‌ام یا فقط واگویه‌هایش را بلند می‌گفت. سیگارش را پرت کرد کنار ماشين. ((بیا اصلا سیگارم نمی‌کشم...چرا هیشکی جواب منو نمیده...)) در ماشین را باز کردم و روی صندلی خودم را چپاندم.دوست داشتم توی صندلی فرو بروم.صدای قلبم‌را می‌شنیدم که تالاپ تالاپ میزد.حتی تکان خوردن قفسه سینه‌ام را از روی روسری حس می‌کردم. از آن شب یک سوال مثل خره افتاده به جانم. واقعا چرا جوابش را ندادم؟! آن‌شب قبل خواب با خودم گفتم "چون از آدم‌های آن مدلی می‌ترسم حق داشتم بهش محل ندهم." و راحت خوابیدم. ولی چند شبی هست که احساس می‌کنم به خودم دروغ گفتم. من از آن‌ها نمی‌ترسیدم. بلکه آن‌آدم‌ها را گوشه ذهنم انسانِ محترم نمی‌دیدم. راستش چند شبی هست که دیگر راحت نمی‌خوابم. دیگر از خودم‌ می‌ترسم. من از نیمه تاریک وجودم که زیر هزارتا کار خوبِ پوشالی‌ قایمش کرده‌ام، میترسم! ┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄
🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃 🍃 🪴| شانزدهمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| مهمان مامان 🖋| هوشنگ مرادی کرمانی 🍃 🌸🍃 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸🍃
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃 🍃 🪴| شانزدهمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| مهمان مامان 🖋| هوشنگ مر
══•✼🌸📖🌸✼•══ توی این دنیایی که منفی بافی و به‌قول امروزی‌ها دارک نوشتن، آسان‌ترین کار است. یکی باید مثل مرادی‌کرمانی بلند شود و با داستان‌های ساده و شیرینش دل همه را گرم کند و امید و عشق را زنده نگه دارد. این کتاب ۹۶ صفحه‌ای راجع به یک مهمانی از پیش تعیین نشده‌ است که ماجراهای پیش‌بینی نشده‌ای را به دنبال دارد. خوبی کتاب‌های مرادی‌کرمانی آن است که شخصیت‌هایش نه سفیدِسفید‌اَن نه سیاهِ سیاه! بلکه همین آدم‌های خاکستری دور و ور خودمان هستند. این داستان‌هایش را باور پذیرتر می‌کند. از این کتاب فیلم معروفی هم ساخته شده است که حتما دیده‌اید یا آوازه‌اش به گوش‌تان رسیده است. این کتاب را پیشنهاد می‌کنم؟! اگر برای دو ساعت می‌خواهید از دنیا فارغ شوید و درگیر ماجرای شیرینی شود؛ بله. پ.ن:گاهی دلم می‌خواهد در کتاب‌های مرادی‌کرمانی غرق شوم و زندگی را با همان سادگی‌ دنبال کنم. امشب احتمالا برای چندمین بار سری به فیلمش هم بزنم.‌دلتنگ آن حال و هوایم. ══•✼🌸📖🌸✼•══
🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃 🍃 🪴| هفدهمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| از قیطریه تا اورنج‌کانتی 🖋| حمیدرضا صدر 🍃 🌸🍃 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸🍃
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃 🍃 🪴| هفدهمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| از قیطریه تا اورنج‌کانتی
══•✼🌸📖🌸✼•══ "حمید‌رضا صدر" را از بچگی می‌شناختم. از آن زمانی که قبل از مسابقه فوتبال‌‌ می‌آمد و تحلیل می‌کرد. من دوستش داشتم با اینکه آن زمان چیزی از حرف‌هایش و رجوع‌های تاریخی‌اش به جام‌جهانی‌های هزار و نهصد اندی نمی‌فهمیدم. در اوج بچگی فقط می‌فهمیدم که آدم کار‌بلد و محترمی‌ست. __ این کتاب وقایع‌نگاره‌ایست که از زمان فهمیدنِ بیماری‌اش تا چند هفته قبل از مرگش؛ نوشته‌است. ما آدم‌ها زمانی که بوی مرگ را دور و ورمان حس می‌کنم،گویی بیشتر از همیشه شبیه خودِ خودمان می‌شویم.شاید چون می‌فهمیم همه چیز دارد تمام می‌شود و دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم. در این کتاب، صدر بیشتر از همیشه شبیه خود واقعی‌اش است. حرف‌هایش،کارهایش و دغدغه‌هایش همانی‌ست که از او حمید‌رضا صدر را ساخته است. تمام طول کتاب یک سوال در ذهنم می‌چرخید؛ مرگ ناگهانی سخت‌تر است یا مرگی از پیش تعیین شده؟ هنوز جوابش را نمی‌دانم! اما آخ از صفحات پایانی کتاب... همه کتاب یک‌طرف، صفحات پایانی که از زبان غزاله دخترِ صدر است یک طرف دیگر! اشک‌ ریختم با تک تک کلمات غزاله؛ با او همذات‌پنداریِ عمیقی می‌کردم. با این تفاوت که او موقع مرگ پدرش بالای سرش بود و من موقع مرگ مادرم نبودم و حسرت دیدنش را تا آخر عمر با خودم به کول می‌کشم. دنیاست دیگر! گاهی رنج‌ِ یکی، حسرت‌ِ دیگری می‌شود! پیشنهادش میکنم؟! ................ . ══•✼🌸📖🌸✼•══
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅ مرگ خیلی زودتر از آنچه انتظارش را داشتیم به سراغ عمه‌ آمد. آنقدر زود که هنوز فسنجانِ عمه توی یخچالمان بود که آبگوشت خیراتیِ بعد از مرگش، کنارش آمد. من نزدیک بودن مرگ را دقیقا همانجا، بین همان فسنجان و آبگوشت، به چشم خودم دیدم. و حالا امروز، بعد از گذشت یکسال فهمیدم که فراموشی گرفتن آدم‌ها خیلی زودتر از مرگ به سراغ‌شان می‌آید. همان آدم‌هایی که جان می‌کَنیم که به هر ساز‌شان برقصیم تا خدای‌نکرده خاطرشان از ما کدر نشود! خوش به‌حال عمه که برای خودش زندگی کرد! ┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅
🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃 🍃 🪴| هجدهمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| بوف کور 🖋| صادق هدایت 🍃 🌸🍃 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸🍃
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃 🍃 🪴| هجدهمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| بوف کور 🖋| صادق هدایت 🍃 🌸
══•✼🌸📖🌸✼•══ 《در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزواء می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد.》 صادق‌هدایت مصداق بارز حرفی‌ست که می‌گوید "با هنر می‌شود ارزش‌ها را زیرکانه منتقل کرد". هدایت ادبیات و زبان را می‌شناسد. برای همین است که با یک فرمِ‌خوب مجموعه‌ای از ولنگاری و بی‌دینی و پوچی را لقمه می‌گیرد و می‌جود و در دهان مخاطبش می‌گذارد! و کیست که از لقمه جویده شده بدش بیاید و قورتش ندهد! کتاب ظاهری ساده دارد ولی دارای نماد‌پردازی است.نمادپردازی‌ای که قضاوتِ کتاب را سخت‌تر‌ می‌کند! این کتاب از حالتِ رئال فاصله گرفته‌است و وارد حالتی بین خواب و بیداری و انتزاع شده‌است؛ شاید یکی از دلایلی که این کتاب را زیاد نپسندیدم همین حالت گنگی و فاصله گرفتن از واقعیت بود. حقیقتا هرچقدر که از محتوایش شاکی هستم ولی باید بگویم که باید از زبان و فرم هدایت خیلی چیزهارا یادگرفت. پیشنهادش می‌کنم؟ من فکر می‌کنم برای کسی که می‌خواهد ادبیات‌ِ ایران و روشنفکری را بشناسد؛ صادق هدایت یک جز لاینفک آن است که قابل چشم‌پوشی نیست. اما اگر بعنوان یک کتاب‌‌دوست در جهان ادبیات می‌خواهید دوری بزنید و تفرجی‌ کنید، حالا می‌شود دیرتر هم سراغ این کتاب رفت.😅 ══•✼🌸📖🌸✼•══
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا