eitaa logo
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
145 دنبال‌کننده
253 عکس
12 ویدیو
1 فایل
پسرِ علی(ع)؛ ما روی مرمت کردنت حساب وا کردیم! می‌گن چیزی که شما مرمتش کنی دیگه خراب نمیشه.. @apgh_50
مشاهده در ایتا
دانلود
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
๑ ๑ ๑ 🕊 🥀 🕊 ๑ ๑ ๑ 🪴| ۲۲اُمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| ویرانه‌‌های من 🖋| محمد ط
══•✼🌸📖🌸✼•══ فکر می‌کنم کمتر کسی باشد که اهل مطالعه جستار باشد ولی اسم "محمد طلوعی" استادِ بزرگ ناداستان را نشنیده باشد. طلوعی به معنی واقعی بلدِ کار است. او دقیقا می‌داند افکارش را چگونه در کلمات بپیچد و به خورد مخاطب بدهد. راستش با اینکه فکر نمی‌کنم افکار من و ایشان خیلی نزدیکی‌ای بهم داشته باشند اما نمی‌توانم منکر آن‌شود که چقدر از این کتاب لذت بردم. گرچه جستارهای اول برایم جذاب‌تر بود. پیشنهادش می‌کنم: اگر به جستار و جستار روایی علاقه‌دارید، در خواندن این کتاب تعلل نکنید ══•✼🌸📖🌸✼•══
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃 🍃 🪴| ۲۳اُمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| زیتون سرخ 🖋| سید‌قاسم یاح
══•✼🌸📖🌸✼•══ نمیدانم واقعا چه بگویم.... مصداق بارز یک روایتِ زنانه خفن که به دست قلمِ نویسنده حیف شد! تمام طول خواندن کتاب لب می‌گزیدم که کاش نویسنده اینجا را بیشتر بست می‌داد و به راحتی ازش عبور نمی‌کرد! کاش نویسنده یک جور دیگری می‌نوشت یا حتی یک خانمِ نویسنده می‌آمد پایِ کار این روایت! زیتون سرخ؛ داستان زندگیِ ناهید یوسفیان است که همسرش را در سال‌های اول زندگی‌اش شهید می‌شود و باید تنها بار خود و بچه‌هایش را به دوش بکشد. کاش یک نفر کاربلد بیاید داستانِ این زنِ قهرمان را دوباره بنویسد، بلکه حقش ادا شود. حسرت حسرت حسرت. پیشنهادش میکنم؟ آنقدر از دست نویسنده ناراحتم که دلم می‌خواهد بگویم نخوانیدش! اما دلم نمیاد از ماجرای ناهید‌خانم بگذرم! حتی اگر فرمِ کتاب افتضاح باشد. مخلص کلام؛ با ناراحتی بخوانیدش... ══•✼🌸📖🌸✼•══
🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃 🍃 🪴| ۲۴اُمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| حانیه 🖋| حامد عسکری 🍃 🌸🍃 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸🍃
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃 🍃 🪴| ۲۴اُمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| حانیه 🖋| حامد عسکری 🍃 🌸🍃
══•✼🌸📖🌸✼•══ خیلی‌ها حامدعسکریِ شاعر را بیشتر از حامدعسکریِ نویسنده دوست دارند. اما من جز آن دسته‌ام که هم قلمِ شاعرانه‌اش را دوست دارم و هم قلمِ لطیفِ نوشته‌هایش‌را. من عاشق "خال سیاه عربی" و "پریدخت" هستم. من هنوز هم با شنیدن شعرِ "دل‌شوره‌ی ما بود دلارام جهان شد..." به وجد می‌آیم مخصوصا اگر با صدای خودش شعر‌هایش خوانده شود. با همه این‌ها ولی باید متاسفانه اعتراف کنم "حانیه" خوب در نیامده بود. تک‌جمله‌های کتاب ناب و درجه یک بود اما قصه‌پردازی و شخصیت‌پردازی و.. جالب نبود. بقولی تجزیه‌اش خوب بود اما ترکیبش بد شده بود. این کتاب عرض ارادت عسکری به ساحت مقدس صدیقه طاهره(س) است که با بخش‌هایی روضه همراه شده است. حیف و صد حیف که کتاب آن‌طور که باید نشده بود! پیشنهادش می‌کنم: اگر کتاب اولویت دار‌تری دارید، به سراغ آن بروید! ══•✼🌸📖🌸✼•══
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از [ هُرنو ]
به یاد خواهرمان ، جهت شرکت در ختم قرآن، صلوات، فاتحه، ذکر لا اله الا الله و... از طریق پیوند زیر، اقدام کنید. 👇 https://iporse.ir/6251613 بخوانیم تا برایمان بخوانند... نماز لیلة الدفن: میثاق بنت مهدی
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
به یاد خواهرمان #میثاق_رحمانی، جهت شرکت در ختم قرآن، صلوات، فاتحه، ذکر لا اله الا الله و... از طریق
┄┅┄✶★ 🍃🥀🍃 ★✶┄┅┄ راستش دنیایِ لطیفِ‌ هنر و هنرمند همانقدر که شیرین است، ترسناک هم است. آدم را حساس می‌کند . انگار رنج تند‌تند در خانه‌‌‌ات را می‌کوبد و تو راه با آدم‌های دیده و ندیده زندگی‌ات گره ‌می‌زند. مثلا وقتی می‌گویند فلانی مُرد دیگر دنبال این نمی‌گردی که که‌بود و خاطرات مشترکتان باهم چه‌بود. فقط کافیست‌ به مادرش فکر کنی تا گریه‌کنی... به بغض‌ گلویِ گرفته پدرش فکر کنی تا اشک بریزی ... و از همه سخت‌تر، توی آینه به خودت نگاه‌کنی تا ناله بزنی! من از دیروز در غم گریه کردم و اشک ریختم و ناله زدم. برای مرگی که بی‌خبر می‌آید و مارا می‌بلعد. مایی که کیسه‌هایمان خالی‌ست و کفش‌هایمان پاره. خوش‌به‌حال میثاق‌رحمانی که قلب و قلمش پر از کلماتِ خدا بود. خوش‌به‌حالش که روی‌ش سفید شد... ❁❁❁┅═══════┅❁❁❁ لطف کنید برای خواهر‌عزیزمان در مبنا فاتحه‌ای بخوانید؛ در کنارش اگر توانستید و خواستید برای من هم دعا کنید.... مگر دعا کارسازم شود. ┄┅┄✶★ 🍃🥀🍃 ★✶┄┅┄
بشارت می دهد هر دم عصای پیر در دستم... که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجا!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❁❁❁┅═══════┅❁❁❁ سکانس دوم،صبح: زهرا صوتی را در گروه‌ سه نفره‌یمان می‌فرستد‌.صوت را باز‌نکرده‌ام اما می‌دانم جریانش چیست. زیرش با خط درشت نوشته‌است "خادمی حرم امیرالمؤمنین در اربعین". چند هفته‌ای هست که از شنیدنش توی کانالِ باشگاهِ مبنا فرار کرده‌ام. بالاخره یا شایدهم بالاجبار گوشش می‌دهم. صدای یکی از استادیار‌های مبناست. توضیح می‌دهد که قرار است گروهی داوطلب را در ایام اربعین خادم حرم کنند و آن‌ها نیز روایت آن‌روزها را بنویسند. آخر صوت صدایش را کمی جدی‌تر می‌کند می‌گوید:((فقط همراه و بچه نمی‌شه بیارید.)) بغض اندازه هسته آلبالو را قورت می‌دهم و برای زهرا می‌نویسم:(( تو اگه میتونی برو، من فعلا شرایطشو ندارم.)) سکانس سوم، عصر همان‌روز: اولین بار است در کلاس شرکت کرده‌ام. تعریفش را بارها از بچه‌ها شنیده بودم. کلاسِ خواندنِ داستان و نقدِ آن. بعد کلاس می‌روم پیش استاد.مشغول صحبت است. سلامی می‌کنم. جوابم را که می‌دهد بوی تند سیگارِ دهنش توی صورتم می‌زند. می‌گویم یک پسر کوچک دارم، می‌خواهم با خودم سرکلاس بیاورمش. عینکِ مستطیلیش را کمی جا‌به‌جا می‌کند. می‌گوید به‌شرطی که تمام کلاس آرام و ساکت باشد، در غیر این صورت نمی‌شود. اشاره می‌کند به چند خانم و آقایی که دورتر ایستاده‌اند و می‌گوید این‌ها همه بچه‌ دارند ولی نمی‌آورند.نظم کلاس مهم است. بغضِ اندازه هسته زردآلو جلوی نفسم را می‌گیرد. به هر زوری است قورتش می‌دهم. استاد حق دارد که نظم کلاس برایش مهم باشد. بالاخره نقد‌داستان است دیگر.سکوت می‌خواهد، آرامش می‌خواهد. میدانم نمی‌شود بچه‌ی دوساله را دو ساعت روی میز و صندلی آرام نگه داشت. از استادتشکر می‌کنم و خداحافظی هم می‌چسبانم تنگِ تشکرم. پیشِ بچه‌ها می‌آیم. با خنده می‌گویم با شرایطم و صحبت‌های استاد نمیتوانم دیگر کلاس را بیایم. همدلی‌شان گرمم نمی‌کند. میدانم شب قرار است بالشتم خیس بشود. سعیده می‌گوید حیف شد و میخواست بامن از این به بعد کلاس را بیاید. می‌گویم :((من که نمی‌تونم بیام دیگه. ولی تو برو، حیفه نری.)) سکانس چهارم، شبِ همان‌روز: از بچه‌ها جدا می‌شوم. روی صندلی مترو فرو می‌روم. مچاله‌ی مچاله‌. ویبره گوشی دستم را می‌لرزاند.بابا است. صدایم را صاف می‌کنم. _الو انیس _سلام بابا. _سلام، محمد میخواد باهات حرف بزنه. صدایم را سرحال‌تر می‌کنم. _سلام مامان جووون. _ماما ...ماما.. چند لحظه سکوت می‌شوم. یکهو محمد داد می‌زند: اَییش...اَییش...(انیس). خنده‌م می‌گیرد. کمی حرف میزنم‌و گوشی را قطع می‌کنم. به عکس محمد روی پس‌زمینه گوشی‌ام لبخندی می‌زنم. کمرم را چپ و راست می‌کنم. تِق‌تِق قلنج بلند می‌شود. نفسم را عمیق توی شش‌ها فرو می‌دهم. حالم جا آمد. "آخییش" بلندی می‌گویم. گوشی را برمی‌دارم و دوباره شماره بابا را می‌گیرم. ازشان می‌خواهم زودتر محمد را به خانه ببرند. آخر طاقت ندارم برسم خانه و محمد نباشد. دلم برایش تنگ شده. می‌خندد و می‌خندم. صدای ماما ماما محمد از دور می‌آید. ❁❁❁┅═══════┅❁❁❁
شاید بپرسید سکانس اولش چی‌شد؟ اینجاست👇
____ سکانس اول، دو هفته و اندی پیش از آن‌روز: